X
تبلیغات
رایتل

یه حرفهایی همیشه هست ...

سه‌شنبه 21 شهریور 1391 ساعت 23:56

میگویم اش "دیرت نشود دختر ؟" میگوید : نه نه ...

میدانم آنقدر تشنه گفتنی که ساعت و دقیقه برایت مفهومی ندارد ... برای تویی که همیشه خدا یک ربع به چهار وسایلت را جمع کرده ای و کیفت را در آغوشت گرفته ای و لحظه شماری میکنی برای رفتن ... اما امروز لبریز شده بودی ... سر ریز شده بودی ... دلت میخواست فقط بگویی ... نشسته بودی و ریز ریز میگفتی و میشنیدم ... گفتی از دلی که باختی ... از رابطه ای که چه گنگ به پایان رسید ... حالا فهمیدم چرا هر وقت "الف" می آید بالا غیبت میزند و زمانهایی که به ناچار مجبور به پاسخگویی هستی گونه های سفیدت گر میگیرد ...

دستهایت چقدر سرد بود وقت رفتن ... گفتی پنجشنبه که هستی ؟ باقی اش را آن روز میگویم ...

بگو ... آنقدر بگو تا آرام شوی ...  لرزش صدایت را نشنیده میگیرم ... حلقه ی اشک چشمهایت را ندیده  ...

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo