X
تبلیغات
دورکار

به خاطر خودمون، به خاطر طبیعت

سه‌شنبه 8 تیر 1395 ساعت 18:34

سایتی که رها مشق سکوت (لینک وبلاگش این گوشه سمت راست هست) معرفی کرده یه اتفاق خیلی خوبه. خیلیها میدونستن و شاید بعضی ها هم تازه خبردار شدن. کار اصلا پیچیده ای نیست. شما هر محصولی استفاده میکنی که دارای در پلاستیکی هست، خودش رو روانه زباله های خشک میکنی و در مربوطه رو نگهداری میکنی. درها که تعدادش زیاد شد، میری یکی از مراکز تحویلش میدی. نگهداریشون جای کمی میگیره. من براشون یه پاکت کاغذی بزرگ که پک کیف بوده انتخاب کردم که خودش هم قابل بازیافت باشه. با یه تیر چندتا نشون میزنین. هم به ادمهایی که ویلچر نیاز دارن کمک میکنین، هم به محیط زیست... که هر دو اینها هم مهمه...

 من تازه دارم میفهمم چقدر محصول وجود داره که در پلاستیکی دارن... خمیر دندان، مام، اسپری، ماست، آب معدنی، نوشابه، کرم و... دوستام به جای اینکه خودشون اینا رو جمع کنن هی میان میگن بیا دل آرام برات در پلاستیکی آوردیم   

خلاصه احتمالا شما هم دچار همچین چالش هایی میشین ولی صبور باشین 


این شب ها بیشتر به یاد هم باشیم. کمی مهربانتر... 


del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo

همکار خوب گلی است از گل های بهشت

شنبه 29 خرداد 1395 ساعت 18:27

روزهایی که همکارم میره مرخصی برای من بدترین روزهاست. چون باید کار دو نفر رو انجام بدم. حتما و قطعا این موضوع درباره ایشون هم صدق میکنه و وقتهایی که من نیستم فشار زیادی بهش میاد. اگه فکر کردین که همکار سوم که همانا پسرخاله مدیرمون باشه کمکی در جهت بهبود اوضاع میکنه سخت در اشتباهید. من همیشه میگم تو کار زیاد نکن ما کمک نخواستیم... بسکه سر به هوا و هیچی ندونه! این کلمه ی هیچی ندون اختراع خودمه! البته هنوز نمیدونم که اون دنیا چجوری باید توی چشم های دهخدا نگاه کنم...

خلاصه امروز از اون روزها بود... از صبح باید به ماجرایی که از چهارشنبه درگیرش بودیم رسیدگی میکردم و سر و تهش رو بهم میاوردم... یکی دیگه خرابکاری میکنه ما باید پیگیری کنیم و قضیه رو فیصله بدیم... 

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo

چهارشنبه 26 خرداد 1395 ساعت 21:45

توی یکی از گروه های تلگرام که با اشنایان هستم، امشب یه سوالی مطرح شد که هرکس باید درباره اش یه شعر یا متن میگفت. یکی از افراد شعر " سعدیا مرد نکونام..." رو نوشته بود ولی اشتباهی به جای سعدی نوشته بود "حافظا"... منم تا دیدم گفتم "مریم سعدیا". اون چیزی نگفت، بقیه هم عکس العملی نشون ندادن اما من به شدت عذاب وجدان گرفتم... همش با خودم میگم آخه به تو چه... حالا چرا نرفتی توی خصوصی بهش بگی... کسی از تو مگه چیزی پرسید که اشتباهش رو تصحیح میکنی... 

واقعا بی منظور اینکار رو کردم اما عذاب وجدان دست از سرم برنمیداره...

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo

و اینک 5

شنبه 15 خرداد 1395 ساعت 16:41

پنجمین سالیه که اینجا دارم می نویسم. پنج سال... هیچوقت فکر نمی کردم انقدر حرف برای نوشتن داشته باشم. توی این پنج سال کلی خاطره تعریف کردم، یکسری از لحظاتم رو ثبت کردم، کلی غر زدم!! و یکمی هم درد دل کردم... و هنوز هم احساس می کنم کلی حرف دیگه برای نوشتن هست... چه خوبه که اینجا رو دارم... چه خوبه که شما رو دارم... همین شمایی که منت گذاشتی و این خطوط رو خوندی. ممنون... 

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo

دوشنبه 10 خرداد 1395 ساعت 01:02

نمیدونم کی، اما فکر میکنم یه روز میای... یه روز میای و دلیل تمام نبودن هات رو شرح میدی. یه روزی که من چای تازه دم کردم و دستهام بوی بهار نارنج میده... مهم نیست اردیبهشت گذشته و خرداد به نیمه رسیده، قرار به آمدن تو که باشد درخت بهار نارنج را چهار فصل میکنم...

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo

جمعه 7 خرداد 1395 ساعت 14:42

همینجوری که داشتم با فایل ها و اسامی بچه ها سر و کله میزدم یه کاسه بزرگ آلوچه رو خوردم... تا آخرش... به خودم اومدم دیدم قاشق داره میخوره به ته کاسه... نفهمیدم اصلا چجوری اونهمه آلوچه رو تنهایی خوردم... یه ذره با قاشقم از ته ظرف برداشتم و خوردم... خیلی ترش بود... خیلی...

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo

دیروز من، مثل امروز... مثل فردا...

سه‌شنبه 4 خرداد 1395 ساعت 21:53
داشتم پست های قدیمی تر رو مرور میکردم که رسیدم به خرداد 94... دقیقا 4 خرداد 94 وظیفه پخت غذا - به دلیلی که یادم نمیاد! - بر عهده من بوده و جالبه که دقیقا امسال هم 4 خرداد وظیفه پخت و پز با من بود... با قسمت پخت و پزش کاری ندارم، حرف من اینجاست که انگار به شکل خیلی مسخره ای پارسال و حتی سال قبلش داره برام تکرار میشه... یکم از این تکرار ترسیدم...

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo

میخواهند که بشود

شنبه 1 خرداد 1395 ساعت 12:34

آدمهای موفق را دوست دارم. همانها که "نه" را باور ندارند. همانها که تا گفتیم "قسمت"، گفتند "همت"... ما گفتیم نمیتوانیم، گفتند "میخواهم"... باورمان شد "شکست خوردیم"، گفتند "دوباره"... از دوباره و هزار باره ها نمیترسند، آنها که بال ندارند اما ذهنشان تا قله اوج میگیرد...

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo

باز هم یادم رفت...

دوشنبه 27 اردیبهشت 1395 ساعت 23:56

برای بار هزارم یادم رفت که باید سکوت کنم... حرف که میزنی به بقیه اجازه قضاوت میدی... اجازه میدی درباره ات اونجوری که دلشون میخواد و برداشت کردن فکر کنن... توی مسائل کم اهمیت باید سکوت کرد... واگرنه راحت "کوچک و کم اهمیتت" میکنن...

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo

جمعه 24 اردیبهشت 1395 ساعت 12:28
تا حالا شده که یه تیوپ جلوی چشمهاتون پنچر بشه؟ یه جوری که خالی شدن بادش رو حس کنین؟ الان من این شکلی شدم... داشتم برای خودم توی وبلاگ ها چرخ میزدم که دیدم یکی از بلاگرها دقیقا مثل خودم هنوز از ورژن قبلی بلاگ اسکای استفاده میکنه. چشمم خورد به شکلک های هیجان انگیزش و با خودم گفتم بیام و اینجا از  ماجرای مهمونی های دیشبم بنویسم و اتفاقا کلی هم از این شکلک ها استفاده کنم که هم دل خودم باز بشه و هم شما به وجد و هیجان بیاید و حتی اومدم با شوق و ذوق عنوان پستم رو "تا باد چنین بادا" انتخاب کردم. جمله اول رو نوشتم و شکلک ها رو باز کردم  اولین آیکون رو بذارم که دیدم ای واااااای توی مدیریت فقط شکل های جدید هست و از آیکون های قدیمی خبری نیست که نیست... نه تنها پنچر شدم بلکه عنوان رو هم پاک کردم و الان در خدمتتون در حال غر زدنم...

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo
1 2 3 4 5 ... 63 >>