X
تبلیغات
رایتل

پنج‌شنبه 5 تیر 1393 ساعت 00:00

دو هفته ازش بیخبر بودم. دقیقا دو هفته... زنگ میزدم جواب نمیداد. امروز باز هم زنگ زدم، به خونه، به خودش، به خواهرش... امروز باز هم جواب نداد. اس ام اس دادم. از نگرانی ام گفتم. بعد از چند ساعت جواب رسید " دلی جون منزل خواهرم بودم و صدای تلویزیون زیاد بود. زنگ میزنم بهت"...

احساس بدی دارم برای اینکه نگران بودم. احساس بدی دارم برای اینکه نگران میشم... چیزی از جنس حماقت...

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo

من از غرق شدن میترسم

چهارشنبه 4 تیر 1393 ساعت 10:06
نمیخواهم دل آرام ِ قبل تغییر کرده باشد. نمیخواهم چیزی عوض شده باشد. نمیخواهم که ساحل امنم را ترک کرده باشم.

حسم شبیه کسی است که از قایق بیرون پرتاب شده و میترسد پشت سرش را نگاه کند و ببیند کیلومترها با ساحل فاصله دارد...


del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo

دختر، زن، مادر

پنج‌شنبه 29 خرداد 1393 ساعت 00:03

http://s5.picofile.com/file/8127003918/Breast_Milk_Baby_doll_008.jpg


به محض به دنیا آمدن هر دختر بچه ای انواع و اقسام عروسک ها بر سرش هوار می شوند. از این عروسک های نرم و پشمالو که بگذریم، عروسک های آدم نما فاجعه اند... برای دخترها فاجعه اند... دخترک هنوز درک درستی از اطرافش ندارد اما یاد می گیرد که مراقب باشد، هنوز دست چپ و راستش را نمی شناسد اما یاد می گیرد که نگران باشد، حامی باشد، مادر باشد...

من اگر روزی دختر دار شوم، محال است برایش عروسک آدم نما بخرم، محال است از این قابلمه ها و دستک و دنبک های مسخره بخرم... در عوض دخترم را به رقص دعوت میکنم. دخترم باید از میان آهنگهای شاد و مهیج قطره قطره انرژی و نشاط بگیرد. می فرستمش تکواندو یاد بگیرد. تا خالی کند تمام خشمش را بر سر دشمن فرضی اش... میگویمش شنا کند. تا آرامشش را از میان موجهای کوچک آب بگیرد. آب و آرامش...

دختر من برای نگران شدن وقت دارد، برای حامی بودن وقت دارد، برای مادر شدن...

متاسفم دخترم، چون من برایت هیچوقت عروسک نمیخرم...

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo

مثل آدمها

سه‌شنبه 27 خرداد 1393 ساعت 23:08
لیوان شکست. خیلی آسان هم شکست. نه از ارتفاع پرتاب شد، و نه از دست کسی افتاد. خیلی ساده لبه اش خورد به لیوان کناری و تمام...

انگار منتظر یک جرقه بود، یک آن، یک حرکت آخر...


del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo

چهارشنبه 21 خرداد 1393 ساعت 20:38
آدم که شاغل میشه خوبه. فرصت نداره به خیلی چیزها فکر کنه. و شاید هم دلش نمیخواد... آدم که شاغل میشه خوبه، از اوقات فراغتش به شکل عجیب و غریبی لذت میبره. حس میکنه اون لحظات پاهاش رو گذاشته توی رودخونه سرد... آدم که شاغل میشه خوبه، حس میکنه دوباره رنگ گرفته... صورتک خاکستریش نارنجی میشه، شایدم صورتی...


del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo

یک زمین برای کل هستی کافیست

جمعه 16 خرداد 1393 ساعت 15:17
چند روز پیش توی سوپر مارکت مشغول پیدا کردن بستنی مورد نظر بر سر یخچال بودم و از رادیو داشت خبر پخش می شد. گوینده اخبار با همان صدای جدی و مصممش گویی که تمامی رخدادهای جهان را می داند گفت: منجمان در خارج از منظومه شمسی سیاره ای را کشف کرده اند که بیش از سایر سیارات شبیه به زمین است...

شبیه به کره زمین؟ احساس رضایت پیدا کردم. یعنی خاک دارد. آب دارد. کوه دارد. دریا دارد.

گوینده ادامه داد: دمای آن مناسب زیست است و این شانس وجود حیات را افزایش می دهد.

وجود حیات؟ یعنی گیاه دارد. جنگل دارد. جانور دارد. آدم دارد. آدم هایش خوب و بد دارد. ضعیف و قوی دارد، ثروتمند و فقیر دارد، جنگ دارد. سکوت ندارد. آرامش ندارد... در کسری از ثانیه حس رضایتم نابود شد، مثل بستنی توی دستهایم...

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo

خواب دیدم، خواب دیدم

شنبه 3 خرداد 1393 ساعت 14:51
چند شبی است که دقیقا تا خود صبح خوابهای جورواجور میبینم. یک چیزی میگویم و یک چیزی میشنوید. یعنی اینطور برایتان بگویم که صبح هنگام چشمهایم را که باز میکنم دقیقا پایم را از میان خواب در حال دیدن به دنیای واقعی میگذارم. خیلی فیلم مانند!

بعد دیشب، بگویم جای دشمنانتان خالی یا جای دوستانتان را نمیدانم اما یک خواب هشل هفتی همچون چند شب گذشته دیدم، دیدنی!

جایی بودم که نمیدانم کجا بود اما رنگی رنگی بود. انگار مثلا دقیقا نشسته باشی وسط این آب نبات چوبی های غول پیکر که هزار رنگ هستند. بعد یکی که نمیدانم کی بود، اما مرد بود و همینجوری برای خودش خوشحال بود، خیلی ناغافل نه گذاشت و نه برداشت به من گفت "روحت شاد". حالا منو میگید، بنا رو گذاشتم به خندیدن و حالا نخند و کی بخند. یعنی جوری که من از مرگ خودم ذوق کرده بودم، ناپلئون در کشور گشایی هاش ذوق نکرده بود. حالا گیر ندهید که این مثال را از کجا آوردم، یکهو ناپلئون آمد توی ذهنم و من هم دستش را گرفتم و گفتم بیا و رفاقت کن و چند لحظه بنشین توی متن من!!

من دارم میگم مرده بودم بعد شما سر مثال با من چک و چونه میزنی؟ نه این درسته؟ این انصافه؟



del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo

و بر هر نعمت شکری واجب

شنبه 27 اردیبهشت 1393 ساعت 23:46
آدم موجود عجیبیه. میدونم، کلیشه ای ترین جمله ی ممکن رو گفتم. میشد خیلی بهتر شروع بشه ولی خب این وقت شب خلاقیتم من رو تنها گذاشته و برای خودش رفته خوابیده. البته که منم باید برم بهش ملحق بشم ولی خب گفتم چند جمله ای بنویسم و بعد رفع زحمت کنم. باز هم کلیشه... میدونید من کلا آدم سخت تغییر کردنم. آدم کلاسیک. ضد مدرنیته. ضد تحول... اینها بده ها. دارم از ضعف هام میگم... اصلا یادم رفت چی میخواستم بگم. آهان داشتم درباره ذات آدمیزاد میگفتم. آره، خودتون بارها حتما تجربه کردین وقتی چیزی رو داریم نمیبینیمش و وقتی از دست میره یادش میوفتیم. نمونه بارزش سلامتی. 

حالا این صغری کبری هایی که گفتم میخواستم به این برسم که الان من کاملا برعکس دارم عمل میکنم. یعنی چیزی رو نداشتم و حالا بعد از مدتها بدست آوردمش و عجیب و غریب قدردانشم... عرض کرده بودم خدمتتون که هشت ماه تمام دندان من مشکل داشت. حالا امروز نصفه و نیمه روش کار شده و تا چند روز دیگه کامل درمان میشه. امشب که مسواک میکردم، مردد بودم که میتونم از آب سرد استفاده کنم و یا قراره مثل هشت ماه گذشته آه از نهادم بلند بشه. این بود که مثل این بچه ها که مثلا یه بار با گرمای بخاری سوختن و حالا حتی به بدنه سرد بخاری خاموش گوشه اتاق هم با ترس دست میزنن، با ترس و تردید از آب سرد استفاده کردم. وای حسم وصف نشدنی بود... هیچ دردی نبود... آب سرد ِ سرد و دندانهایی که بعد از اینهمه وقت بدون درد و خونریزی(!) دارن با آب سرد آب تنی میکنن. تا نکشید (دور از جونتون) نمیفهمید حرفم رو...


del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo

این نوای عاشقانه...

چهارشنبه 24 اردیبهشت 1393 ساعت 22:17

باران که میبارد، میشود عاشق شد. حتی اگر کسی نباشد... حتی اگر دلت به اندازه تمام دنیا شاد یا گرفته باشد...

باران، یعنی خدا تکیه داده است و سازش را به دست گرفته... سازش روی عشق کوک شده .. وه که چه عاشقانه میزند...

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo

حرف که میزنم آرام میشوم

دوشنبه 22 اردیبهشت 1393 ساعت 21:17

کلافه ام و درگیر. از دست خودم ها... آخر دیدید آدم گاهی از خانواده اش شاکی است و گاهی از دوستانش مینالد. اما الان من با خودم درگیرم. الان خودم با خودم قاطی کرده ام... بعد می آیم اینجا اراجیف میگویم. بعد آرام میشوم. غرغر میکنم، حرف میزنم، درد دل میکنم. 

چه خوبه که اینجا همیشه آدمهایی هستند که به حرفهایم گوش میدهند. چقدر خوبه که دوستان ندیده دور و نزدیک دارم. میدانم خیلی وقتها از حرفهایم خنده تان گرفته و گاهی تاسف خورده اید برای این دخترک، گاهی شاید حتی برای احوالم آه کشیده باشید. گاهی وقتها هم یک تشویقی، تائیدی، چیزی کرده باشیدم. نمیدانم... اما چقدر خوب است که هستید. چقدر خوب است که همین لحظه اینجایید و یا حتی میتوانم خیال کنم که اینجایید... من یک پنجره دارم پر از  آدمهایی که برای شنیدن حرفهایم وقت دارند ...

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo
<< 1 2 3 4 5 6 >>