X
تبلیغات
نماشا
رایتل

لبخند مصنوعیم رو باور کن

سه‌شنبه 3 آذر 1394 ساعت 10:29

یکی هست توی فامیل که خب خیلی روابط خوبی با ما داره و به قول خودش توی فامیل شوهرش با ما راحت تره. (اون میگه من بی تقصیرم!) اما خب راستش رو بخواهید به خاطر یکسری دلایل اصلا دوستش ندارم. نه... دوستش ندارم براش واژه مناسبی نیست... زیاد دلم نمیخواد باهاش خودمونی باشم... آره این بهتره... دلایلم رو دوست ندارم توضیح بدم... خلاصه که این خانم هر وقت من رو میبینه هی میگه دلت برای داداشت حسابی تنگ شده ها... دلت یه ذره شده ها.... شد دوسال که همو ندیدین ها... از این جمله هایی که نمیفهمی طرف مرض داره و دلش میخواد بسوزونتت یا واقعا داره باهات همدردی میکنه... منم هربار میگم حرف میزنیم با هم، میبینمش توی اسکایپ، نه انقدرها هم بهم فشار نیومده و... دوشنبه ای که گذشت خونه مادربزرگم دیدمش... باز گفت دلت حسابی براش تنگ شده ها... منو میگی... میخواستم میز وسط مبل ها رو بکوبم وسط فرق سرش... دقیقا وسطِ وسط... اما گفتم نه سعی میکنم زیاد بهش فکر نکنم... یه نگاه معنی داری کرد و لبخند زد... فکر کنم یا به نیت شومم پی برد یا صدام رو شنید که دارم میگم آره لعنتی... آره... دلم براش تنگ شده...


del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo