X
تبلیغات
نماشا
رایتل

این موقع ها فقط خوبی یاد آدم میمونه

جمعه 14 آبان 1395 ساعت 11:24

داره یکسری اتفاقات توی زندگیم میوفته. اتفاقات خواسته... وقتی خواسته است  پس دیگه اتفاق نیست؟ یک برنامه است... آره یه برنامه هایی دارم میچینم. نه... یعنی چیدم. میبینین؟ همین قدر مردد... یک ماه پیش خیلی اتفاقی یه آگهی توی روزنامه دیدم. رزومه فرستادم. چهارتا مصاحبه انجام شد باهام... انگار پنتاگونه مثلا... زنگ زدن گفتن قبول شدی. جواب هر چهار مصاحبه مثبته... اون اونطرف گفت مثبته، من اینطرف دلم ریخت... یاد خنده هامون افتادم... یاد شیطنتهامون... یاد جشن ها و غافلگیری هامون... یاد دل نگرانی هامون... یاد سینما رفتن هامون... یاد پنکیک و چیز کیک پختنمون... یاد چهارشنبه هایی که غذا میگرفتیم... یاد بازی هامون... من چقدر اینجا رو دوست دارم... صدا گفت کی میاین؟ گفتم نمیدونم... گفت خانم تاریخ بده. گفتم اول آذر... گفت دیره... گفتم نمیتونم... زمان میخوام... نمیشه...

حالا از وقتی گفتم میخوام برم کار هممون شده غصه خوردن... مدیرم با اون قد و هیکل جلوم وایساد و بغضش رو قورت داد و گفت: من هجده ساله دارم کار میکنم، تا حالا برای هیچکدوم از کارمندام این حال نبودم... سرش رو انداخت پایین که حلقه های اشک رو نبینیم... خانمش گفت تو رو خدا نرو... گلوم جا نداشت برای اون حجم بغض... اشک شد... ریخت پایین... همکارهام... یک هفته است که عزای عمومیه... با خودم میگم نرم، اون بعد منطقیه مغزم که هنوز هر از گاهی کار میکنه میگه پس چی شد اون همه غرغر که شب کاری سخته... که راه دوره، که حقوق کمه... یه نگاه با مضمون "جمع کن خودت رو تو بزرگ شدی" هم میکنه بهم و میگه مگه روزی که اومدی اینجا میدونستی از این خبرهاست؟ شاید جای جدید بهتر باشه. بعد اون یکی بعد مغزم که نشسته نوک برج فرماندهی، همینجور که پاهاش رو تکون تکون میده میگه نخیر هیچ هم از این خبرها نیست. یه شرکت با هفت-هشت طبقه انقدر بزرگ هست و انقدر پرسنلش زیادن که خودش رو بکشه هم نمیتونه همچین فضایی رو توش تجربه کنه... منظقی خیلی جدی میگه "خب نکنه، به هدفت فکر کن، به آینده، این دستمال رو هم بگیر اون اشکات رو پاک کن"... میگم بارون گرفت... میگه پاییزه دیگه. انتظار دیگه ای داری؟ منطقی جدیدا خیلی بی اعصاب شده...

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo