X
تبلیغات
رایتل

پلاک 74

جمعه 11 شهریور 1390 ساعت 16:57

خاطراتم از اونجایی یادم میاد که خونمون یه آپارتمان دوطبقه با پلاک 74، در مرکز شهر ، نه ، یکم پایین تر بود . صاحبخونه طبقه اول ، با طبقه دوم خواهر بودند . هر روز بعد از ظهر یا ما میرفتیم پایین ، یا خاله اینا میومدن بالا .

خونه کوچیک بود ، شاید 50 متر شاید هم کمتر . اما روزهای رنگی ای اونجا رقم خورد . من و برادرم یه اتاق "خیلی" کوچیک داشتیم که دور تا دورش وسایل چیده شده بود و خودمون به زور جا میشدیم ، اما برای ترسوندن مامان که خسته و کوفته از دانشگاه برمیگشت ،تنها مخفیگاهمون بود . تا صدای پاهاش رو میشنیدیم میرفتیم اونجا قایم میشدیم تا مثلا سر حال بیاریمش .

اولین کارتون های رنگی رو توی تلویزیون پارس رنگی ای دیدیم که وقتی اونجا بودیم خریدیم و چقدر اندازش به نظرمون بزرگ میومد . اولین فرش زمینه کرم رو ، زمانی که فرش زیر پای خیلی ها زمینه لاکی بود ، توی اون خونه پهن کردیم . یادمه بابا قرار بود برای عید کت و شلوار بخره ، اما گفت فرش واجب تره و 12000 تومن رو داد که بندازیم زیر پامون . اولین تنهایی هامون رو اونجا تجربه کردیم ، وقتی مامان مجبور بود تا شش و هفت شب دانشگاه باشه . طعم  اولین بی برقی ها رو توی اون خونه چشیدیم . خاطره اولین روز مدرسه و حتی اولین نمازم بعد از جشن تکلیف برای همون خونه ست .

چقدر با بچه ها توی سر و کله هم میزدیم . چه جیغ و دادها ... چه خنده ها ... چه گریه ها... فقط خدا میدونه چقدر از اون پله ها قِل خوردیم پایین و یک بار در همین گیر و دار دستم مو برداشت و رفت تو گچ ! انگشت پای راستم همینجا پیچ خورد .

اما یه روز خونمون رو نصف قیمت فروختیم ... روزی که از اون خونه میرفتیم ، آدمهای اون خونه از هم دل بریده بودند و چشمهاشون بارونی بود و دلشون زخمی ...                                     (هرچند که چند سال بعد آشتی کردیم)


رفتیم غرب تهران خونه اجاره کردیم . ایندفعه خونه بزرگ بود ، شاید 120 متر . تا جایی که وسایل ما برای پر کردنش کم بود ، اما چون مستاجر بودیم زیاد وسیله اضافه نکردیم . بعد یک سال یه خونه خریدیم . همون اطراف ، اما باز کوچیک بود . دقیقا 60 متر . نوساز بود و دنج . دوستش داشتیم شش سال اونجا بودیم . اما باز هم مجبور به ترک شدیم و باز اجاره نشین . ایندفعه طبقه پایین همون آپارتمان که همون ابعاد رو داشت و هرچیزی دقیقا رفت سر جای خودش . روز اثاث کشی خیلی خنده دار بود . همه همسایه ها دست به دست داده بودند تا خونه ما یه طبقه بیاد پایین .( از این ساختمون خیلی حرف دارم برای گفتن . حتما یه روزی ازش مفصل میگم .)

نمیدونم خدا از از چشمهای مامانم خجالت کشید یا از تلاشگری بابا ،که یکدفعه وضع تغییر کرد ... سر سال نشده ، یه خونه خریدیم دقیقا مرکز شهر و از دید ما "خیلی " بزرگ ، با پلاک 74 . 210 متر با چهارتا اتاق خواب . چیزی که حتی توی خواب هم نمیدیدیم . روزی که اثاث آوردیم ، کل وسایل ، فقط یه گوشه این خونه رو پر کرده بود . مجبور شدیم دو دست مبل دیگه بخریم . پرده دوزی که آورده بودیم برای تعیین متراژ و مدل پرده ، میگفت اینجا خونه ست یا آکواریوم !

حالا هرکدوم یه اتاق داریم و اتاق اضافی توش کامپیوترهاست ، یه جورایی اتاق کاره . حالا مامان برای صدا زدنمون مجبوره داد بزنه ، تا بشنویم . حالا برای اینکه یه چیز کوچیک از تو اتاق بیاریم باید کلی مسیر طی کنیم . اما همیشه صبحانه و شام رو با هم میخوریم . هنوزم جمعه ها جلسه خانوادگی میذاریم .

ما نذاشتیم با بزرگ شدن خونه و باز شدن دستمون دلهامون یک لحظه از هم دور بشه .





del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo