دنیای دل آرام
X
تبلیغات

چطور پنجشنبه تان به گند کشیده می شود

پنج‌شنبه 1 آبان 1393 ساعت 15:15
بعد از یک هفته (دقیقا هفت روز کاری) کلی دیشب توی مسیر برگشت به خونه صابون به دلم زده بودم که هی دختر شانست زده و این هفته شیفت نیستی و میمونی خونه و کلی استراحت میکنی، کلی به کارهای تلنبار شده ی هفته بدون تعطیلی ای که گذشت میرسی، حتی اون وسط ها داشتم فکر میکردم دقیقا به کی میتونم زنگ بزنم و کجا میتونیم دوتایی یا چندتایی برویم... کات!

امروز... از صبح جووووری چشمهام بی حال و سرم سنگین و فین فین ام به راهه که فقط دارم قرص میخورم که اوضاع وخیم تر نشه. تا الان هم دو تا بشقاب آش ساده خوردم. حالا این میون داشته باشید که پدر بنده دو شب پیش از سفر برگشت (دل شما هم روشن) اما فقط خودش برگشت و چمدانش نه! بله قضیه از این قراره که در کشور مبدا چمدان رو تحویل گرفتن و گفتن شما که میخوای پرواز عوض کنی و بکش بکش داری و اینها ما خودمون در کشور مقصد چمدان را تحویل میدیم. اما چی؟ چمدان یا جامونده، یا رفته یه کشور دیگه یا چی رو نمیدونیم فقط بعد از سه روز از اعلامش زنگ زدن از فردوگاه و گفتن چه نشسته ای که گمگشته پیدا شد و منتظر باشید در بازه زمانی 12 ظهر تاااااااااا 11 شب میفرستیمش در خونتون!

بله و این شد که در این روز تعطیل بنده نه تنها به هیییییچ کاریم نرسیدم و هیییییییچ جایی نرفتم، بلکه حتی نمیتونم استراحت کنم و همینجور چشمم به زنگه که کی میرسد آنکه باید برسد...


del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo

شکرانه

دوشنبه 28 مهر 1393 ساعت 10:29
یه وقتهایی میگم خداروشکر که مثلا فلان اتفاق نیوفتاد. چون به فرض شرایط روحیم براش مساعد نشده. خداروشکر که فلان جریان کنسل شد، چون مثلا شرایط مالی ام مناسب نبوده و... اینها رو بعدش میفهمم، اون لحظه اتفاقا خیلی هم شاکی ام... اما بعدش که خلوت میکنم با خودم، میبینم آره اینجوریاست...

حالا هم اون اتفاق نمیوفته... یعنی حداقل فعلا... و امشب درک کردم که چرا... چراش هم دردناک بود، نه که به خیالتون خوش خوشان و بشکن و بالا اندازان کشف شده باشه... نه...

این وسط فهمیدم اینکه میگن بیاین دردها رو با هم تقسیم کنیم، کار خوبی نیست. من یه ایده بهتر پیدا کردم. میشه اسمش رو گذاشت جشن شکرگزاری مثلا... و مدلش هم اینطوری باشه که... چه خوب که بقیه درد تو رو ندارن. چه خوب که نمیفهمن حست چیه. چه خوب که تجربه اش نمیکنن. چه خوب که وقتی تو حالت خوب نیست، اونها میتونن خوب باشن. چه خوب که جنس اتفاقهاشون از جنس اتفاقهای تو نیست. چه خوب که غممون رو تکثیر نمیکنیم و یکیش رو دوتا نمیکنیم که همین یدونه هم زیادیه از سر این دنیا...

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo

چشمم به کدام راه باشد؟

یکشنبه 27 مهر 1393 ساعت 09:36

مثل منتظری که مسافرش، ایستگاه قبل پیاده شده...

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo

کاشکی زمستون نبودم

پنج‌شنبه 24 مهر 1393 ساعت 19:44

روز شلوغیه. وقتی موهام رو میدم بالا و مقنعه ام رو تا حد ممکن (!) جلو میکشم یعنی روز شلوغیه و سرم انقدر شلوغه که حتی دلم نمیخواد عقب و جلو رفتن مقنعه یک مانع برای کارهام محسوب بشه. همینطور که دارم تند تند لیست هام رو چک میکنم، میگه "برای شماست." اول فکر کردم آبدارچیمونه و برام چای آورده، گفتم: مرسی لطفا بذارید همونجا. بعد حس کردم سایه ی بالای سرم هیچ حرکتی نکرد. پس تصمیم گرفتم سرمو بیارم بالا. دیدم یکی از بچه هاست. طلبکارانه گفتم باز لحظه آخر شماها کلاس برداشتین؟! دسته 500 تومنی رو گرفت سمتم و گفت برای شماست. یکم اخم کردم و گفتم هوم؟! (که یعنی الان جریان چیه مثلا) گفت عیدیه... گفتم آخ یادم نبود تو سیدی... یکی برداشتم و برام روش نوشت و تشکر کردم.

خواستم بگم میدونی چند ساله از هیچ سیدی عیدی نگرفته بودم... میدونی چقدر دلم هوای یه برکت گوشه کیف پولم رو کرده بود... هیچ میدونی 500 که سهله اگه یه تراول هم میدادی گوشه کیفم نگهش میداشتم... میدونی چقدر احتیاج دارم به تبرک و نذری و دعا و... نگفتم... تشکر کردم و گذاشتمش یه جای امن توی کیفم...

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo
1 2 3 4 5 ... 113 >>