X
تبلیغات
رایتل

همدلی

جمعه 6 اسفند 1395 ساعت 19:41

یکی از شاگردهامون دو سه جلسه غیبت داشت. نگران شدم. از این هنرجوی منضبط بعید بود. تماس گرفتم باهاش... گفت پدرش توی کماست... خیلی ناراحت شدم... یه خصوصیت خوب یا بدی که دارم اینه که خیلی قوه‌ی درکم توی این موارد زیاده... یعنی طرف وقتی میگه پدرم توی کماست، شاید کسی باورش نشه اما روح من دقیقا میره پشت در آی سی یو، چشم به مانیتور، گوشم به پرستار، حس افتضاحِ چشم انتظاری، شب بیداری، دست به دعا بودن‌ها، تعیین شیفت کردن بین بچه‌های بیمار و...

آره خیلی احمقانه است. اما من واقعا باهاشون همدردی میکنم. فکر میکنم اینکه عمیقا درکشون کنی براشون یه کمک روحی بزرگه...

همکارم میگه چرا بهش گفتی کمک خواست بگه؟ تو که نمیشناسیش... راست میگه... نمیشناسمش اما به گمونم آدمها توی این مواقع نباید حس کنن که تنها هستن و هیچکس درکشون نمیکنه... من درکشون میکنم، حتی اگه هیچوقت نفهمن مثل خودشون فکرم درگیره مریضشونه...


* دعا کنیم برای همه مریض‌ها. مخصوصا پدر و مادر دوست عزیزم که این روزها درگیره مریض‌داریه... ایشالا زودِ زود خوبِ خوب بشن...

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo

حسّاس نشو!

یکشنبه 24 بهمن 1395 ساعت 21:31

تازگیا خیلی حساس شدم... نمیدونم دقیقا چه مرگمه... هر کی هر چی میگه بهم برمیخوره. در صورتی که من اصلا همچین ادمی نبودم... یعنی هرچی میشد حتی در مقابل بدترین رفتارها هم پیش خودم میگفتم ولش کن بابا مهم نیست... اما حالا... با اینکه هر روز که پا از خونه میذارم بیرون با خودم یاداوری میکنم که امروز بیخیال باش اما بازم شکست میخورم... حتی امروز از دست نزدیکترین همکارم ناراحت شدم... انقدر برام آزاردهنده بود که باهاش مطرح کردم... اصلا دلم نمیخواد از این ادم مزخرف‌ها باشم که بهشون میگن بالای چشمت ابرو هست بهشون بر بخوره... انقدر با خودم تکرار میکنم "حساس نباش" تا به نتیجه برسم. من زورم به خودم نرسه که دیگه سنگ روی سنگ بند نمیشه!

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo

خرده‌ریز‌های خوشحال کننده

جمعه 24 دی 1395 ساعت 13:48

چند روز پیش تیراژه توی اینستا یه عکس فرستاد و بهم پیام داد که این متن رو تو نوشتی؟ خوندمش‌. من نوشته بودم. یه دختر  یه عکس زیبا از خودش گذاشته بود و متن رو با نام من به عنوان کپشن نوشته بود. کلی هم بابت متن ابراز احساسات کرده بود. در آن واحد چندتا حس اومد سراغم. اول اینکه تیراژه چه بامعرفته که دلش خواسته من مطلع باشم از همچین قضیه‌ای. دوم اینکه این دختر چه مهربونه که نیومده به اسم خودش این متن رو منتشر کنه. چون من ادم معروفی نبودم که بخواد لو بره... و در نهایت اینکه خب... این چهار خط نوشته ما تونست دل چند نفر رو بدست بیاره. رفتم براش نوشتم خیلی خوشحالم که خوشت اومده و اون هم کلی دوباره ابراز شادی کرد... من نمیدونستم میشه انقدر ساده ارتباط برقرار کرد. نمیدونستم میشه اسم طرف برات مهم نباشه اما رفتارش شادت کنه. میشه محل زندگیش رو ندونی اما از صحبت کردن باهاش انرژی بگیری. میشه غریبه بود اما آشنا...


del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo

چهارشنبه 15 دی 1395 ساعت 10:34
قصه گو بلند شد. کتاب را بست و گفت تمامش دروغ بود. کلاغ قصه تا ابد آواره ماند...

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo

به ملکه سلام کن

سه‌شنبه 14 دی 1395 ساعت 18:19

اون لحظه‌ای شروع به مردن میکنی که دیگران میشن اولویتت. درست همون موقعی که رفتارهاشون برات بولد میشه و چه کردن و چه نکردنشون میشه دغدغه‌ات. به نظرم گاهی باید خودخواه بود. کی با کی چجوری رفتار میکنه و توی مغزش درباره تو چی میگذره و این حرفها فقط جزء خودخوری و اعصاب خردی هیچی نداره. تو باید ملکه‌ی زندگی خودت باشی و بقیه نهایتش ستاره باشن توی آسمون... که شبی نصفه شبی اگه آسمون ابری نبود، آلوده نبود، حس داشتی سرت رو بیاری بالا، چشمت بهشون بیوفته و در جواب چشمکشون چشمکی تحویل بدی...

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo

سه‌شنبه 14 دی 1395 ساعت 17:48

چه شیرینه وقتی دو روزه که بهم ریخته و پریشونی، یک دوست پیام میفرسته که به یادت دعا خونده... این یعنی خدا دست دلت رو محکم گرفته توی دستش...

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo

خدایا مرسی

یکشنبه 5 دی 1395 ساعت 19:25

خدایا مرسی که به حرفم گوش دادی و من رو با عزیزانم امتحان نکردی... مرسی که حالش بهتره... مرسی که به بدنش گفتی مقاومت کنه و به دکتر گفتی بهمون بگه اوضاع بهتره... 

خدایا لطفا همین فرمون رو برو جلو. ما تازه امیدوار شدیم. یهو دوباره باهاش شاخ به شاخ نشیم... دوستت دارم

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo

از همین حرفهای معمولی

پنج‌شنبه 2 دی 1395 ساعت 12:09

برای من تنبل که حوصله دفتر باز کردن و نوشتن ندارم اینجا جای دنجیه. هم دارم حرفم رو میزنم هم خبری از سیستم نوشتاری و کاغذی نیست. البته که اگه پای کتاب خوندن باشه فقط ورژن کاغذیش خوبه ولاغیر...

هفته پیش یه شیرینی جدید درست کردم و چندتاش رو بردم شرکت. بچه ها همه کلی تعریف کردن و خوششون اومد. تا مدیرم اومد بهش گفتن دلی اینو آورده. یدونه خورد. ما همینجور چشممون بهش بود که عکس العملش چیه. وقتی تموم شد با یه شعف خاصی گفت عاااااالی بود. از حالم نگم که چقدر خوشحال شدم که همه خوششون اومده. تا شب هی رفت و امد و گفت از این شیرینی ها بده. اخر وقت که داشت میرفت گفت یادم اومد.  طعمش شبیه یه شیرینی هست که فرانسه خوردم. منم به خنده گفتم از این دستور دوتاست فقط، یکی دست اون اشپز فرانسوی یکی دست من :))) حالا هی از اون روز میگه کی باز درست میکنی؟ دیروز دیگه علنا گفت یا درست میکنی یا شنبه بدون شیرینی نیا! مدیر انقدر بی جنبه؟!

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo

همیشه هم اونی نمیشه که ما میخوایم

چهارشنبه 10 آذر 1395 ساعت 23:40

تا حالا وسط یه جاده ای که تهش معلوم نیست نشستی؟ دستت رو لا به لای گندم هایی که هنوز سبز و نرم کشیدی؟ دماغت رو وسط یه دسته گل بزرگ بردی و عمیق نفس بکشی؟ صورتت رو به پوست نرم یه بچه  مالیدی؟ چشمهات رو ریز کردی که نورهای خیابون رو ستاره ای ببینی؟ به پاییزِ زرد و نارنجیِ یه جنگل خیره موندی؟ به نوک شاخه‌ی خیسِ درختها بعد از بارون دست زدی؟ روی ساحل اسمتو/اسمشو نوشتی؟
یه چیزهایی انتخاب خودمونه. مثل همین هایی که گفتم. احساس هرکدومشون فوق العاده است. یه چیزهایی دست ما نیست. مثل همین چیزهایی که نمیگم. مثل تمام چیزهایی که داره توی ذهنت رژه میره...
فکر کن وسط یه دریاچه بزرگ توی یه قایق کوچک نشستی. تا چشم کار میکنه آبه و اطرافش جنگل... یه جنگل سبز، انبوه، بزرگ.. خسته شدی، نرسیدی. ولش کن. پاروها رو بذار توی قایق. دستت رو ببر توی آب، سرت رو بالا بیار رو به آسمون. گاهی هم اینجوریه.‌ هرچقدر تقلا کنی نمیشه... 

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo

دوشنبه 8 آذر 1395 ساعت 20:41

خیلی اتفاقی توی صفحه ای که باز کردم عکسش بود... اه لعنتی... به محض اینکه چشمم بهش خورد بستمش. اما چه فایده... فایلِ آرشیو شده دوباره اومده بود بالا... مدام با خودم تکرار کردم، تموم شده... گذشته... هیچی نیست... اما آدم های لج در آرِ مغزم بیل هاشون رو برداشته بودن و در حال زیر و رو کردن خاطره ها بود... زورم بهشون نمیرسید... آخه مگه میشه... مغزِ منه، افکارِ منه، اما کنترلش دست خودم نیست...


del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo
<< 1 2 3 4 5 ... 68 >>