دنیای دل آرام
X
تبلیغات
امپراطوران آنلاین

تا بوده همین بوده

یکشنبه 23 شهریور 1393 ساعت 10:42

دیدید مردم از روزگار چه شاکی هستن؟ بعد دیدین میگن قدیمها اینجوری و اونجوری؟ این مردم که میگم خودمم شاملشون میشما. یعنی گفتم که همین اول کار تکلیف رو مشخص کنم نگین هنوز هیچی نشده چه خودش رو کشید کنار. من اینجوووووور در کنار ملت ایستاده ام. من دولت تعیین میکنم، من به پشتیبانی این... آهان نه اشاره میکنن که خط رو خط شده. بله داشتم عرض میکردم که این شاکی بودن حرف امروز و دیروز نیست که. از دیرباز مردم هر عصر از شرایط ناراضی بودن و کلا انگار نارضایتی مده. باور ندارین؟ ندارین؟! چرا دیگه! من الان سند براتون رو میکنم شما هم باور میکنید. یه نمونه مثال میزنم و بعد هم به ضرب المثل مشت نمونه خروار است اکتفا میکنیم و همه دسته جمعی قانع میشیم.

مثلا شما برو تو بهر شعر "خوشا به حالت ای روستایی". خب همین اول کار شاعر انزجار خودش رو از شهرنشینی واضح و مبرهن اعلام کرده. در جای دیگه میفرماید " چه شاد و خرم چه با صفایی" اینجا شاعر اشاره مستقیم داره به افسردگی مردم شهرنشین.. در ادامه میگه "در شهر ما نیست جز داد و بیداد" اینجا منظور شاعر اینه که کلا توی شهر همه بی اعصاب هستن.  "خوشا به حالت که هستی آزاد" من برای این قسمت چیزی ندارم برای گفتن. خب وقتی شاعر خودش داره رک و پوست کنده میگه ما اینجا توی شهر آزادی نداریم، من کی باشم که بخوام روی حرفش حرف بزنم. حرف حساب که جواب نداره... شاعر با همون فرمون ادامه داده "در شهر ما نیست جز دود ماشین، دلم گرفته از آن و از این" بفرما! این دود و ترافیک و دل گرفته و تنهایی مردم، سوغات سالهای اخیر نیست که. از همون قدیمها هم دود بوده هم ترافیک بوده، هم آدمها قبایل تک نفره بودن...

نتیجه اینکه اگه آب و هوای شهر حالتون رو بد کرده، اگه سر و صدا خسته تون کرده، اگه آزادی ندارین، اگه دود و ترافیک و تنهایی براتون غیر قابل تحمل شده، به خودتون خللی راه ندین و بی خودی اعصابتون رو درگیر نکنین. تا بوده همین بوده...


***************

*جناب جعفر ابراهیمی (شاهد) حدود سی و چند سال پیش شعری سرودند به نام خوشا به حالت ای روستایی که همه ما در کلاس اول ابتدایی حفظ کردیمش و فصل مشترک خاطراتمان شد...


del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo

از همینجا برای مدیرم دست تکان میدهم

جمعه 21 شهریور 1393 ساعت 19:19

وقتی برنامه ترم جدید باید تا هفته آینده حاضر باشه، همه همکارهات رفتن مرخصی و تو آنقدر بی حوصله ای که به زور خودت را سر کار رسانده ای... تویی و ریشخند های کاغذ سفید، تویی و بهت دروسی که زیر چشمی ردشان میکنی، تویی و برنامه ای که چهارشنبه جمع نمی شود، پنجشنبه هم... تویی و مدیری که شنبه از تو برنامه می خواهد...



http://s5.picofile.com/file/8140350834/term.jpg


del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo

این فصل را با من بخوان

دوشنبه 17 شهریور 1393 ساعت 23:43
روزی که آمدم اینجا، در واقع پناهنده شدم. از همه موجودات این بیرون، از دست تمام آدمهای دنیای واقعی... آمدم تا برای خودم در سرزمینی دور افتاده از اطرافیانم، جایی دنج دست و پا کنم که بتوانم به دور از هر چیزی، آزادانه بخندم و بگریم و بگویم و بشنوم.

روزی که آمدم نفهمیدم که آدمهای پشت مانیتورها، همان آدمهای دنیای واقعی اند. آمدم و ماندگار شدم. ماندم و دنیایم گره خورد لا به لای دنیای آدمهای هم سرزمینم... گفتم و شنیدند، گفتند و شنیدم... خندیدم و گریستم... ولی هنوز یک تفاوت بزرگ بین آدمهای اینجا با دنیای بیرون وجود داشت. آنها هم در واقع پناهنده بودند، خوش بینانه اش میشود مهاجر... حتی اگر همانند یک توریست گاه و بی گاه سر میزدند. حتی اگر دیر می آمدند و زود میرفتند...

آدمها، اما اینجا همیشه خوشحال نبودند. همیشه غمگین هم نبودند. آدمها اینجا پر از قصه اند، پر از غصه، پر از راز، پر از گله، پر از عشق...

آسمان دلشان آفتابی...


این آهنگ...

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo

توقع عنوان که ندارید؟!

جمعه 14 شهریور 1393 ساعت 12:47
امروز میتوانست دقیقا همینطور باشد. شب با سر درد خوابیدم و صبح با حال بد بیدار شدم. آنقدر دردناک که حتی دلم نمیخواست چشمهایم را باز کنم... اما روز شروع شده بود...به زور بلند شدم و از اتاق بیرون آمدم. یک لیوان چای تنها چیزی بود که میل به خوردنش داشتم. مامان و بابا به دیدن مادربزرگ رفتند. من؟ حتی از روی مبل تکان نخوردم. روزنامه را برداشتم. خواندم؟ فقط عکسهایش را نگاه کردم و بعد همانجا رهایش کردم و به اتاقم برگشتم. سکوت دوستداشتنی ای بود و من آرام رفتم در رختخوابم... لپ تاپم را باز کردم و نگاهی سرسری به صفحات انداختم.

وقت آن بود که مامان و بابا برگردند اما تلفن زنگ زد. مامان گفت نهار میمانند آنجا و من باید غذایم را تنها بخورم. روز جمعه... آمدم با خودم غر بزنم اما دیدم که نه... بد هم نیست... رفتم سر یخچال و نگاهم به ساندویچ آماده شده افتاد... همان را برداشتم. سس ریختم. صدای جیغ از پشت سرم میگفت که در یخچال را باز رها کرده ام. بستمش و گاز محکمی به ساندویچم زدم. به نظرم خوشمزه ترین ساندویچی آمد که تا به حال خورده ام. گاز دوم را که زدم تازه یادم افتاد که نباید سس خورد در این اوضاع و احوال...

حالا دلم برای خودش جاده چالوس شده و معده ام هر از گاهی سوزنی، میخی، تیغی چیزی بر دیواره اش میکشد که یعنی منم هستم... خلاصه که حال ما خوب است...

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo
1 2 3 4 5 ... 110 >>