دنیای دل آرام
X
تبلیغات
نماشا

یادش به خیر

چهارشنبه 28 آبان 1393 ساعت 10:17
ماشین داره خیابان شریعتی رو میره بالا، از پل رومی که رد میشیم خانم مسنی میزند روی شونه خانم مسن دیگری که کنارش نشسته و میگه: شمرون قبلا خودش جدا از تهران بود و نگاهش را میچرخاند طرف من که لابد تائید بگیرد. من که همسن و سال نوه اش هستم سرم را به نشانه تائید تکان میدهم و میگویم بله مامانم هم میگه اون وقتها هروقت میخواستیم بریم دیدن فامیل میگفتیم میخوایم بریم تهران. خانم مسن میگه آره و دوباره میزنه روی پای خانم کناریش و ادامه میده: "بابام یه روز اومد گفت درسهاتون رو خوندین؟ مشقهاتون تموم شده؟ میخوام ببرمتون شمرون جگر بدم بهتون. ما هم که شش تا بودیم تند تند لباس پوشیدیم که آخ جون داریم میریم شمرون جگر بخوریم. وقتی برگشتیم هیچکدوم نتونستیم شام بخوریم." به اینجا که رسید چادرش رو جابجا کرد و سرش رو تکون داد. خانم کناری گفت یادش به خیر. خانم مسن آهی کشید و گفت واقعا یادش به خیر و لبهاش رو کج و معوج کرد تا بغضش رو قورت دهد... با چشمهای اشکی و بغضی که در حال قورت دادن بود گفت: ما بچگی کردیم. فهمیدیم داریم چجوری روزمون رو شب میکنیم. بچه های حالا نه خودشون میفهمن و نه میذارن ما بفهمیم زندگی داره چجوری میگذره...
del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo

آخه هنوز جوونم!!

دوشنبه 26 آبان 1393 ساعت 09:54

فکر کنم دارم آلزایمر میگیرما. آخه این چه وضعیه هر وقت دارم میرم سرکار هزار و یه مدل (نه دروغ گفتم، ته تهش دیگه یدونه!) موضوع میاد توی ذهنم. بعد به خودم میگم شب که رسیدم خونه حتما مینویسمش. بعد شب اگه شما یادت اومد موضوع چی بود منم یادم اومد. امروز صبح انقدررررررررررر فکر کردم انقدررررررر فکر کردم اما انگااااااار نه انگار اصلا وبلاگی داریم و موضوعی برای نوشتن به ذهنمان رسیده بوده و باقی قضایا. آخه من گناه دارم که! الان برای آلزایمر یکم زود نیست با 29 سال سن؟! نه آخه شما بگووووووو

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo
1 2 3 4 5 ... 231 >>