X
تبلیغات
نماشا
رایتل

یک ساعتی که یک سال بود

جمعه 9 مهر 1395 ساعت 14:32

سه چهار ساله بودم که مامانم رو گم کردم. یعنی نمیدونم اون گم شد یا من گم شدم... سر برگردوندم دیدم نیست... مشهد بود... شلوغ بود... بین اون همه خانم با چادر سیاه... بین اونهمه پا، که بی رحمانه به ادم کوچولوی  هفتاد هشتاد سانتی میخوردن... میون دریای اشکی که موج میزد و تار میکرد مسیر نگاهم رو... ظهر بود و گرم... شاید اولین تجربه های زندگیم رو اونجا پیدا کردم. تجربه ی ترس... بی پناهی... اولین طعم غربت رو اونجا مزه کردم. شهر غریب... آدمهای غریب...

 هنوز هم برای بچه هایی که گم شدن و دارن مثل ابر بهار اشک میریزن و مامانشون رو میخوان گریه ام میگیره... مثل دختر کوچولوی پریشب... نرسیده به تجریش وسط پیاده رو... هق هق گریه اش و مامان مامان گفتنش... جلوش زانو زدم... گفت مامانم... نفهمیدم چجوری دستش رو گرفتم و تا خود کیوسک انتظامی به چند نفر خوردم... فقط وقتی رسیدم به خودم اومدم که داریم دوتایی گریه میکنیم... سربازه میگه چی شده... گفتم گم شده... گفت اسمش چیه...

نمیدونم پریا مامانش رو پیدا کرد یا نه اما مطمئنم بیست سی سال بعد، پا به پای بچه هایی که گم شدن اشک میریزه و نگران میشه...

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo