X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

جمعه 7 آبان 1395 ساعت 11:06

وقتی با اولین بارون پاییزی توی خیابون خیس شدم و یخ کردم، فهمیدم که وقت جا به جا کردن لباس های تابستونی و زمستونیه. این یعنی یک روز کامل وقت گذاشتن و شستن و جمع کردن و بیرون آوردن و چیدن... اما خب قضیه به سادگی ای که روی کاغذ به نظر میاد نبود... با هرکدوم از لباس ها چند ثانیه ای معاشرت کردم. پوشیدمشون، نگاهشون کردم، بررسی کردم که قابل استفاده هست یا نه... از این طرف لباس های تابستونی دسته میشد و از اون طرف پالتو و پلیور و ژاکت بود که ردیف میشد. اون وسط ها چشمم خورد به یه مانتو... مانتویی که روزگاری استفاده میکردمش و حالا نه... نزدیک دو سال فقط قبل عید آویزون شد توی کمد و وسط پاییز چیده شد توی چمدون... خاطرات از سر تا پاش میریخت... منو برد پارک هنرمندان... برد پارک لاله... برد وسط بازار تجریش... برد سرخ حصار... جوابی که براش داشتم فقط یه لبخند بود. باید دل میکندم ازش... تا همین حالاش هم زیادی مهمونم بوده. تا کردمش و گذاشتم توی نایلونی که قراره برسه به دست اونهایی که روزگار خیلی باهاشون مهربون نبوده... 

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo