X
تبلیغات
رایتل

ساز و راز

چهارشنبه 11 بهمن 1391 ساعت 00:02

همیشه دلم میخواست یک ساز داشته باشم . سازش فرقی نمیکرد ، فقط همینکه من هم میتوانستم هم پای زندگی بنوازم برایم کفایت داشت  . قر و فر اش را بلد نبودم . اما دلم چیزی میخواست که سکون نداشته باشد . ویولونی ، دفی ، ساز دهنی ای ، فلوتی ، چیزی ... بنوازم و قدم بزنم ... بنوازم و برقصم ... بنوازم و بچرخم ...بنوازم و زندگی کنم ...

نه نت میدانستم ، نه الفبای موسیقی و نه حتی کوچکترین دانشی ... فقط یک ذهن خیال پرداز داشتم و سازی خیالی ... دست خیال باز بود و میتازید ... هر آهنگی را که به دلم مینشست با ساز خیالی ام مینواختم و در آخر تعظیم میکردم برای حضار همیشه در صحنه ای که محال بود اجرا داشته باشم و نیایند ... همیشه هم سالن پر بود ... گوش تا گوش علاقه مندانی که به عشق شنیدن نوای سازم می آمدند ...با معرفتها ...

آن روزها سی دی ای از یک کنسرت اسپانیایی به دستم رسیده بود . دو دختر با پیراهن های آبی لاجوردی ویولون میزدند و میرقصیدند ... به قدری شیفته شان شده بودم که تا مدتها خودم را جای یکیشان تصور میکردم . چشمم را میبستم و دقیقا ً میدانستم از کجای موسیقی به بعد را باید بنوازم ... آنجایی سخت میشد که دو دختر با پاشنه های کفششان رینگ میگرفتند و چشمهای من بود که آنهمه توانایی را با اشتیاق میبلعید ...

مدتها تلاش کردم تا بتوانم حس اش را بگیرم ، تا وقت اجرا در برابر دیدگان حضار شرمنده نشوم . آخر میدانید ، از راههای دور و نزدیک می آمدند ...

هنوز هم از موسیقی هیچ نمیدانم . هنوز هم سازی برای نواختن ندارم ... اما گوشهایم تا توانستند موسیقی شنیده اند و لبهایم موزیسینها را تحسین کرده اند ... و من در این سالها تمام هنرم را جمع کردم در رقصم ... نوازندگان حتما خوشحال میشوند که رقصی با نوایشان همساز باشد ...


*تولدت مبارک آوا ی عزیزم


del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo