X
تبلیغات
رایتل

جمعه 16 مهر 1395 ساعت 18:16

مهم نیست کجایی و داری چکار میکنی یکدفعه مثل یه پروانه میاد میشینه نوک بینی ات و تا بخوای بگیریش پرواز میکنه و تو رو به دنبال خودش میکشونه...وسوسه ی موی کوتاه رو میگم... از اومدنش تا عملی کردنش فقط یک روز زمان برد. وقتی نشستم زیر دست آرایشگر گفتم کوتاه... گفت تا سرشونه ها میزنم اگه خواستی بازم کوتاه ترش میکنم. توی آیینه بهش نگاه کردم و گفتم خیلی کوتاه... و اون خیلی کوتاه کرد... هر تکه ای که به زمین افتاد، بین هر پیچ و تاب پر بود از پچ پچ ها، خنده ها، گریه ها... پر از بوی رنگ... رنگ هایی برای پنهان کردن این ارثیه ی سپید... تار به تار پر بود از نوای روزهای گذشته... آرایشگر به نوک شانه ها رسیده و میپرسه مطمئنی ؟ و من مطمئنم... او اصرار دارد تکه ای از آنچه گذشت را نگهدارد اما من میخواهم همه شان را روانه سطل زباله کنم... یادم نیاید برای دیدن کی موهایم را فر کردم و برای  رفتن به کجا شرابی اش کردم... کی حوصله داشتم و چل گیس بافتمش و کی از سر بی حوصلگی با گره و بی گره گوجه کردمش پشت سرم... میگوید مبارک است... حتما او هم میداند پشت هر مویی که کوتاه میشود داستانی ست؛ تار به تار، مو به مو...

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo

دوشنبه 12 مهر 1395 ساعت 21:48

شاید هر کدوم از آدمها از لحظه ای که روزشون رو شروع میکنن با انواع و اقسام ماجراها درگیر باشن... توانایی مقابله با هرکدومش، علاوه بر تجربه به شخصیت فردی هرکس مربوطه و به سن و سال هم هیچ ربطی نداره...... بعضی ها صبح که بیدار میشن دنبال ساختن یه روز خوبن، بعضی ها هم به دنبال حاشیه و جنجال... اتفاق بد برای ما زمانی رخ میده که آدم های جنجالی به پستت بخورن و افرادی که حاشیه رو دوست دارن به این قضیه دامن بزنن...  اینه که کل روزت به فنا میره و پس لرزه های احتمالیش تا یکی دو روز آینده و حتی تا زمان تصمیمگیری نهایی با ماست...

*دلم یه پیاده روی طولانی میخواد و سکوت...

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo

یک ساعتی که یک سال بود

جمعه 9 مهر 1395 ساعت 14:32

سه چهار ساله بودم که مامانم رو گم کردم. یعنی نمیدونم اون گم شد یا من گم شدم... سر برگردوندم دیدم نیست... مشهد بود... شلوغ بود... بین اون همه خانم با چادر سیاه... بین اونهمه پا، که بی رحمانه به ادم کوچولوی  هفتاد هشتاد سانتی میخوردن... میون دریای اشکی که موج میزد و تار میکرد مسیر نگاهم رو... ظهر بود و گرم... شاید اولین تجربه های زندگیم رو اونجا پیدا کردم. تجربه ی ترس... بی پناهی... اولین طعم غربت رو اونجا مزه کردم. شهر غریب... آدمهای غریب...

 هنوز هم برای بچه هایی که گم شدن و دارن مثل ابر بهار اشک میریزن و مامانشون رو میخوان گریه ام میگیره... مثل دختر کوچولوی پریشب... نرسیده به تجریش وسط پیاده رو... هق هق گریه اش و مامان مامان گفتنش... جلوش زانو زدم... گفت مامانم... نفهمیدم چجوری دستش رو گرفتم و تا خود کیوسک انتظامی به چند نفر خوردم... فقط وقتی رسیدم به خودم اومدم که داریم دوتایی گریه میکنیم... سربازه میگه چی شده... گفتم گم شده... گفت اسمش چیه...

نمیدونم پریا مامانش رو پیدا کرد یا نه اما مطمئنم بیست سی سال بعد، پا به پای بچه هایی که گم شدن اشک میریزه و نگران میشه...

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo

سه‌شنبه 6 مهر 1395 ساعت 20:37

همین الان یه سوتی دادیم دسته جمعی... و انقدر اتفاقی که افتاده خنده دار بود که کل مسیر موسسه تا خیابون رو داشتم میخندیدم!
خیلی شیک زنگ زدم به دوستم که تولدش رو تبریک بگم. گوشی رو یه اقایی جواب داد. منم با اعتماد به نفس کامل اسم دوستم رو گفتم. ایشون گفت اشتباهه!!! من که مطمئن بودم دوازده ساله با همین شماره باهاش صحبت کردم خیلی مصمم گفتم: یعنی خطشون رو واگذار کردن؟ ایشون گفت نه من برادرشم! گفتم اااااا حال شما خوبه؟ خانواده خوبن؟ بعد از احوالپرسی گفت شماره رو یادداشت کن... حالا دیگه با چه مصیبتی شماره رو یادداشت کردم کاری ندارم... زنگ زدم به شماره ای که گفت و در کمال نا باوری دیدم شماره رو توی گوشیم سیو دارم! حالا اینم بماند... دوستم گوشی رو برداشته و من رو نشناخته و قطع کرده!!!!!!  بعد زنگ زده وااااای دلی ببخشید نشناختمت! یعنی من دوازده سال با یه ماهی با سه ثانیه حافظه رفاقت میکردم منو بیشتر یادش میموند تا این بشر...
قضیه این مدلی بود که من به جای موبایل ایشون، خونه مامانش رو گرفته بودم و برادره به جای اینکه به من بگه خونه رو گرفتم هی مقاومت میکرد و هیچی بروز نمیداد. از دوستم هم که دیگه هیچی نگم...
خواستم بگم اخه آمیب تو مگه اسم منو ندیدی؟؟؟؟ پس چجوری هر روز کلی پیام بین ما رد و بدل میشه! بعد گفتم تو خودت از اون بدتری، برادرش بدتر از تو... کلا یه مشت جلبک دور هم جمع شدیم داریم رفاقت میکنیم با هم...

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo

دوشنبه 5 مهر 1395 ساعت 10:13

فرم رو میذاره روی میز و میره عقب. نگاهی به فرمش میندازم. روبروی مذهب و آدرسش خالیه. میگم لطف میکنید اینا رو هم پرکنید؟ من من میکنه و میگه فرقی داره؟ تا میام بگم بله خانم معلومه که باید فرم کامل پر بشه، سکوت میکنم و میگم فقط ادرس ... فرمش رو میبرم پیش مدیر. میگه ناقص پر کرده که. میگم حالا چه فرقی میکنه به کی و چی اعتقاد داره؟ میگه بگو بیاد داخل...

از اتاق که میاد بیرون، میگه گفتن تست تدریس مشخص کنید. میگم مبحث آشپزخونه رو آماده باشین... اون خانم  اینجا پذیرفته شد و از ترم جدید میشه جزء اساتید ما...

اما من باید فرم استخدام رو تغییر بدم. مذهب رو حذف و در عوض جای کد ملی رو بزرگتر کنم که مردم مجبور نباشن نشان هویتیشون رو تو هم تو هم و ناخوانا بنویسن...

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo

یکشنبه 4 مهر 1395 ساعت 19:35

چند وقت  پیش داشتم با صمیمی ترین دوستم صحبت میکردم که گفت دل آرام باورت میشه انقدر سرم شلوغ شده که فرصت فکر کردن ندارم؟ گفتم مگه میشه؟ بعد برام از کارهایی که باید در طول روز انجام میداد گفت و با لیست کردنشون فهمیدم طفلکی چقدر هم وقت کم داره... تا قبل از اون خیلی چیزها اذیتش میکرد. از توقعات خانواده گرفته تا... بهش گفتم چه استراتژی خوبی رو پیش گرفتی و کلی به خودم غر زدم که لعنتی تو هم اگه سرت انقدر شلوغ باشه وقت نمیکنی بشینی دونه دونه مسائل رو تحلیل کنی و از این توقع داشته باشی و دنبال جواب برای اون باشی و.... اما یکم که گذشت دیدم نه! این فقط عقب روندن ماجراهاست و درست مثل یه مسکن عمل میکنه، نه درمان... و اینکه ادمیزاد کلا دنبال دردسر میگرده. مثل خود من که الان میتونستم جای این چند خط، ماجرای خنده ی قطع نشدنی امروز خودم و همکارم رو تعریف کنم و قیافه مدیری که دلش میخواست سر به تنمون نباشه...

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo

هرشب، بیداری

جمعه 2 مهر 1395 ساعت 08:37

دیشب وقتی مثل هر شب نصف شب از خواب بیدار شدم، با خودم درباره دو هفته ای که گذشت فکر کردم. تم زندگی من _ خوب یا بد/ اروم یا شلوغ_ همونی هست که بود. اما ریتم خوابم اون نیست. هر شب سر یه ساعتی که ثابت نیست، بیدار میشم روی تخت میشینم. دقیقا انگار قراره روز شروع بشه و بلند بشم و برم سرکار. بعد به اطرافم نگاه میکنم، یه چرخی توی گوشیم میزنم و سعی میکنم که  بخوابم... حتی در شلوغ ترین روزی که هفته گذشته داشتم، از هفت صبح بیرون بودم و بعد سرکار و در نهایت ساعت نه شب خونه... اما باز هم داستان همون بود... 

الان دیگه دلیلش خیلی برام مهم نیست. چیزی که اهمیت داره اینه که من با این روند، کاراییم رو از دست میدم... اخلاقم، تمرکزم، تصمیم گیری هام، همه تحت تاثیرش قرار میگیره... 

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo

یکشنبه 21 شهریور 1395 ساعت 18:34

به شدت استعداد عجیبی در عذاب وجدان بعد از عصبانی شدن دارم. یعنی  وقتی که فکر میکنم باید از حقم دفاع کنم و عصبانی میشم، بعدش که اروم میشم مدام یه چیزی مثل مته روی اعصابمه که میشد عصبانی نشی، میشد داد نزنی، میشد که بهش اهمیت ندی... و باز یک صدایی فریاد میزنه که خب چقدر باید اروم بود... چقدر باید همه رفتارها و حرفها رو با خنده رد کرد... و من میمونم با یه سوال بی جواب اما همیشگی که واقعا چه وقتهایی باید عصبانی شد که عذاب وجدان نگرفت...

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo

سه‌شنبه 9 شهریور 1395 ساعت 09:19

پنجشنبه مثل اوایل هر ماه رفتیم شهروند که خرید ماهیانه رو انجام بدیم. روش خوبیه... دیگه لازم نیست هر روز تا سوپر مارکت بری برای خرید یه بسته عدس و خمیر دندون...

انتظار شلوغی رو داشتیم. بالاخره پنجشنبه ها یه روز تقریبا تعطیل محسوب میشه. اما چیزی که حیرت انگیز بود، استقبال عجیب مردم از اجناس فروشگاه بود. طوری که مسئول یخچال ماهی ها با بی سیمش اطلاع داد که سریع ماهی های جدید برسونن!! یعنی جوری که مردم به قفسه ها چسبیده بودن و سبدهاشون رو پر میکردن من یه لحظه شک کردم که نکنه اسفند شده و حواسم نیست...


* فقط تاریخ و ساعت آپ شدن مطلب رو داشته باشید! البته که کاملا سهوی بود اما وقتی بعد از انتشار چشمم بهش خورد حس جالبی داشت.

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo

دوشنبه 1 شهریور 1395 ساعت 22:04

دلم میخواد برای یک هفته برم یه جای دور... خیلی دور...

دور از همه آدم ها... دور از تمام این دغدغه ها... یه وقتهایی باید رفت، کاش میشد، کاش میتونستم...

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo
<< 1 2 3 4 5 ... 68 >>