X
تبلیغات
رایتل

بد و بدتر

چهارشنبه 26 مهر 1391 ساعت 00:01

مهتاب پنجره را باز کرده است و زل زده به خیابان ... میگوید دلی بیا این قاصدک رو ببین چه رقصی میکنه ... خودم را رساندم کنارش و چشمهایم را ریز کرده ام و میگویم : کو ؟ با دستش سعی دارد که به محل دقیق قاصدک اشاره کند و از آنجا که قاصدک مذکور در حال چرخ زدن بود مدام دستش را بالا و پایین میبرد ... میگوید : یکم خم بشی میگیریش . من هم با اینکه ندیدمش اما تلاشم را میکنم ... تا کمر خم شده ام و تقریبا روی نوک پنجه هایم ایستاده ام ! مهتاب میگه : نمیمیری که بیشتر بری جلو !!

یک آن پایین را نگاه کردم ... ما طبقه پنجم هستیم ... یک طبقه لابی ... یک طبقه آموزش ... یک طبقه هم نهار خوری ... اوه هشت طبقه ... و پایم لیز خورد و پرتاب شدم ... تا رسیدن به زمین فریاد زدم : اااااا

حالا من کف خیابانم ... در حالی که طرف چپ صورتم به آسفالت چسبیده ، دست چپم با زاویه نود درجه و دست راستم صاف کنارم افتاده ... پای راستم خم شده ... میشد که مغزم منهدم شده باشد ، اما نشد ... فقط چشم چپم بر اثر ضربه بیرون پرید ... و قل خورد و قل خورد و افتاد توی جوی آبی که به آب باریکه ای دلخوش است .. قیافه تان را آنطور کج و معوج نکنید ، آبش عجیب زلال است ...

میشد به جای جوی ، قل بخورد و قل بخورد این سرازیری خیابان را و به چهار راه رسیده و نرسیده ، برود زیر چرخ ماشینی و "پلق" صدا دهد و ذراتش بپاشد این طرف و آنطرف ... که کاش اگر بپاشد ، بر روی خاک باغچه های اطراف خیابان بپاشد و غذا شود برای گیاهی و جوانه بزند و سبز شود ... نه اینکه طعمه موش و کلاغ ...

سرم را می آورم تو ... به قاصدک نامرئی میگویم " امروز برای آدمها خوش خبر باش لطفا "

رو به مهتاب میگویم :میشد الان اون پایین افتاده باشم ... و پنجره را میبندم ...


del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo