+ همدلی
یکی از شاگردهامون دو سه جلسه غیبت داشت. نگران شدم. از این هنرجوی منضبط بعید بود. تماس گرفتم باهاش... گفت پدرش توی کماست... خیلی ناراحت شدم... یه خصوصیت خوب یا بدی که دارم اینه که خیلی قوه‌ی درکم توی این موارد زیاده... یعنی طرف وقتی میگه پدرم توی کماست، شاید کسی باورش نشه اما روح من دقیقا میره پشت در آی سی یو، چشم به مانیتور، گوشم به پرستار، حس افتضاحِ چشم انتظاری، شب بیداری، دست به دعا بودن‌ها، تعیین شیفت کردن بین بچه‌های بیمار و... آره خیلی احمقانه است. اما من واقعا باهاشون همدردی میکنم. فکر میکنم اینکه عمیقا درکشون کنی براشون یه کمک روحی بزرگه... همکارم میگه چرا بهش گفتی کمک خواست بگه؟ تو که نمیشناسیش... راست میگه... نمیشناسمش اما به گمونم آدمها توی این مواقع نباید حس کنن که تنها هستن و هیچکس درکشون نمیکنه... من درکشون میکنم، حتی اگه هیچوقت نفهمن مثل خودشون فکرم درگیره مریضشونه... * دعا کنیم برای همه مریض‌ها. مخصوصا پدر و مادر دوست عزیزم که این روزها درگیره مریض‌داریه... ایشالا زودِ زود خوبِ خوب بشن...


جمعه 6 اسفند 1395

عنوان آخرین یادداشتها