دنیای دل آرام

انگشت کوچیکه ی پای چپ مثلا

چهارشنبه 7 مرداد 1394 ساعت 22:21

کاش میشد خودمون تصمیم بگیریم وقتی یکی یا چند کی(!) یورتمه میرن رو اعصابمون، بزنه به کدوم ناحیه ی بدنمون.  برای من که همیشه میزنه به معده ام متاسفانه...


del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo

سه‌شنبه 6 مرداد 1394 ساعت 23:04
امشب نزدیک اذان مغرب که داشتم برمیگشتم خونه، سرم رو بالا کردم و همونطور که داشت اذان پخش میشد ، لا به لای گرگ و میش آسمون و ابرهای تکه پاره، دنبال خدا میگشتم. نه دنبال خودشا... دنبال یه حس و حال معنوی که اکثر مواقع اینجوری حکم فرما میشه... اما هیچی دستگیرم نشد. حتی با عمیقترین نقطه چشمهام خواستمش... داره بد تا میکنه...

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo

دستهای پر توان، برسید به داد این ناتوان

سه‌شنبه 6 مرداد 1394 ساعت 10:19

تا چند وقت دیگه قراره موسسه ما توی یکی از شهرهای بزرگ شعبه جدیدش رو افتتاح کنه. برای همین تیمی که قراره برن اونجا هر روز موسسه ما هستن و مدام جلسه داریم که هم کم و کیف کار رو یادشون بدیم و هم کاملا امور دستشون بیاد. دیروز توی یکی از این جلسات من داشتم موضوعی رو توضیح میدادم. حرفم تموم شد و یکی از اعضای جدید قرار بود بر اساس حرفهای من مطلب رو اونجوری که متوجه شده بیان کنه. وسط حرفهاش مدیرمون متوقفش کرد و گفت: به حرفهای دل آرام گوش دادی؟یه نکته مثبتی که این ادم داره و تا حالا بهش نگفتم اینه که با دستهاش هم حرف میزنه. اصلا یه شوری برپا میکنه! این رو که گفت جلسه ترکید از خنده... خود من نمیتونستم خنده ام رو کنترل کنم.

بعد از تموم شدن جلسه به رفتارم دقت کردم. دیدم آره، من خیلی از دستهام برای حرف زدن  استفاده میکنم. اصلا یه جورایی یار کمکی من هستن. حالا هروقت توی حرفهام نگاهم به دستهام میوفته خنده ام میگیره...

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo

من میگم اینجا جن داره هیچکس باورش نمیشه...

پنج‌شنبه 1 مرداد 1394 ساعت 14:29

داشتم برای خودم توی اتاقم وب گردی  میکردم که یهو حس کردم صدای آب میاد. اونم شرشر! از اونجایی که طبقه بالایی در حال تعمیر خونه اش هست، گفتم لابد لوله ای چیزی ترکیده و شاید هم صلاح دونستن طبقه خودشون و ما رو یکی کنن و موانع رو از بیخ و بن برداشتن!! این بود که از جام پریدم و رفتم سمت سرویس ها. صدا از حموم میومد. خودم رو برای هر چیزی که ممکن بود ببینم آماده کرده بودم. در رو با سرعت باز کردم و دیدم سیفون توالت فرنگی خیلی خود جوش کشیده شده و در حال پر شدن مجدده... من؟ عملا خشکم زده بود. یه نگاه به اطراف کردم (احتمالا انتظار داشتم بتونم توی حموم کسی رو پیدا کنم!!) بعد سرم رو آوردم بیرون و یه نگاهی به اطراف کردم که شاید مامان اینا برگشتن و... دیدم نخیر خبری نیست. بعد گفتم لابد سیفون خراب شده و اساسا پر نمیشه و اینه که آب در حال پر و خالی شدنه (یعنی تو رو خدا مهندسی رو دارین؟!). خلاصه چند لحظه بعد که کامل پر شد، صدا هم قطع شد و بنده بدون هیچ نتیجه ای به اتاقم برگشتم...

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo

همه بچه زرنگا!!!

دوشنبه 29 تیر 1394 ساعت 20:45

بعد از چهار روز تعطیلات قطعا توی شرکت کار زیادی برای انجام دادن وجود داشت. مخصوصا اینکه در غیاب ما مدیرمون با چند نفری جلسه داشته و حسابی توی اتاقش و آبدارخونه بریز و بپاش کرده بودن. بارون دیشب هم که نور علی نور بود. آب راه افتاده بوده توی راهرو طبقه بالا و همه جا گلی شده بود. همکارم دیشب پیام داد که دل آرام میشه به جای من صبح بری؟ این شد که شیفتهامون  رو با هم جا به جا کردیم و وقتی صبح رسیدم موسسه عملا انگار وارد میدون جنگ شده بودم. آبدارچیمون هنوز نیومده بود و مسئول خرید شرکت در حال طی کشیدن بود. گفتم محمد آقا شما چرا؟ گفت هنوز همکارمون نیومده. طفلکی انقدر براش حجم کار سنگین بود که به من گفت بیا ببین بالا چه خبره و همینجور برام توضیح میداد که توی این یک ساعت چقدر کار کرده. دلم سوخت از حجم اونهمه کار که داشت یک نفری انجام میداد. این بود که وایسادم و به همه حرفهاش گوش دادم. آخرش گفتم کمکی از من برمیاد؟ یهو صورتش پر از خنده شده. گفت نه خانممممم شما بفرمایید پایین.

یکم که گذشت اومده پای میز من و میگه دیدی همکارمون امروز رو مرخصی گرفت و نیومد؟ گفتم جدی؟! گفت آره انگار توی ترافیک جاده مونده... خیلی از دست این رند بازی آبدارچیمون حرصم گرفت... احساس کردم این کارش از پیش تعیین شده بوده. گفتم اشکالی نداره حالا شما هم خودت رو انقدر اذیت نکن. در حد توانت جمع و جور کردی. بذار باقیش رو فردا میاد خودش انجام میده.اما انگار طفلکی دلش راضی نبود. گفت نه نه همه رو انجام میدم. بالاخره اون بنده خدا دو روز رفته شهرستان خوش بگذرونه حیفه فردا همش کار کنه...

ظهر که همکارم اومد گفت میگی آقای آبدارچی داره میره بالا غذای منم ببره؟ گفتم نیومده که... انگار توی ترافیک مونده و مرخصی گرفته. یه پوزخندی زد و گفت عجب این کلکه، نه بابا ترافیک کدومه چهارشنبه صبح خودش بهم گفت احتمالا دوشنبه زنگ بزنم مرخصی بگیرم...


del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo

یکشنبه 28 تیر 1394 ساعت 11:03

نمیدونم چِم شده... هیچوقت از تموم شدن ماه رمضون انقدر ناراحت نبودم... اصلا ناراحت نبودم... باورم نمیشه که این منم... این کسی که دو روزه یه حس دلتنگی کوچولویی دو زانو نشسته کنج قلبش... انگار به زور دارن بیرونم میکنن. من نمیخوام برم...


del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo

بوی خدا تو کوچه‌هاست سحر شده، اذون بگین

شنبه 27 تیر 1394 ساعت 16:25

هفته پیش بود.  وقتی رفتم توی آشپزخونه برای خوردن سحری، یه صدایی توجهم رو جلب کرد. چیزی روی زمین کشیده میشد. یکم به اطرافم نگاه کردم. بابا خواب بود و مامان داشت کانال تلویزیون رو برای برنامه سحر انتخاب میکرد. رفتم پشت پنجره و به بیرون نگاه کردم. توی کوچه رفتگر داشت جارو میکشید. نگاهم روش ثابت موند. با خودم گفتم اگه طفلی اهل روزه گرفتن باشه چجوری الان سحری میخوره؟ اگه سحری نخوره چجوری میخواد این همه ساعت رو دوام بیاره. یه لحظه به سرم زد یه ظرف غذا براش ببرم پایین اما یهو یاد دو سه سال پیش افتادم. موقع افطار چشمم خورده بود به سربازی که محافظ سفارت روبروی خونمون بود. براش یه کاسه آش برده بودم که افطار کنه. اما نگرفت... گفت اجازه نداریم سر پستمون چیزی بخوریم... گفتم اگه الانم غذا ببرم پایین و آقای رفتگر بگه ما اجازه نداریم سرکار چیزی بخوریم چی... به تلویزیون نگاه کردم، نوشته بود 15 دقیقه تا اذان...


*عنوان: ترانه گمگشته از علی معلم

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo

صد و شانزدهمین روز سال

سه‌شنبه 23 تیر 1394 ساعت 01:46

http://s6.picofile.com/file/8199883126/tavalod.jpg

ایام می گذرد، روزها، ثانیه ها... اما تو بمان. لبخندت را همیشگی کن که قاب شود در نگاه آدم ها. هدیه ای که کهنه نمی شود... به بیست و سوم تیر ماه سلام

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo
1 2 3 4 5 ... 69 >>