دنیای دل آرام
X
تبلیغات

رستگاری در هشت و پنجاه دقیقه

چهارشنبه 5 شهریور 1393 ساعت 10:04
دیشب که از سرکار برمیگشتم صحنه عجیب و غریبی دیدم. خیابان یکطرفه بود و ترافیک سنگینی داشت. تمام لاینها پر از ماشینهایی که مثل یه زنجیر بهم چسبیده بودن، بود و انگار خیال جدا شدن نداشتن. حتی لاینی که مربوط به اتوبوس بود هم ماشینها سد کرده بودن و یک اتوبوس بیچاره رو در روی ماشینها قرار گرفته بود و به سختی به جلو حرکت میکرد. من پیاده بودم و داشتم قدم میزدم به سمت خونه که صدای آژیر آمبولانس به گوش رسید. توی اون ترافیک فقط جای ایشون خالی بود واقعا! آژیرش مو به تن آدم سیخ میکرد و تصور اینکه یه آدمی که نمیدونی دقیقا در چه حال و روزیه و زندگیش لابه لای این ماشین ها گیر کرده، حالمو بد میکرد... آمبولانس پشت اتوبوس قرار داشت و میخواست خلاف جهت ماشین ها به مسیرش ادامه بده. با نا امیدی نگاهش کردم، چون میدونستم قراره دقیقه ها جیغ بکشه و کسی محلش نده اما یک آن انگار نیرویی ماشینها رو به سمت مخالف هل داد، اتوبوس سر جاش ایستاد، یک لاین خالی ایجاد شد و آمبولانس رفت و دور شد تا شاید یه آدم دوباره به زندگی برگرده...
del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo

هموطنان محترم، تا پایان سال فقط شش ماه زمان باقیست!

سه‌شنبه 4 شهریور 1393 ساعت 10:18

باورم نمیشه شهریوره... دو روز پیش توی تاریخ ها دچار اشتباه شده بودم و عملا یک روز عقب بودم. حالا هم مدام تاریخ مرداد رو میزنم. باید یه بسته پیشنهادی بدیم به خدا که کنترل زمان رو بده دست خودمون. کمترین مزیتش اینه که از گذر زمان شوکه نمیشیم...

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo

یکشنبه 2 شهریور 1393 ساعت 22:45

میشود که پنجشنبه نشود؟...

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo

دلیل اخراج: هرهر و کرکر مثلا

شنبه 1 شهریور 1393 ساعت 10:19

من و همکارهام توی قسمتی که هستیم همیشه بساط خنده مون برپاست. و البته هر روز یکیمون یه شعر رو خود جوش میخونه و تا آخر روز اون شعر مدام بینمون تکرار میشه. بعد اونم چه شعرهایی آخه!! مثلا هفته پیش آهنگ پر مغز و پر محتوای "ناز نکن ناز نکن" از هنرمند والا مقام جناب کوروس(!) کلا روزمون رو شاد کرده بود و به محض اینکه به هم میرسیدیم میگفتیم: ابرو کمون بالا بلندی... دیگه خودت فضای حاصله رو تجسم کن! البته شما فکر نکن که ما کار مردم رو لنگ میذاریما. به محض اینکه ارباب رجوع میاد سکوت اختیار میکنیم و مابقی داستان رو موکول میکنیم به بعد از رفتن ایشون. ولی این چیزی از ارزش هامون کم نمیکنه!

تا اینکه چهارشنبه یکی از همکارها به اتاق مدیر فراخوانده شد. و بعد از مکالمات پشت درهای بسته (عاشق دل شکسته... بله اشاره میکنن که سرت به پست نوشتنت باشه اینجا شرکت نیست!!) دیدیم که تذکر گرفته که اونجا - یعنی جایی که ما هستیم- بیش از حد فضا مفرح و شاده، یکم اوضاع رو تعدیل کنید. 

خلاصه گفتم اگه دیدین از ماه آینده من برای خودم دارم بی عار و بیکار میگردم به روم نیارین و بدونین این خنده ها خلاصه کار دستم داده!!

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo
1 2 3 4 5 ... 109 >>