دنیای دل آرام
X
تبلیغات
کلینیک طب سوزنی

مگه چی داریم دیگه؟

جمعه 4 اردیبهشت 1394 ساعت 20:15

مثل بچه ای که دوست نداره همبازی هاش برن، مامان بزرگ میگفت بمونین حالا، تازه اومدین... منم بچه که بودم دوست نداشتم مهمونهامون برن. دلم نمیخواست مهمونی تموم بشه. همیشه اصرار میکردم که بمونین ما هنوز داریم بازی میکنیم... اما داستان همیشه اینجوری پیش میرفت که بزرگترها میگفتن "میایم حالا بازم"، دقیقا حرفی که ما به مامان بزرگ میگیم... میایم بازم...  اما هر بار که مامان بزرگ رو میبوسم و میگم تا دفعه بعد، یه چیزی ته دلم میگه خدایا دفعه بعدی هم میبینمش؟ یه حالت بلاتکلیف میرم سمت حیاط و کفش هام رو میپوشم و توی حیاط عقب عقب میرم سمت در تا آخرین تصویر از مامان بزرگ که توی چهارچوب در به عصاش تکیه داده توی ذهنم بمونه. میترسم، از ازدست دادن میترسم... میترسم یه روزی که خیلی هم دور نیست برای دیدن مامان بزرگ دیگه به این خونه نیایم...

هفته پیش بهش گفتم بچه ها وظیفه شونه هر هفته برای دیدنت بیان خونه ات. خندید گفت والا همه سرشون شلوغه... اخم کردم که شلوغه که شلوغه، یه روز در هفته این حرفها رو نداره. حالا جمعه نیان، پنجشنبه بیان یا هر وقت دیگه. خندید... اما من نتونستم حرف دلم رو بلند بگم، دلم نیومد بگم وقتی که از پیشمون بری میخوان هر چند وقت یه بار، مخصوصا پنجشنبه اخر سال بیان و با یه تکه سنگ سرد بی خاصیت دیدن کنن، تا هستی چرا تند تند نیان؟... بهش نمیگم اما برای خودم هر بار یاداوری میکنم که خونه مامان بزرگ از بهشت زهرا هم نزدیکتره، هم زیباتره، هم روح داره و جسم. تا هست باید به دیدارش رفت...

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo

تصمیم دوم

چهارشنبه 2 اردیبهشت 1394 ساعت 10:20

از رها ایده memory jar رو یاد گرفتم. یعنی اینکه اول سال یه شیشه برای خودت درست کنی و تمام خبرهای خوبی که میشنوی و شادت میکنه رو توش بریزی. منم از اول سال هر خبر خوبی که شنیدم روی یک برگه کاغذ با ذکر تاریخ نوشتم و آخرش هم تاکید کردم "خدایا متشکرم".

همه چیز همواره در حال تغییره. روزی که غمگین باشی و نگاهت به این شیشه بیوفته مطمئن میشی که خب روز بد هم رفتنیه و یا حتی در کنار کلی اتفاق بد که داره برات میوفته کلی هم اتفاق خوب در جریانه. اصلا شاید اینجوری باعث بشه به اتفاقات خوب بیشتر دل بست. اصلا منتظر بودن برای جمع آوری خبرهای خوب خودش کلی انرژی بخشه. امیدوارم شیشه خاطرات خوبم تا پایان سال دیگه حتی یه ذره هم جا نداشته باشه. برای شما هم همینطور...




http://s6.picofile.com/file/8184064842/sh.jpg



http://s4.picofile.com/file/8184064968/sh1.jpg


http://s4.picofile.com/file/8184065050/sh2.jpg


del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo

خبر خوب اینکه...

سه‌شنبه 1 اردیبهشت 1394 ساعت 10:15

دکتر به بابا گفته عصا رو میتونی بذاری زمین و حتی رانندگی کنی...

هورااااااااا

خدایا ممنونم ازت

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo

مخمل سرخ

پنج‌شنبه 27 فروردین 1394 ساعت 08:00

آدمهای خیر رو باید بوسه بارانشون کرد. آدمهای خیر رو باید محکم توی بغل فشرد. آدمهای خیر رو باید تندیس کرد توی کوچه به کوچه شهر نصب کرد. آدمهای خیر رو باید قاب کرد سر در هر خونه یه جای امن توی چشم زد.

اونهایی که لا به لای درد و بدبختی دیگران سر میرسن. همونهایی که کنار آدمهایی که از این دنیا چیزی کم دارن می ایستن. افرادی که حتی اگه وسع مالیشون کم باشه وسعت قلبشون یه دنیاست. اونهایی که دل دارن... دل دل نمیکنن بین رفتن و بودن، قرص میمونن و پای دلشون وایمیسن. این آدمها خواستی ترین موجودات این دنیا هستن، باید مخمل دلشون رو پهن کرد سراسر دنیا و لطافت مهربانیشون رو تا ابد لمس کرد. این آدمها زیادشون هم کمه...

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo

ظاهر - باطن

چهارشنبه 26 فروردین 1394 ساعت 10:27
زنگها برای که به صدا در می آیند... این اسم انقدر برام سنگین بود که هیچوقت جرات نداشتم از کتابخونه بردارمش و بخونمش. دروغ چرا فیلمی هم که ازش ساخته شده بود رو به همین دلیل نمیرفتم دنبالش و ببینم. مدام فکر میکردم حتما انقدر پیچیده و ثقیله که قادر به درکش نیستم و یا خسته کننده و کسالت آوره...

پارسال که افتاده بودم روی دور کتاب خوندن و انصافا هم رکورد به یادماندنی ای زدم در این امر، شجاعت به خرج دادم و رفتم سراغش. رفتن همانا و قادر به زمین نگذاشتن کتاب همان... انقدر جذاب و پر از کشش بود، انقدر جالب داستان به هم بافته شده و جلو رفته بود که هر از گاهی جلد کتاب رو نگاه میکردم ببینم خودشه یا نه!

گاهی اسم ها یا ظاهر بعضی چیزها برامون وحشتناک و عجیب و غریبه اما وقتی شروع به دونستن ازش میکنی میبینی چقدر قضاوتت اشتباه بوده و چه بد که تا الان خودت رو ازش محروم کرده بودی... 


*ربطی به موضوع از میان کتابها نداره اما چون درباره کتاب بود در همین گروه طبقه بندی شد.

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo

هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود

سه‌شنبه 25 فروردین 1394 ساعت 10:27
همیشه که دروغه اما خیلی اوقات وقتی دارم از یکی خداحافظی میکنم این فکر درگیرم میکنه که اگه این دیدار آخر باشه آخرین تصویری که توی ذهن طرف مقابل میمونه چیه؟ از دل آرامی که حالا دیگه نیست چه نقشی توی ذهنش باقیمونده. خب قطعا هیچوقت هم به هیچ نتیجه ای نرسیدم اما شاید برای همینه که زیاد میخندم. دوست دارم آخرین تصویر ازم یه دل آرام خندون باشه. یکی که لبهاش به سرعت به طرفین کشیده میشه و دندونهاش نمایان میشه و گونه هاش به بالا میل میکنه. به نظرم لبخند ماندگار ترین تصویر از آدمهاست...

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo

قسمت - همت

دوشنبه 24 فروردین 1394 ساعت 10:34
نمیدونم چه سریه تا من این صفحه رو باز میکنم یه چیزی بنویسم هزار و یک مدل کار پیش میاد. نمیدونم قسمت نیست یا همتم کمه!! خلاصه میخواستم درباره دور از جونتون دیدارهای آخر و تصاویر ماندگار در ذهن اطرافیان صحبت کنم. فعلا باید برم سر کار تا شب که برگردم(حالا شایدم برنگشتم! آدم از یه ثانیه بعدش که خبر نداره). شما موضوع رو داشته باشید تا متنش هم اینجا نصب بشه. والا با این وقتهای فشردمون...

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo

برای آسمانی ها

دوشنبه 17 فروردین 1394 ساعت 22:42

نرگس عزیز به رسم دل مهربانش برای پدر مرحوم فرشته نازنینمان ختم قرآن برپا کرده. اگر شما هم مثل من تمایل دارید قدمی برای شادی روح پدر عزیز فرشته بردارید، تشریف ببرید اینجا...

سایه عزیزانتان بر سرتان مستدام و روح همه درگذشته ها شاد و در آرامش ابدی...

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo
1 2 3 4 5 ... 64 >>