X
تبلیغات
رایتل

خوشبختی

شنبه 15 اسفند 1394 ساعت 18:47

خوشبخت کیه؟ خوشبختی چیه؟

انقدر تعاریف متفاوته که اگر قرار باشه یه نظر سنجی عمومی برگزار بشه حاصلش فقط سردرگمیه... یکی خوشبختی رو درداشتن سلامتی میبینه... یکی پول داشتن رو مفهوم خوشبختی میدونه... اون یکی در یار و همراه داشتن... دیگری در مقام و جایگاه اجتماعی... ظاهرا به اندازه نگاه آدم ها به زندگی برای خوشبختی تعریف وجود داره. 

اما به نظر من خوشبختی در هر قالب و چهارچوبی که تعریف بشه نهایتش ختم میشه به دلمون... به حالمون... حالا شما برای بدست آوردنش تا خود ماه برو... وقتی دلمون آروم بود و حالمون خوش بود یعنی خوشبختی... 

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo

قسمت؟

جمعه 25 دی 1394 ساعت 18:56

خیلی هامون به قسمت اعتقاد داریم. بعضی هامون به قسمت به علاوه همت معتقدیم و خب بعضی ها هم که کلا میگن این موضوع خرافاتی بیش نیست و از بیخ و بن ردش میکنن. 

عروسی یکی از اقوام من برای بار دوم عقب افتاد. دفعه اول یکی از فامیل داماد فوت کرد و حالا یکی از فامیل عروس... الان تکلیف چیه؟ یعنی قسمت نیست اینها ازدواج کنن؟ قسمت هست ولی الان وقتش نیست؟ شاید بعضی ها بگن اینها حرف های خاله زنکی و دم دستیه و یا اسمش رو بذارن فضولی یا هر چیز دیگه اما واقعا و جدی برام جای سواله که آیا این که یه مراسم دوبار و اون هم دقیقا سه یا چهار روز مونده به برگزاریش بهم میخوره یه اتفاق ساده است یا یه نشونه؟

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo

ما آدم ها گناه داریم

سه‌شنبه 22 دی 1394 ساعت 10:16

یکی از دوستان بعد از یک دوره سرماخوردگی سخت، مجدد درگیر سرماخوردگی شده. پدرم اینجا کنار دستم خوابیده و از شدت تب و لرز قادر به حرف زدن نیست. آن دوست دیگر، باید دیالیز شود. دکتر همین هفته پیش گفته که از این به بعد مرتب برود  دیالیز... کمی این طرف تر، کودکِ یکی از دانشجوها باید برود برای عمل قرنیه، از وقتی فهمیده حالش با عزاداری یک پله فاصله دارد... چند قدم آنطرف تر آدم پشت آدم است که درگیر آنفولانزا می شود و می رود...  چند وجب بیرون مرزها، گلوله می بارد، تیغ می تازد، انسان جان می دهد...

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo

کوچولوهای قد کشیده

دوشنبه 7 دی 1394 ساعت 18:27

امروز باورتون نمیشه با چه موردی برخورد کردم. ظهر بعد از انجام دادن کلی کار اداری (به عمرم انقدر دنبال امضاء ندویده بودم.حالا اینم براتون تعریف میکنم بعدا) رسیدم سرکار. هنوز خوب روی صندلی قرار نگرفته بودم(!) که دیدم تلفنم زنگ خورد. دختری که پشت خط بود از دانشجوهای مودب و شیک و محترممون بود. واقعا از شخصیت این آدم هرچی بگم کمه. گفت اعتراض دارم باید به کی بگم؟؟ گفتم به من بگو! حالا من با یه دستم دارم کیفم رو میچپونم توی کمد، در تلاشم شال گردنم رو باز کنم و یه آستین کاپشنم هنوز تنمه! وقتی شروع کرد به اعتراض و موضوع رو مطرح کرد، خشکم زد. یعنی شما پزیشeن من رو تصور کن، همونجوری موندم... بانویی با اون همه وقار داشت تند تند و عصبی به من میگفت به نمره ام اعتراض دارم. سریع نمره رو اوردم و گفتم تو که شدی 19/5 دقیقا به کجاش اعتراض داری؟؟؟ گفت خانم حرفم اینه که چرا فلانی که کارش انقدر بد بود، شده بیست اونوقت من، من با اینهمه ظرافت توی کارم ، شدم نوزده و نیم؟! براش توضیح دادم که روند نمره دادن استاد به چه صورت هست و از سابقه کاریش گفتم، از اختلاف عقاید و سلایق گفتم، اما انگار دارم با دیوار حرف می زنم.ساکت که شدم دوباره شروع کرد... نفس نمیکشید و بی وقفه من و نمره من و کار من و نمره اون و کار اون میکرد. یه لحظه اخم هام رفت توی هم و اومدم بشونمش سر جاش اما یکی انگار بهم گفت این راهش نیست. ابروهام رو دادم بالا و سعی کردم ادای ادمهای آروم و کول رو دربیارم و گفتم عزیزم این رو در نظر بگیر که استاد هرکس رو با خودش مقایسه میکنه، شاید اون صفر بوده و به مرور رسیده به بیست ولی شما هجده بودی و رسیدی به نوزده و نیم. یک سکوت چند ثانیه ای برقرار شد. گفتم الو؟ صدای پشت تلفن گفت "این حرفتون منطقیه، راست میگین. اره حتما اون خیلی پیشرفت کرده. به این فکر نکرده بودم". و بعد خیلی تشکر کرد و با کلی بگو بخند خداحافظی کرد. 

همینطور که داشتم اون یکی استین کاپشنم رو درمیاوردم به همکارم گفتم بعضی ها بیکارن به خدا. داشت برای نیم نمره من و استاد و دانشجو و موسسه رو گره میزد به هم!

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo

گوشی رو جواب بده

دوشنبه 23 آذر 1394 ساعت 10:33

این تلفن هایی که در قسمت تماس با ما توی  سایت ها مینویسن، یه امر اجباریه؟ آخه هیچوقت من نتونستم باهاشون حرف بزنم. یا طرف خیلی بد اخلاقه یا اصلا کسی پاسخگو نیست. مثلا چند وقت پیش از یه سایت پوشاک که برای مشهد بود میخواستیم بوت بچه گونه سفارش بدیم. پول رو آنلاین پرداخت کردیم و بعد صفحه ای که ظاهر شد نوشته بود "موجودی این کالا 0"... قسمت چت آنلاینش که کار نمیکرد، این شد که زنگ زدیم بهشون. آقایی که پاسخگو به قدری بد اخلاق بود که حد نداره تازه بعدشم گفت همه چیز توسط سایت انجام میشه اگه راه به جایی نداشتین اون موقع زنگ بزنین!!

یا یه بار زنگ زدم سازمان نظام مهندسی که چندتا سوال برای تمدید شماره نظام بپرسم. اگه شما جواب دادی اونها هم جواب دادن. از اونجایی که خیلی سمجم، تلفن از دستم نمیافتاد، این شد که بعد از سالها (!) تلاش یکی جواب من رو داد و فرمودن که سوالتون رو با ایمیل بپرسین...

خب الان سوال من اینه، آیا گذاشتن شماره تلفن در سایت اجباریه؟ تلفنی که جواب داده نمیشه به چه درد ما میخوره؟ آیا ما انقدر پیشرفته شدیم که کلهم اجمعین کارهامون رو آنلاین انجام بدیم و نیازی به گفتگوی تلفنی نیست؟ من زیاد سوال میپرسم؟!  پست رو ادامه ندم برم پی کار؟!

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo

پدر و دختری

شنبه 21 آذر 1394 ساعت 20:39
یادم نمیاد با پدرم یه بحث با نتیجه مثبت کرده باشم. همیشه دعوامون شده... هربار هم با خودم گفتم این آخرین باره... اما باز یادم میره و بحث بعدی و بعدی... انقدر که به نتیجه نرسیدیم، برامون شده کلیشه... اگه اتفاقی یه روزی یه جایی با هم تفاهم داشته باشیم، ثبتش میکنیم که براش بزرگداشت بگیریم. وضع انقدر داغون... دوستش دارم زیاد... خیلی زیاد... اما حکایت ما حکایت دوری و دوستیه. هیچوقت نفهمیدم آدمهایی رو که با پدرشون روابط شگفت انگیز دارن... یه جورایی بهشون غبطه خوردم وقتی انقدر با هم اوکی هستن... نمیدونم... من که بلد نیستم با پدرم رابطه جینگیلِ مستون داشته باشم ولی عمیقا امیدوارم از این مدل رابطه های پدر و دختری زیاد ببینم. یه پدر و دختر هم با هم بیشتر بخندن، غنیمته...

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo

لبخند مصنوعیم رو باور کن

سه‌شنبه 3 آذر 1394 ساعت 10:29

یکی هست توی فامیل که خب خیلی روابط خوبی با ما داره و به قول خودش توی فامیل شوهرش با ما راحت تره. (اون میگه من بی تقصیرم!) اما خب راستش رو بخواهید به خاطر یکسری دلایل اصلا دوستش ندارم. نه... دوستش ندارم براش واژه مناسبی نیست... زیاد دلم نمیخواد باهاش خودمونی باشم... آره این بهتره... دلایلم رو دوست ندارم توضیح بدم... خلاصه که این خانم هر وقت من رو میبینه هی میگه دلت برای داداشت حسابی تنگ شده ها... دلت یه ذره شده ها.... شد دوسال که همو ندیدین ها... از این جمله هایی که نمیفهمی طرف مرض داره و دلش میخواد بسوزونتت یا واقعا داره باهات همدردی میکنه... منم هربار میگم حرف میزنیم با هم، میبینمش توی اسکایپ، نه انقدرها هم بهم فشار نیومده و... دوشنبه ای که گذشت خونه مادربزرگم دیدمش... باز گفت دلت حسابی براش تنگ شده ها... منو میگی... میخواستم میز وسط مبل ها رو بکوبم وسط فرق سرش... دقیقا وسطِ وسط... اما گفتم نه سعی میکنم زیاد بهش فکر نکنم... یه نگاه معنی داری کرد و لبخند زد... فکر کنم یا به نیت شومم پی برد یا صدام رو شنید که دارم میگم آره لعنتی... آره... دلم براش تنگ شده...


del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo

تهران دیگر جا ندارد!

سه‌شنبه 26 آبان 1394 ساعت 10:02
دیروز باید میرفتم دیدن عموم که کمرش رو عمل کرده. صبح شیفتم رو عوض کردم و عصر از موسسه زدم بیرون... دیدم بهترین راهی که میتونم خودم رو از این سر شهر برسونم اون سر شهر متروئه.ایستگاه تجریش خوب بود، قیطریه هم خوب بود،... این خوبی تا میرداماد ادامه داشت و رفته رفته فاجعه شروع شد. ایستگاه حقانی یکم جمعیت زیاد شد ولی هنوز میشد تکون خورد. ایستگاه مصلا جمعیت بیشتر شد ولی هنوز میشد نفس کشید، ایستگاه بهشتی جمعیت به قدری زیاد بود که حتی نمیشد نفس کشید... یک لحظه اتفاقی که توی عربستان افتاده بود برام یادآوری شد و از ترس له شدن و مرگ بر اثر خفگی به ترافیک خیابون پناه آوردم... با اینکه یک ساعت دیر تر از زمان تخمین زده شده رسیدم اما خوشحال بودم که نمردم...

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo

امتحان با طعم کیک شکلاتی

جمعه 15 آبان 1394 ساعت 21:37

چهارشنبه داشتیم با همکارم به سری عکس خوشمزه نگاه میکردیم. گفتم وااای چرا یکی از این  کیکها درست نمیکنه بیاره. اون یکی همکارم گفت کیک پزمون تویی( واقعا البته از صراحتشون تشکر میکنم  :))  ). گفتم بابا جان من کلی درس و امتحان دارم. اون قبلی ها برای اوقات فراغتم بود. خلاصه گذشت تا دیروز. شما فکر کن من نشستم یه جزوه به چه عظمت جلوم که هفته دیگه امتحان دارم، بعد به افق خیره شدم که ای خدا یکی بیاد اینو جای من بخونه بره امتحان بده. توی همین افکار بودم که گفتم پاشم برم توی آشپزخونه یه گشتی بزنم.یعنی مدیونی فکر کنی رفتم در یخچال رو باز کردم و بی هدف نگاهی بهش انداختمو بستمشا!!

یکی انگار بهم گفت تو که تا اینجا اومدی یه چیزی هم درست کن. خواننده ای که شما باشی و آشپزی که من باشم به خودم اومدم دیدم دارم شکلات و کره رو به روش بن ماری آب میکنم!! هیچی دیگه شوخی شوخی جدی شد و وسط درس و مشق یه کیک فوری فوتی درست کردم و فردا هم با خودم میبرمش که بعد از دانشگاه که میرم سرکار بدم همکارها هم اندکی بچشن بی نصیب نمونن.

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo

خونه

پنج‌شنبه 14 آبان 1394 ساعت 23:32

به برادرم میگم فلانی ویزاش اوکی شد. میگه کی میاد؟ میگم نمیدونم دقیق. اما کجا بره؟ اینجا خوبه. تو هم برگرد. خبری نیست اونجا ها که شما هستین. میگه راست میگی چه معنی داره از گلومون آب خوش بره پایین. بیایم اونجا همش استرس پشت استرس. نمیشه برای ماه بعدت برنامه داشته باشی، پنج سال پیش رو پیشکش. میگه همش باید دلت تو مشتت باشه که فردا چی میشه. بهش میگم برو بابا، اصلا هم اینطور نیست. میگه باشه تو راست میگی. آره ما هم غرب زده شدیم! میخندیم و به شوخی ختم میشه.

اما راست میگه. برادرم تا وقتی اینجا بود انقدر سنگ جلو پاش انداختن که طفلی با اینکه ماه ها روی مقاله اش کار کرده بود نذاشتن چاپ بشه. استادش همش باهاش درگیر بود. اما حالا چی... دوساله رفته و سومین مقاله اش در دست چاپه. شبانه روز داره روی رشته ای که خونده کار میکنه. چیزی که توی ایران آرزو به دلش مونده بود که کار مرتبط داشته باشه. الان حقوقش رو داره، تیم تحقیقاتیشون قوی ترین تیم دانشگاهشونه، کارت شهروندیش رو گرفته، برای تابستون که مامان اونجا بود دو تا کشور رو رفتن گشتن، برای تعطیلات کریسمس قراره بره دانمارک و تا سال بعدش برنامه دقیق اش رو میدونه. به قول خودش چیزهایی که توی ایران براش یه رویا شده بود الان زندگیه روتینشه... 

این حق مسلم همه آدمهاست که جایی زندگی کنن که بهترین شرایط براشون فراهمه اما با تمام مشکلات و سختیهایی که به چشم بقیه میاد هیچ جا برای من ایران نمیشه... به نظر من اینجا "خونه" است، هیچ جا خونه نمیشه...

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo
1 2 3 4 5 ... 42 >>