دنیای دل آرام
X
تبلیغات
شیکسون

کسی تاریخ را دستکاری کرده

چهارشنبه 5 آذر 1393 ساعت 00:25
وقتی بیای میبینی همه جا آب و جارو شده. بوی نم خاک همه حیاط رو پر کرده. لابد یه تخت با یه گلیم تر و تمیز هم اون گوشه است و یه سماور با چند تا استکان کنارش که وقتی رسیدی همون جا لبریز و لب دوز بدم دستت که نوش جان کنی، البته با یه تکه کیک شکلاتی... آره حتما اگه یه روزی برسم به سنی که بشه مادربزرگ صدام زد، بهترین و قطعی ترین تصویر ازم همینه...

 هیچوقت اهل "همه دارن منم داشته باشم" نبودم. هیچوقت دنبال این نبودم که "عقب نمونم"، اتفاقا خیلی هم استقبال میکنم اگه خیلی ها دارن یه مسیری رو میرن، چند قدم عقب تر ازشون باشم...

اگه یه برادر به روز نداشتم که مجبورم کنه به داشتن لپ تاپ، مطمئنم تا همین حالا هم داشتم با یه کامپیوتر درب داغون پنتیوم نمیدونم چند فکستنی وب گردی میکردم.

سال 87 اینطورها بود بهم گفت فیس بوک... گفتم ولم کن تو رو خدا... عاقبت به زور یک سال بعدش یه اکانت درست کردم اما تا دو سال اگه شما سرزدی بهش منم سر زدم... وقتی سرزدم که همه عالم و آدم از جیک و پوک و همه سوراخ و سنبه هاش خبر داشتن و منی که سالها بود ساکن بی رفت و آمدش بودم تازه مات و مبهوت نگاه میکردم و از این و اون میپرسیدم باید فلان چیز رو چکار کرد که فلان طور بشه؟!

  برای خریدن گوشی موبایل هم خیلی مقاومت میکنم. واقعا مقاومت... یه جور مرضه شاید! دلم نمیخواد درگیر باشم، اینیستا و وایبر و تانگو و ...و ... و... میدونم یه روزی عاقبت مجبور میشم به خرید یه گوشی جدید، روزی که همه عالم و آدم تمام نرم افزارهای ارتباطی رو از زیر پا در آوردن و من تازه وارد قراره گیچ و گنگ نگاهشون کنم. اون روز حتما حسی شبیه انسانی غار نشین در میان شهری شلوغ رو خواهم داشت...

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo

یادش به خیر

چهارشنبه 28 آبان 1393 ساعت 10:17
ماشین داره خیابان شریعتی رو میره بالا، از پل رومی که رد میشیم خانم مسنی میزند روی شونه خانم مسن دیگری که کنارش نشسته و میگه: شمرون قبلا خودش جدا از تهران بود و نگاهش را میچرخاند طرف من که لابد تائید بگیرد. من که همسن و سال نوه اش هستم سرم را به نشانه تائید تکان میدهم و میگویم بله مامانم هم میگه اون وقتها هروقت میخواستیم بریم دیدن فامیل میگفتیم میخوایم بریم تهران. خانم مسن میگه آره و دوباره میزنه روی پای خانم کناریش و ادامه میده: "بابام یه روز اومد گفت درسهاتون رو خوندین؟ مشقهاتون تموم شده؟ میخوام ببرمتون شمرون جگر بدم بهتون. ما هم که شش تا بودیم تند تند لباس پوشیدیم که آخ جون داریم میریم شمرون جگر بخوریم. وقتی برگشتیم هیچکدوم نتونستیم شام بخوریم." به اینجا که رسید چادرش رو جابجا کرد و سرش رو تکون داد. خانم کناری گفت یادش به خیر. خانم مسن آهی کشید و گفت واقعا یادش به خیر و لبهاش رو کج و معوج کرد تا بغضش رو قورت دهد... با چشمهای اشکی و بغضی که در حال قورت دادن بود گفت: ما بچگی کردیم. فهمیدیم داریم چجوری روزمون رو شب میکنیم. بچه های حالا نه خودشون میفهمن و نه میذارن ما بفهمیم زندگی داره چجوری میگذره...
del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo
1 2 3 4 5 ... 232 >>