دنیای دل آرام
X
تبلیغات
امپراطوران آنلاین

هرچند کوتاه، اما شد

دوشنبه 7 مهر 1393 ساعت 10:22
از همون سه سال پیش، اولین باری که صداش رو شنیدم، با خودم گفتم: یعنی مجری رادیوست؟! نه از شغلش چیزی میدانستم و نه هیچ چیزی از زندگی اش... تا مدتها پیش خودم میگفتم لابد یک رادیوییست. آره حتما از اهالی رادیوست که صدای اینچنین پخته ای داره.

مدتی بعد فهمیدم که نه گوینده رادیوست و نه شغلش هیچ ربطی به آن دارد اما علاقه اش چرا... تا چند وقت پیش که قرار شد نمایش رادیویی که در رادیو نمایش اجرا کرده بود پخش شود، خلف وعده شد یا برنامه ها پس و پیش شد اش را نمیدانم، اما نشد که بشنویم صدایش را در رادیو... تا دیشب... وقتی دیدم و شنیدم صدایش را در رادیو هفت، دنیا دنیا ذوق کردم. دنیا دنیا خوشحال شدم که هر چند کوتاه، اما شد آنچیزی که باید میشد...


*تبریک دوستم، تبریک...

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo

دوستداشتنی ها

شنبه 5 مهر 1393 ساعت 09:52
وقتی گند میزنی و نمیفته اتفاقی که باید بیوفته، اونهایی که همون لحظه شروع میکنن به تشویقت که مگه آخر دنیاست، اینبار نه یه بار دیگه، این راه نشد یه راه دیگه، درست مثل اونهایی هستن که با زمین خوردن بچه  شروع میکنن به دست زدن و منحرف کردن ذهنش تا گریه نکنه، تا یادش بره دردِ اولین قدمهای زندگیش رو، همون قدر دوست داشتنی...

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo

پاییز خجسته

سه‌شنبه 1 مهر 1393 ساعت 09:59
خانمی که توی اتوبوس روبه رویم نشسته بود، حق داشت وقتی حلقه اشک در چشمانم را دید متعجب و دلسوزانه نگاهم کند. به گمانش با دوست پسرم دعوایم شده. شاید هم با مادرم حرفم شده، شاید هم از کار اخراج شده باشم... او چه میدانست که در آن تاریکی شب، لا به لای درختها به دنبال پاییز میگشتم... او چه میدانست همزمانی آهنگ رادیو* با افکار من، حساسیت عجیبم به تحول، و آمدن یک فصل جدید در هم گره خورد و او فقط یک قطره اشک حلقه زده در چشمانم را دید و نشنید هیچکدام از دعاهای زیر لبم را، نشنید هیچکدام از خوش آمدگویی هایم را، و نفهمید که چه با شکوه است چشم انتظار یک فصل نو باشی... یک روز نو... و امروز اولین روز از اولین ماه یک فصل نوست... که چه بهار و چه پاییز، هرکدام با آمدنشان نهیب میزنند که هی فلانی برای نو شدن فقط بهانه پیدا کن... که حول حالنا را نه فقط در شب عید، که هر شب که می خواهی فقط زمزمه کن... دیشب پاییز را تحویل گرفتم...


* این آهنگ

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo

علم=ثروت

پنج‌شنبه 27 شهریور 1393 ساعت 15:57

http://s5.picofile.com/file/8141412842/18092014597.jpg


آخه میدونی خانم معلم... اون روزها من فقط دنبال بیست بودم. دلم میخواست انقدر روی تو اثر بذارم که بی معطلی بهم بیست بدی. هر جمله رو چند بار مینوشتم و پاک میکردم تا بشه اون جمله اثر گذاری که قرار بود بشه. برای همینم دفتر انشاء من همیشه کثیف بود. رد مداد و پاک کن دمار از روزگار کاغذ بیچاره در میاورد...

میدونی خانم معلم... من نمیفهمیدم قیمت اون مداد و پاکن چقدره. نمیدونستم چند بار باید خورشید بیاد بالا و بره پایین تا با پولش بشه تمام اون دفترها و کیف ها و خودکارها و  "ها" های دیگه رو خرید...

خانم معلم شرمنده ام... شرمنده ام که لا به لای درس های تو من به دنبال نمره خودم بود. خانم معلم، شرمنده ام که به خودم، به تو، به تمام گوش هایی که انشاء مرا میشنید دروغ همیشگی علم بهتر از ثروت است را تحویل دادم... آخر اینطور یادم داده بودی، آخر اینطور یادم داده بودند...

تو هم گناهت کمتر از من نیست، همانجا، همان لحظه که من و امثال من در به درِ بیست، دروغ های زیبا مینوشتیم و از رذالت ثروت داد سخن میراندیم که لبخند رضایت بر لبانت بنشاند و نمره ای دلخواه بر برگه های ما، باید دفتر را چند تکه میکردی که ای بچه نادان، علم سیری چند وقتی برای اینجا ایستادنت باید خدا تومان پول به حساب مدرسه واریز کنی؟ کدام علم، وقتی در ازای همین کاغذ و قلم باید پول پرداخت کنی.

میدونی خانم معلم... ما توازن را یاد نگرفتیم. سر کلاس تو هیچوقت، هیچکس به ما از اعتدال حرفی نزد... سر هیچ کلاسی نگفتند "میانه روی"... همه چیز یا محبوب بود یا منفور... علم و ثروت هم مثل باقی چیزها... ما نمیدانستیم، تو هم نمیدانستی؟...


del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo
1 2 3 4 5 ... 111 >>