X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

دوشنبه 1 شهریور 1395 ساعت 22:04

دلم میخواد برای یک هفته برم یه جای دور... خیلی دور...

دور از همه آدم ها... دور از تمام این دغدغه ها... یه وقتهایی باید رفت، کاش میشد، کاش میتونستم...

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo

خداحافظ ماهی قرمز کوچولو

دوشنبه 25 مرداد 1395 ساعت 18:21

امروز یه وقت خالی پیدا کرده بودم و میخواستم به مامانم زنگ بزنم. که البته زدم... گوشی رو برداشتم و دو سه ثانیه به شماره ها خیره شدم... 0912... تا دو سه ثانیه نمیدونستم عدد بعدی چنده... انقدر که هر روز مسیر فون بوک، مامان، کال رو رفتم دستم برای انتخاب شماره تردید کرد... حالا از امروز تصمیم گرفتم که هر روز شماره یک نفر رو از حفظ بگیرم و باهاش حرف بزنم. حتی اگه شده برای یکبار...

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo

بعضی قصه ها گفتنی نیست

چهارشنبه 20 مرداد 1395 ساعت 10:02

امروز از اینستاگرام برام یه ایمیل اومده که به زودی قراره برنامه ای رو معرفی کنن به نام "داستان های اینستاگرام"... به این صورت که ما تمام لحظه های روزمون رو به تصویر میکشیم، نه فقط اون قسمتی رو که توی پروفایلمون میذاریم و تمام اون لحظات به صورت اسلاید به نام "قصه ی تو" نمایش گذاشته میشه. نمیشد ایمیل رو ریپلای کنم واگرنه در جواب میگفتم خواهشا بیخیال ما شو... بذار همون یه تکه از زندگیمون رو که دوست داریم نشون ملت بدیم. بذار دلمون و دلشون خوش باشه که وای چه آدمهای خوشبختی... چه خوشی داره توی زندگی بهشون میگذره... بذار فکر کنیم  آدمهایی که فالو میکنیم همیشه به سفر هستن و غذاهای خوب میخورن و لباس های شیک میپوشن و مهمونی های آنچنانی میگیرن. این بیرون که خیلی تعریفی نداره لا اقل گند نزن توی دنیای فانتزیمون... 

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo

سوپرمن در دروازه

دوشنبه 11 مرداد 1395 ساعت 22:44

خیلی فوتبالی نیستم. یعنی توی مغزم نمیگنجه که نود دقیقه دویدن آدمها رو تماشا کنم و اگه خیلی مرام به خرج بدن دو تا گل رد و بدل کنن که خیلی هم بازی یخ و لوسی نباشه. اما امشب با تمام وجود دلم میخواست تیم فولاد ببره... نه برای اینکه از پرسپولیس خوشم نمیاد... نه برای اینکه بازیکن تعویضی فولاد از راه نرسیده گل اول رو زد... فقط و فقط برای دروازه بانشون. دروازه بانی که لحظه به لحظه مراقب دروازه بود و مطمئنم اگه نبود تیمش 5 تا گل  خورده بود. درسته که بازی مساوی تموم شد، درسته که وقتی فولاد گل خورد همه بازیکن ها شماتت کردن اما به نظر من تو امشب  برای تیمت یه سوپر من بودی. سوپر منی که به خاطر اشتباهات هم تیمی هاش زحماتش بر باد رفت...

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo

کنسرت

پنج‌شنبه 7 مرداد 1395 ساعت 09:08

چند روز پیش رفته بودیم کنسرت. بعد خواننده که با ظاهر جدید اومده بود گفت ازتون یه نظر می خوام. من هیچوقت ریش نداشتم و همیشه بدون ریش من رو دیدین کدومش بهتره؟

خواننده: ریش؟ 

ملت: جیغ

خواننده: بی ریش

ملت: جیغ

خواننده: مرسی کاملا متوجه شدم

ملت: جیغ

نوازنده ها: آهنگ بعدی

ملت: جیغ

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo

یک دنیا لبخند

یکشنبه 3 مرداد 1395 ساعت 08:55

لبخند مسری ست

امروز را لبخند بزن

خدا را چه دیدی

شاید دنیا را فرا گرفت...

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo

خداحافظ همین حالا

شنبه 26 تیر 1395 ساعت 18:44

داشتم دفتر نمرات مربوط به سال 80 رو ورق میزدم و دنبال نمره یکی از بچه ها در اون سال بودم. همینطور که تند تند کاغذها از جلوی چشمم میگذشت و دنبال اسم شخص مذکور بودم، یکدفعه متوقف شدم... چشمم رو باز و بسته کردم... درست میدیدم... اسم خودش بود... چیزی که ازش فرار میکردم... دوباره تمام اون چند ماه یادم اومد... اون چند ماه مزخرف... یعنی دنیا باید انقدر کوچک باشه که بعد از پانزده سال بیام دقیقا همون جایی کار کنم که اون دوره گذرونده بوده و اتفاقا و از قضا باید الان بعد از چند ماه چشمم به اسمش بخوره... نه حتی اون زمان که همه چیز خوب و رنگی بود... دقیقا حالا که رنگ یادش خاکستریه و برای فراموش کردنش حاضرم تا خود قله قاف هم برم... 

دوباره رفتم بالا و دفتر سال 80 رو بیرون آوردم. به اسمش نگاه کردم و دفتر رو محکم بستم. باید یک جایی خلاصه برای این ماجرا نقطه گذاشته میشد، که شد...

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo

اگه تو از پیشم بری شمعدونیا دق میکنن

جمعه 18 تیر 1395 ساعت 21:29

والا این گلدون های شمعدونی ما حالشون خوب بود. هرکی از راه رسید گفت واااا مگه شمعدونی آفتاب نمیخواد؟؟ چجوری توی راهرو داره رشد میکنه اونم اینجور؟! ببین چه گل هایی هم داده... این هیچی! همسایه های جدید ما (همون ها که یکسال در حال تعمیرات و بکوب بکوب بودن) با سلام و صلوات تشریف اوردن و از اونجایی که بسیااااااار با ملاحظه هستن، در همون بدو ورود زدن سه چهار تا شاخه از گلدونهای ما رو شکستن و همزمان دل مامان ما هم شکست و دست گلدونهاش رو گرفت آوردشون توی خونه. بعد از اونجایی که ما حرف همون ادمهایی که هی میگفتن وااااا مگه شمعدونی افتاب نمیخواد؟ توی گوشمون بود، این بود که شمعدونی ها رو جدا کردیم و گذاشتیم توی بالکن... از اون روز نمیدونم دلشون شکست، به دل گرفتن، چی شد که این برگها زرد شد و شاخه ها کج شد و غنچه ها اما کماکان باز شد... هی ما بهشون گفتیم بچه ها افتاب، افتاب بچه ها... اثر نکرد که نکرد...

هیچی دیگه حالا ما هی دستمون به ابپاشه و حواسمون به گلدونها تا بلکه یه روزی دوباره به روزهای اوج خودشون برگردن...


*عنوان؟ بله هیچ ربطی به متن نداره ولی دیدم شمعدونی داره، متن منم درباره شمعدونیه، گفتم استفاده ابزاری کنم!

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo

به خاطر خودمون، به خاطر طبیعت

سه‌شنبه 8 تیر 1395 ساعت 18:34

سایتی که رها مشق سکوت (لینک وبلاگش این گوشه سمت راست هست) معرفی کرده یه اتفاق خیلی خوبه. خیلیها میدونستن و شاید بعضی ها هم تازه خبردار شدن. کار اصلا پیچیده ای نیست. شما هر محصولی استفاده میکنی که دارای در پلاستیکی هست، خودش رو روانه زباله های خشک میکنی و در مربوطه رو نگهداری میکنی. درها که تعدادش زیاد شد، میری یکی از مراکز تحویلش میدی. نگهداریشون جای کمی میگیره. من براشون یه پاکت کاغذی بزرگ که پک کیف بوده انتخاب کردم که خودش هم قابل بازیافت باشه. با یه تیر چندتا نشون میزنین. هم به ادمهایی که ویلچر نیاز دارن کمک میکنین، هم به محیط زیست... که هر دو اینها هم مهمه...

 من تازه دارم میفهمم چقدر محصول وجود داره که در پلاستیکی دارن... خمیر دندان، مام، اسپری، ماست، آب معدنی، نوشابه، کرم و... دوستام به جای اینکه خودشون اینا رو جمع کنن هی میان میگن بیا دل آرام برات در پلاستیکی آوردیم   

خلاصه احتمالا شما هم دچار همچین چالش هایی میشین ولی صبور باشین 


این شب ها بیشتر به یاد هم باشیم. کمی مهربانتر... 


del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo

همکار خوب گلی است از گل های بهشت

شنبه 29 خرداد 1395 ساعت 18:27

روزهایی که همکارم میره مرخصی برای من بدترین روزهاست. چون باید کار دو نفر رو انجام بدم. حتما و قطعا این موضوع درباره ایشون هم صدق میکنه و وقتهایی که من نیستم فشار زیادی بهش میاد. اگه فکر کردین که همکار سوم که همانا پسرخاله مدیرمون باشه کمکی در جهت بهبود اوضاع میکنه سخت در اشتباهید. من همیشه میگم تو کار زیاد نکن ما کمک نخواستیم... بسکه سر به هوا و هیچی ندونه! این کلمه ی هیچی ندون اختراع خودمه! البته هنوز نمیدونم که اون دنیا چجوری باید توی چشم های دهخدا نگاه کنم...

خلاصه امروز از اون روزها بود... از صبح باید به ماجرایی که از چهارشنبه درگیرش بودیم رسیدگی میکردم و سر و تهش رو بهم میاوردم... یکی دیگه خرابکاری میکنه ما باید پیگیری کنیم و قضیه رو فیصله بدیم... 

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo
1 2 3 4 5 ... 64 >>