دنیای دل آرام
X
تبلیغات

من رو هم در جریان بذارید بد نیستا

پنج‌شنبه 8 آبان 1393 ساعت 16:26
امروز شیفت بودم و از اونجایی که کارم زود تموم شد با اجازه مدیرم ساعت سه زدم بیرون و به سمت خونه اومدم. نزدیک سه و بیست دقیقه اینطورها بود که دیدم یکی از همکارها زنگ زد بهم و گفت دلی کجایی؟ گفتم توی راه دارم میرم خونه.

گفت: ااااا مگه شیفت نبودی امروز؟؟

گفتم: چرا ولی کارهام تموم شد و اجازه گرفتم که برم.

- : آخه خانم ب داره میاد اونجا نامه رو بگیره.

- : جان؟؟؟

- : میگه دیروز به مندس ج گفته و اونم گفته بیا!

- : پس چرا کسی به من چیزی نگفت؟

- : نمیدونم. بذار زنگ بزنم بگم نیاد.

- : باشه...


- : خیلی از دستت عصبانیه

- : آخه چرا؟ مگه به من گفته بود میاد نامه بگیره؟ دیروز که تلفنی با آقای ج حرف زد از نتایج مکالمه کسی به من چیزی نگفت. فقط من زنگ زدم به دانشجوش که کادر اداریمون نیست برات شماره نامه بزنه تا شنبه نیا. اونم گفت باشه. حالا استاد ب چرا شده کاسه داغتر از آش؟!

- : نمیدونم فقط میدونم شنبه قابلیت اینو داره که سر از تنت جدا کنه!!


خلاصه اگه به دیار باقی شتافتم و یا در خفیف ترین حالت از کار بی کار شدم، بدونین دلیلش چی بوده: عدم توانایی بنده در ذهن خوانی افراد...

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo

قهرمان آب!

دوشنبه 5 آبان 1393 ساعت 09:47
دست خودم نیست، روی آب زیادی حساسم. نه اینکه تبلیغات بی آبی و خشکسالی و اینها رویم اثر گذاشته باشدها، نه... از همان سالهای دانشجویی وقتی اساتید با ناله از اقلیم و کم آبی و خشکسالی میگفتند و به چشم گفته هایشان را میدیدم حساسیتم گل کرد. حس کردم باید ناجی شوم، ناجی آب...

هر وقت کسی دارد حیاط و کوچه را میشوید بی توجه به اینکه شاید واقعا این شستشو لازم باشد حرص میخورم و حتما و قطعا گفتمان صمیمانه ای (!) بینمان درخواهد گرفت.

امروز همینجور خوشحال و خندان برای خودم نشسته بودم پای سیستم و از این طرف به آن طرف میرفتم که حس کردم موزیکی که میشنوم یک زیر صدای عجیبی داره. موزیک رو قطع کردم و دیدم بلهههههه صدای تق تق قطره های آبه. حالا از کجا میومد این چیزی بود که باید کشف میشد. خیلی کاراگاهانه طور بلند شدم و رفتم سمت آشپزخانه، دیدم نه، رفتم سمت سرویس بهداشتی، باز دیدم نه، یکهو در حمام رو باز کردم دیدم بلهههههه دوش هر از گاهی یک قطره آب پرتاب میکنه سمت وان، و وان هم قطره آب دریافتی رو همچین نمور پرتاب میکنه سمت بالا! خلاصه دیدم آب بازی راه انداختن و یک لحظه حس گشت ارشادی به خودم گرفتم و در کسری از ثانیه این توطئه که مطمئنم پای اسرائیل و انگلیس در میان بود رو خنثی کردم. داشتم میومدم بیرون که یک قطره آب دوباره سقوط کرد به سمت وان، تا به سمتشون برگشتم دیدم همه چیز عادیه و صدا قطع شد. انگار که بهم زبون درازی کرده باشن...


del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo

یکشنبه 4 آبان 1393 ساعت 23:22
به بیرون نگاه میکنم، چراغ هال خاموش است اما نور ملایمی به چشم میخوره و این یعنی بابا هنوز بیداره... از اتاقم که میام بیرون می بینم پشت میز نشسته و عمیقا به مانیتور لپ تاپش خیره شده. می خوام برم مسواک بزنم، چشمم به شعله روشن گاز میوفته. می خواسته چای دم کنه که محو لپ تاپ شده و فراموش کرده. آرام کتری را تکان میدهم. آب چندانی باقی نمانده، بیخیال چای دم کردن و حتی صدا زدن بابا می شوم، گاز را خاموش می کنم و به مسیرم ادامه می دهم.

بیرون که می آیم، بابا توی آشپزخانه در حال چای دم کردن است. آرام و با خجالت جوری که مرا نبیند می خواهم رد شوم که می پرسد چای می خوری؟ سرم پایین است، می گویم نه و می روم...

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo

چطور پنجشنبه تان به گند کشیده می شود

پنج‌شنبه 1 آبان 1393 ساعت 15:15
بعد از یک هفته (دقیقا هفت روز کاری) کلی دیشب توی مسیر برگشت به خونه صابون به دلم زده بودم که هی دختر شانست زده و این هفته شیفت نیستی و میمونی خونه و کلی استراحت میکنی، کلی به کارهای تلنبار شده ی هفته بدون تعطیلی ای که گذشت میرسی، حتی اون وسط ها داشتم فکر میکردم دقیقا به کی میتونم زنگ بزنم و کجا میتونیم دوتایی یا چندتایی برویم... کات!

امروز... از صبح جووووری چشمهام بی حال و سرم سنگین و فین فین ام به راهه که فقط دارم قرص میخورم که اوضاع وخیم تر نشه. تا الان هم دو تا بشقاب آش ساده خوردم. حالا این میون داشته باشید که پدر بنده دو شب پیش از سفر برگشت (دل شما هم روشن) اما فقط خودش برگشت و چمدانش نه! بله قضیه از این قراره که در کشور مبدا چمدان رو تحویل گرفتن و گفتن شما که میخوای پرواز عوض کنی و بکش بکش داری و اینها ما خودمون در کشور مقصد چمدان را تحویل میدیم. اما چی؟ چمدان یا جامونده، یا رفته یه کشور دیگه یا چی رو نمیدونیم فقط بعد از سه روز از اعلامش زنگ زدن از فرودگاه و گفتن چه نشسته ای که گمگشته پیدا شد و منتظر باشید در بازه زمانی 12 ظهر تاااااااااا 11 شب میفرستیمش در خونتون!

بله و این شد که در این روز تعطیل بنده نه تنها به هیییییچ کاریم نرسیدم و هیییییییچ جایی نرفتم، بلکه حتی نمیتونم استراحت کنم و همینجور چشمم به زنگه که کی میرسد آنکه باید برسد...


del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo
1 2 3 4 5 ... 114 >>