X
تبلیغات
رایتل

یکشنبه 21 شهریور 1395 ساعت 18:34

به شدت استعداد عجیبی در عذاب وجدان بعد از عصبانی شدن دارم. یعنی  وقتی که فکر میکنم باید از حقم دفاع کنم و عصبانی میشم، بعدش که اروم میشم مدام یه چیزی مثل مته روی اعصابمه که میشد عصبانی نشی، میشد داد نزنی، میشد که بهش اهمیت ندی... و باز یک صدایی فریاد میزنه که خب چقدر باید اروم بود... چقدر باید همه رفتارها و حرفها رو با خنده رد کرد... و من میمونم با یه سوال بی جواب اما همیشگی که واقعا چه وقتهایی باید عصبانی شد که عذاب وجدان نگرفت...

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo

سه‌شنبه 9 شهریور 1395 ساعت 09:19

پنجشنبه مثل اوایل هر ماه رفتیم شهروند که خرید ماهیانه رو انجام بدیم. روش خوبیه... دیگه لازم نیست هر روز تا سوپر مارکت بری برای خرید یه بسته عدس و خمیر دندون...

انتظار شلوغی رو داشتیم. بالاخره پنجشنبه ها یه روز تقریبا تعطیل محسوب میشه. اما چیزی که حیرت انگیز بود، استقبال عجیب مردم از اجناس فروشگاه بود. طوری که مسئول یخچال ماهی ها با بی سیمش اطلاع داد که سریع ماهی های جدید برسونن!! یعنی جوری که مردم به قفسه ها چسبیده بودن و سبدهاشون رو پر میکردن من یه لحظه شک کردم که نکنه اسفند شده و حواسم نیست...


* فقط تاریخ و ساعت آپ شدن مطلب رو داشته باشید! البته که کاملا سهوی بود اما وقتی بعد از انتشار چشمم بهش خورد حس جالبی داشت.

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo

دوشنبه 1 شهریور 1395 ساعت 22:04

دلم میخواد برای یک هفته برم یه جای دور... خیلی دور...

دور از همه آدم ها... دور از تمام این دغدغه ها... یه وقتهایی باید رفت، کاش میشد، کاش میتونستم...

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo

خداحافظ ماهی قرمز کوچولو

دوشنبه 25 مرداد 1395 ساعت 18:21

امروز یه وقت خالی پیدا کرده بودم و میخواستم به مامانم زنگ بزنم. که البته زدم... گوشی رو برداشتم و دو سه ثانیه به شماره ها خیره شدم... 0912... تا دو سه ثانیه نمیدونستم عدد بعدی چنده... انقدر که هر روز مسیر فون بوک، مامان، کال رو رفتم دستم برای انتخاب شماره تردید کرد... حالا از امروز تصمیم گرفتم که هر روز شماره یک نفر رو از حفظ بگیرم و باهاش حرف بزنم. حتی اگه شده برای یکبار...

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo

بعضی قصه ها گفتنی نیست

چهارشنبه 20 مرداد 1395 ساعت 10:02

امروز از اینستاگرام برام یه ایمیل اومده که به زودی قراره برنامه ای رو معرفی کنن به نام "داستان های اینستاگرام"... به این صورت که ما تمام لحظه های روزمون رو به تصویر میکشیم، نه فقط اون قسمتی رو که توی پروفایلمون میذاریم و تمام اون لحظات به صورت اسلاید به نام "قصه ی تو" نمایش گذاشته میشه. نمیشد ایمیل رو ریپلای کنم واگرنه در جواب میگفتم خواهشا بیخیال ما شو... بذار همون یه تکه از زندگیمون رو که دوست داریم نشون ملت بدیم. بذار دلمون و دلشون خوش باشه که وای چه آدمهای خوشبختی... چه خوشی داره توی زندگی بهشون میگذره... بذار فکر کنیم  آدمهایی که فالو میکنیم همیشه به سفر هستن و غذاهای خوب میخورن و لباس های شیک میپوشن و مهمونی های آنچنانی میگیرن. این بیرون که خیلی تعریفی نداره لا اقل گند نزن توی دنیای فانتزیمون... 

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo

سوپرمن در دروازه

دوشنبه 11 مرداد 1395 ساعت 22:44

خیلی فوتبالی نیستم. یعنی توی مغزم نمیگنجه که نود دقیقه دویدن آدمها رو تماشا کنم و اگه خیلی مرام به خرج بدن دو تا گل رد و بدل کنن که خیلی هم بازی یخ و لوسی نباشه. اما امشب با تمام وجود دلم میخواست تیم فولاد ببره... نه برای اینکه از پرسپولیس خوشم نمیاد... نه برای اینکه بازیکن تعویضی فولاد از راه نرسیده گل اول رو زد... فقط و فقط برای دروازه بانشون. دروازه بانی که لحظه به لحظه مراقب دروازه بود و مطمئنم اگه نبود تیمش 5 تا گل  خورده بود. درسته که بازی مساوی تموم شد، درسته که وقتی فولاد گل خورد همه بازیکن ها شماتت کردن اما به نظر من تو امشب  برای تیمت یه سوپر من بودی. سوپر منی که به خاطر اشتباهات هم تیمی هاش زحماتش بر باد رفت...

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo

کنسرت

پنج‌شنبه 7 مرداد 1395 ساعت 09:08

چند روز پیش رفته بودیم کنسرت. بعد خواننده که با ظاهر جدید اومده بود گفت ازتون یه نظر می خوام. من هیچوقت ریش نداشتم و همیشه بدون ریش من رو دیدین کدومش بهتره؟

خواننده: ریش؟ 

ملت: جیغ

خواننده: بی ریش

ملت: جیغ

خواننده: مرسی کاملا متوجه شدم

ملت: جیغ

نوازنده ها: آهنگ بعدی

ملت: جیغ

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo

یک دنیا لبخند

یکشنبه 3 مرداد 1395 ساعت 08:55

لبخند مسری ست

امروز را لبخند بزن

خدا را چه دیدی

شاید دنیا را فرا گرفت...

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo

خداحافظ همین حالا

شنبه 26 تیر 1395 ساعت 18:44

داشتم دفتر نمرات مربوط به سال 80 رو ورق میزدم و دنبال نمره یکی از بچه ها در اون سال بودم. همینطور که تند تند کاغذها از جلوی چشمم میگذشت و دنبال اسم شخص مذکور بودم، یکدفعه متوقف شدم... چشمم رو باز و بسته کردم... درست میدیدم... اسم خودش بود... چیزی که ازش فرار میکردم... دوباره تمام اون چند ماه یادم اومد... اون چند ماه مزخرف... یعنی دنیا باید انقدر کوچک باشه که بعد از پانزده سال بیام دقیقا همون جایی کار کنم که اون دوره گذرونده بوده و اتفاقا و از قضا باید الان بعد از چند ماه چشمم به اسمش بخوره... نه حتی اون زمان که همه چیز خوب و رنگی بود... دقیقا حالا که رنگ یادش خاکستریه و برای فراموش کردنش حاضرم تا خود قله قاف هم برم... 

دوباره رفتم بالا و دفتر سال 80 رو بیرون آوردم. به اسمش نگاه کردم و دفتر رو محکم بستم. باید یک جایی خلاصه برای این ماجرا نقطه گذاشته میشد، که شد...

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo

اگه تو از پیشم بری شمعدونیا دق میکنن

جمعه 18 تیر 1395 ساعت 21:29

والا این گلدون های شمعدونی ما حالشون خوب بود. هرکی از راه رسید گفت واااا مگه شمعدونی آفتاب نمیخواد؟؟ چجوری توی راهرو داره رشد میکنه اونم اینجور؟! ببین چه گل هایی هم داده... این هیچی! همسایه های جدید ما (همون ها که یکسال در حال تعمیرات و بکوب بکوب بودن) با سلام و صلوات تشریف اوردن و از اونجایی که بسیااااااار با ملاحظه هستن، در همون بدو ورود زدن سه چهار تا شاخه از گلدونهای ما رو شکستن و همزمان دل مامان ما هم شکست و دست گلدونهاش رو گرفت آوردشون توی خونه. بعد از اونجایی که ما حرف همون ادمهایی که هی میگفتن وااااا مگه شمعدونی افتاب نمیخواد؟ توی گوشمون بود، این بود که شمعدونی ها رو جدا کردیم و گذاشتیم توی بالکن... از اون روز نمیدونم دلشون شکست، به دل گرفتن، چی شد که این برگها زرد شد و شاخه ها کج شد و غنچه ها اما کماکان باز شد... هی ما بهشون گفتیم بچه ها افتاب، افتاب بچه ها... اثر نکرد که نکرد...

هیچی دیگه حالا ما هی دستمون به ابپاشه و حواسمون به گلدونها تا بلکه یه روزی دوباره به روزهای اوج خودشون برگردن...


*عنوان؟ بله هیچ ربطی به متن نداره ولی دیدم شمعدونی داره، متن منم درباره شمعدونیه، گفتم استفاده ابزاری کنم!

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo
<< 1 2 3 4 5 ... 67 >>