X
تبلیغات
رایتل

چهارشنبه 15 دی 1395 ساعت 10:34
قصه گو بلند شد. کتاب را بست و گفت تمامش دروغ بود. کلاغ قصه تا ابد آواره ماند...

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo

به ملکه سلام کن

سه‌شنبه 14 دی 1395 ساعت 18:19

اون لحظه‌ای شروع به مردن میکنی که دیگران میشن اولویتت. درست همون موقعی که رفتارهاشون برات بولد میشه و چه کردن و چه نکردنشون میشه دغدغه‌ات. به نظرم گاهی باید خودخواه بود. کی با کی چجوری رفتار میکنه و توی مغزش درباره تو چی میگذره و این حرفها فقط جزء خودخوری و اعصاب خردی هیچی نداره. تو باید ملکه‌ی زندگی خودت باشی و بقیه نهایتش ستاره باشن توی آسمون... که شبی نصفه شبی اگه آسمون ابری نبود، آلوده نبود، حس داشتی سرت رو بیاری بالا، چشمت بهشون بیوفته و در جواب چشمکشون چشمکی تحویل بدی...

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo

سه‌شنبه 14 دی 1395 ساعت 17:48

چه شیرینه وقتی دو روزه که بهم ریخته و پریشونی، یک دوست پیام میفرسته که به یادت دعا خونده... این یعنی خدا دست دلت رو محکم گرفته توی دستش...

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo

خدایا مرسی

یکشنبه 5 دی 1395 ساعت 19:25

خدایا مرسی که به حرفم گوش دادی و من رو با عزیزانم امتحان نکردی... مرسی که حالش بهتره... مرسی که به بدنش گفتی مقاومت کنه و به دکتر گفتی بهمون بگه اوضاع بهتره... 

خدایا لطفا همین فرمون رو برو جلو. ما تازه امیدوار شدیم. یهو دوباره باهاش شاخ به شاخ نشیم... دوستت دارم

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo

از همین حرفهای معمولی

پنج‌شنبه 2 دی 1395 ساعت 12:09

برای من تنبل که حوصله دفتر باز کردن و نوشتن ندارم اینجا جای دنجیه. هم دارم حرفم رو میزنم هم خبری از سیستم نوشتاری و کاغذی نیست. البته که اگه پای کتاب خوندن باشه فقط ورژن کاغذیش خوبه ولاغیر...

هفته پیش یه شیرینی جدید درست کردم و چندتاش رو بردم شرکت. بچه ها همه کلی تعریف کردن و خوششون اومد. تا مدیرم اومد بهش گفتن دلی اینو آورده. یدونه خورد. ما همینجور چشممون بهش بود که عکس العملش چیه. وقتی تموم شد با یه شعف خاصی گفت عاااااالی بود. از حالم نگم که چقدر خوشحال شدم که همه خوششون اومده. تا شب هی رفت و امد و گفت از این شیرینی ها بده. اخر وقت که داشت میرفت گفت یادم اومد.  طعمش شبیه یه شیرینی هست که فرانسه خوردم. منم به خنده گفتم از این دستور دوتاست فقط، یکی دست اون اشپز فرانسوی یکی دست من :))) حالا هی از اون روز میگه کی باز درست میکنی؟ دیروز دیگه علنا گفت یا درست میکنی یا شنبه بدون شیرینی نیا! مدیر انقدر بی جنبه؟!

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo

همیشه هم اونی نمیشه که ما میخوایم

چهارشنبه 10 آذر 1395 ساعت 23:40

تا حالا وسط یه جاده ای که تهش معلوم نیست نشستی؟ دستت رو لا به لای گندم هایی که هنوز سبز و نرم کشیدی؟ دماغت رو وسط یه دسته گل بزرگ بردی و عمیق نفس بکشی؟ صورتت رو به پوست نرم یه بچه  مالیدی؟ چشمهات رو ریز کردی که نورهای خیابون رو ستاره ای ببینی؟ به پاییزِ زرد و نارنجیِ یه جنگل خیره موندی؟ به نوک شاخه‌ی خیسِ درختها بعد از بارون دست زدی؟ روی ساحل اسمتو/اسمشو نوشتی؟
یه چیزهایی انتخاب خودمونه. مثل همین هایی که گفتم. احساس هرکدومشون فوق العاده است. یه چیزهایی دست ما نیست. مثل همین چیزهایی که نمیگم. مثل تمام چیزهایی که داره توی ذهنت رژه میره...
فکر کن وسط یه دریاچه بزرگ توی یه قایق کوچک نشستی. تا چشم کار میکنه آبه و اطرافش جنگل... یه جنگل سبز، انبوه، بزرگ.. خسته شدی، نرسیدی. ولش کن. پاروها رو بذار توی قایق. دستت رو ببر توی آب، سرت رو بالا بیار رو به آسمون. گاهی هم اینجوریه.‌ هرچقدر تقلا کنی نمیشه... 

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo

دوشنبه 8 آذر 1395 ساعت 20:41

خیلی اتفاقی توی صفحه ای که باز کردم عکسش بود... اه لعنتی... به محض اینکه چشمم بهش خورد بستمش. اما چه فایده... فایلِ آرشیو شده دوباره اومده بود بالا... مدام با خودم تکرار کردم، تموم شده... گذشته... هیچی نیست... اما آدم های لج در آرِ مغزم بیل هاشون رو برداشته بودن و در حال زیر و رو کردن خاطره ها بود... زورم بهشون نمیرسید... آخه مگه میشه... مغزِ منه، افکارِ منه، اما کنترلش دست خودم نیست...


del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo

برف پاییزی

پنج‌شنبه 4 آذر 1395 ساعت 13:12

یکی بیاد من رو از کنار پنجره بکشه اینور. از دو سه روز پیش که برف شروع شده، عینهو قورباغه چسبیدم به شیشه. یعنی شما تصور کن من با این ابعاد، مثلا نوک انگشت هام هم مثل قورباغه حالت چسبونکی داشته باشه، همچین نیش بازطور، ذوق کنان، دست افشان و پا کوبان دونه  دونه های برف رو دنبال کردم تا برسن به زمین. با تک تکشون عمیق احوالپرسی کردم و گرم تحویلشون گرفتم. والا که اینا نازک نارنجی هستن و تا بگی بالا چشمتون، به ابرو نرسیده قهر میکنن باز میرن ده سال دیگه برمیگردن. من هم ندیییید بدیییید. کی میتونه صبر کنه این همه وقت باز. حالا شما به برادر من بگو برف. میگه خب؟ یعنی منتظر بقیه‌ی حرفت میمونه. بسکه توی برف غوطه وره قدر نمیدونه که. حالا به من بگو برف. ف رو نگفتی میگم وااااااای کوووووش؟؟؟ اینجوریاست که برف قشنگا رو حسابی تحویل گرفتم که حالا حالا ها دلشون نخواد برن.

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo

به سمتش برو

یکشنبه 30 آبان 1395 ساعت 14:41
" یک حس را در نظر بگیر. عشقِ  به زن، غم از دست دادن یک عشق، یا همین چیزی که الان دارم با آن دست و پنجه نرم می کنم، ترس از بیماری لاعلاج و دردش. اگر حس هایت را خفه کنی، و کاملا  احساس شان نکنی... اگر به خودت اجازه ندهی که تا آخر با آنها بروی - تا ته حس هایت - هرگز قادر نخواهی شد به مرحله رهاسازی و انفصال برسی، تو خیلی درگیر احساس ترس شده ای. از درد می ترسی، از غم و غصه می ترسی، از آسیب احتمالی عشق و عاشقی می ترسی... فقط در یک صورت می توانی، حس هایت را تمام و کمال تجربه کنی، این که خودت را وسط شان پرت کنی، این که به خودت اجازه بدهی، داخلشان شیرجه بزنی، طوری که حتی سرت هم زیرشان فرو برود. در این صورت معنی درد را درک میکنی، معنی عشق را، غم را... فقط آن لحظه است که می توانی بگویی آهان، بسیار خوب. من این احساس را تجربه کردم. معنی این حس را درک کردم. حالا باید لحظه ای از این حس جدا شوم."


                           سه شنبه ها با موری / نوشته میچ آلبوم - ترجمه ماندانا قهرمانلو


پیش از خوندن این کتاب و حتی خیلی قبل تر؛  یک روشی برای خودم اختراع کرده بودم با این عنوان "به سمتش برو"... هرچیزی که ازش ترس داشتم، به جای فرار کردن به سمتش حمله میکردم. به خیال خودم، اینجوری توی عمل انجام شده قرار میگرفتم و مجبور بودم انقدر تلاش کنم تا به خط پایان برسم. مثل شنا کردن، مثل زبان یاد گرفتن، مثل رانندگی...

نتیجه این بود که هر کدومش با یک اتفاق من رو از میدون به در کرد... شنا با تنگی نفس... زبان با سومین نمره ی آیلتس مشابه نمره های قبل... رانندگی با تصادف... حالا مدت هاست که انقدر بد بینم که در مواجه با ترس هایم فقط از کنارشان رد میشوم. دیگه رو حیه مبارزه طلبعی ام دست از مبارزه برداشته و نا امیدانه ترس هایم را فایل میکند و کنار مغزم جا میدهد...

موری عزیز... این مسیر قرص نیست که روی بدن همه یک مدل جواب بدهد. برای همه یکسان و یکجور نیست. حداقل برای من که نتایج نا امید کننده بود...


del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo

آخرین اشتباه

چهارشنبه 26 آبان 1395 ساعت 23:06

وقتی اشتباه میکنی توجیه نکن

اگه توجیه میکنی فریاد نزن

اگه فریاد میزنی دروغ نگو

اگه دروغ میگی... 

نباید دروغ بگی چون دفعه بعدی در کار نیست...

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo
<< 1 2 3 4 5 ... 68 >>