دنیای دل آرام
X
تبلیغات

شکرانه

دوشنبه 28 مهر 1393 ساعت 10:29
یه وقتهایی میگم خداروشکر که مثلا فلان اتفاق نیوفتاد. چون به فرض شرایط روحیم براش مساعد نشده. خداروشکر که فلان جریان کنسل شد، چون مثلا شرایط مالی ام مناسب نبوده و... اینها رو بعدش میفهمم، اون لحظه اتفاقا خیلی هم شاکی ام... اما بعدش که خلوت میکنم با خودم، میبینم آره اینجوریاست...

حالا هم اون اتفاق نمیوفته... یعنی حداقل فعلا... و امشب درک کردم که چرا... چراش هم دردناک بود، نه که به خیالتون خوش خوشان و بشکن و بالا اندازان کشف شده باشه... نه...

این وسط فهمیدم اینکه میگن بیاین دردها رو با هم تقسیم کنیم، کار خوبی نیست. من یه ایده بهتر پیدا کردم. میشه اسمش رو گذاشت جشن شکرگزاری مثلا... و مدلش هم اینطوری باشه که... چه خوب که بقیه درد تو رو ندارن. چه خوب که نمیفهمن حست چیه. چه خوب که تجربه اش نمیکنن. چه خوب که وقتی تو حالت خوب نیست، اونها میتونن خوب باشن. چه خوب که جنس اتفاقهاشون از جنس اتفاقهای تو نیست. چه خوب که غممون رو تکثیر نمیکنیم و یکیش رو دوتا نمیکنیم که همین یدونه هم زیادیه از سر این دنیا...

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo

چشمم به کدام راه باشد؟

یکشنبه 27 مهر 1393 ساعت 09:36

مثل منتظری که مسافرش، ایستگاه قبل پیاده شده...

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo

کاشکی زمستون نبودم

پنج‌شنبه 24 مهر 1393 ساعت 19:44

روز شلوغیه. وقتی موهام رو میدم بالا و مقنعه ام رو تا حد ممکن (!) جلو میکشم یعنی روز شلوغیه و سرم انقدر شلوغه که حتی دلم نمیخواد عقب و جلو رفتن مقنعه یک مانع برای کارهام محسوب بشه. همینطور که دارم تند تند لیست هام رو چک میکنم، میگه "برای شماست." اول فکر کردم آبدارچیمونه و برام چای آورده، گفتم: مرسی لطفا بذارید همونجا. بعد حس کردم سایه ی بالای سرم هیچ حرکتی نکرد. پس تصمیم گرفتم سرمو بیارم بالا. دیدم یکی از بچه هاست. طلبکارانه گفتم باز لحظه آخر شماها کلاس برداشتین؟! دسته 500 تومنی رو گرفت سمتم و گفت برای شماست. یکم اخم کردم و گفتم هوم؟! (که یعنی الان جریان چیه مثلا) گفت عیدیه... گفتم آخ یادم نبود تو سیدی... یکی برداشتم و برام روش نوشت و تشکر کردم.

خواستم بگم میدونی چند ساله از هیچ سیدی عیدی نگرفته بودم... میدونی چقدر دلم هوای یه برکت گوشه کیف پولم رو کرده بود... هیچ میدونی 500 که سهله اگه یه تراول هم میدادی گوشه کیفم نگهش میداشتم... میدونی چقدر احتیاج دارم به تبرک و نذری و دعا و... نگفتم... تشکر کردم و گذاشتمش یه جای امن توی کیفم...

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo

این منم

چهارشنبه 23 مهر 1393 ساعت 09:15

یکی دو هفته پیش یه نمایشگاهی برگزار شد به نام "فکر". مامان به همراه دوستانش بهش سر زدن و از من خواست که حتما به بازدید این نمایشگاه برم. خلاصه به همراه یکی از دوستانم تصمیم بر رفتن گرفتیم. از بخش های متنوع اش چیزی نمیخوام بگم فقط در کل میتونم بگم بهترین نمایشگاهی بود که توی عمرم رفته بودم. جایی که تو تنها بیننده نبودی و توی هر غرفه حتی لحظه ای وادار میشدی که به فکر فرو بری... موضوعی که میخوام درباره اش صحبت کنم اینه که توی یک غرفه چهار تا سوال گذاشته بودن روبروت و یک عالمه عکس روی یک میز چیده شده بود. با خوندن هر سوال باید یکی از عکسها رو برمیداشتی. نتیجه کار من این شد...


1 - دوست داری با شنیدن اسمت دیگران یاد چی بیوفتن؟



http://s5.picofile.com/file/8145970776/26092014605.jpg



2 - دوست داری توی زندگی به کجا برسی؟


http://s5.picofile.com/file/8145970692/26092014602.jpg



3 - چه کاری رو میتونی خوب انجام بدی؟


http://s5.picofile.com/file/8145970750/26092014604.jpg



4 - الان دلت چی میخواد؟


http://s5.picofile.com/file/8145970676/26092014601.jpg



del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo
1 2 3 4 5 ... 113 >>