دنیای دل آرام

در تلگرام: t.me/delaramnevesht

دنیای دل آرام

در تلگرام: t.me/delaramnevesht

هی... سخت نگیر

مدل من اینجوریست که گاهی وقتی تصمیم دارم حرکتی انجام دهم - مثلا با چند نفر بروم مسافرت - درست وسط جمع و جور و ترتیب دادن امور برای سفر دلشوره میگیرم. جوری هم دلشوره میگیرم که کلا سیستم مختل میشود و کارها پیش نمیرود. بعد ذهنم هم اصلا اهل تعارف نیست که مثلا بگویی همزمان که دستهایت دارند کار میکنند، فکر و خیالت را جمع بندی کن. نه ابدا... میگوید بنشین، فکر کن، حلش کن، بعد برو سراغ ادامه کارهایت... (البته به غیر از مواقعی که در حال آشپزی هستم. محال است آشپزی کنم و فکر نکنم. معمولا هم تلفات جانی میدهم(!).)

این میشود که کلا همه چیز رها میشود و مینشینم به فکر کردن و حل مسئله! آن زمان، دقیقا در آن لحظه احتیاج دارم کسی، ندایی، پیامی، چیزی بیاید و بگوید "هی... سخت نگیر"...

دانه دانه دور شوید لامصب ها...

http://s5.picofile.com/file/8129540276/tak.jpg


همین الان از مهمانی خداحافظی پسر خاله ام می آیم. این یکی هم رفت... دور هم رفت... میگفت "نمی آیم. کلاهم هم بیوفتد برنمیگردم. شما بیایید. من دیگر نمی آیم..."

خداحافظی بعدی اواخر مرداد است... وحشتناک ترینشان... سخت ترینشان... آن روز میدانم که جانم میرود...


مناسبت ها از آنچه در تقویم میبینید به شما نزدیکترند

تیر ماه، در میان فامیل من ماه پر مناسبتیه. تا جایی که هر سال بعد از پشت سر گذاشتن مراسمها، همه با جیبهای خالی دل به آمدن ماه بعد میبندند!

مامان و خاله در یک سال و یک روز مشترک ازدواج کردند. پس هر سال سالگرد ازدواجشان منزل مادربزرگ جشن گرفته میشود. یکی دو روز بعدش نوبت به تولد من است و دو روز بعد مادربزرگم... این میشود که کادوها مدام دست به دست میشوند و یک هفته تمام در حال مهمان بازی هستیم.

حالا امسال در کنار این مراسم ها، مهمانی خداحافظی پسرخاله را هم به لیست اضافه کنید...


یک موج ناجور

سالها پیش - حرف از سال 77 اینطورهاست - در ماه رمضان برنامه ای باب شد به نام "جشن رمضان". مجری هایش زوج معروف آن روزها آقای احمدزاده و محمد حسینی بودند. که اولی خشک و به شدت مذهبی بود و دومی به شدت شوخ و در واقع پدیده نوظهور آن روزهای صدا و سیما... آنها هر شب ماه رمضان را برنامه داشتند به جزء شبهای قدر که فاز برنامه از جشن به سوگ تغییر میکرد، محمد حسینی حذف میشد و موضوعی به نام اکرام و ایتام پیش کشده میشد و در بابش سخن ها رانده میشد.

چند سال گذشت... مجری خشک و مذهبی آن روزهای جشن رمضان، کمی تغییر کرد و منعطف تر از قبل شد. زوج معروفش رفت و محمود شهریاری جایگزینش شد. باز هم برنامه همان بود. با فرارسیدن شبهای قدر فاز برنامه از جشن به سوگ تغییر میکرد، محمود شهریاری حذف میشد، و اینبار حرکت جدیدی کلید زده شد. علاوه بر بحث اکرام و ایتام، عملیاتش هم به صورت زنده و مستقیم از تلویزیون پخش میشد. آدمهایی در صف، شناسنامه هایی روی میز، و گزارش لحظه به لحظه از بخشش و سخاوت و نیکوکاری توی چشم و حلق بیننده فرو میشد...

باز هم گذشت... چند سالی برنامه هایشان را دنبال نکردم تا امسال... مجری خشک و رسمی سالهای دور و منعطف و تعدیل شده ی روزهای دور، حالا شده است یک پای شوخی ها و برای خودش در مقوله طنز سری در سرها درآورده است! زوجش باز هم تغییر کرده و هومن حاجی عبداللهی که کوه نمک شبکه تهران است (!) همراهی اش میکند. هنوز به شبهای قدر نرسیده تا برایتان از آخرین تغییرات بگویم اما تا همینجا برنامه به قدری مشمئز کننده بود که ترجیح میدهم آخرین شبی باشد که برنامه شان را میبینم...

شب اولی که برنامه شان را دیدم، از مهمان برنامه خواستند تا یکی از پاکتهای آرزو را انتخاب کند و درنهایت آرزوی مکتوب را جامه عمل بپوشاند. مهمان برنامه پاکت را انتخاب کرد اما باز نکرد تا بدانیم داخلش دقیقا چه ارزویی است اما دعوت شدیم به تماشای پروسه برآورده کردن آرزو توسط مهمان شب گذشته... گروه پالام پلوم پیلیش - که فکر کنم الان به نام فیتیله ای ها میشناسنشون - وارد یک اسباب بازی فروشی شدن و یک ماشین کنترلی خریدن و به سمت منزل متقاضی حرکت کردن. تا اینجاش خوب بود. اتفاق خوبی بود که آرزوی یک کودک به دست یک گروه هنرمند برآورده میشه. به منزل پسرک رسیدند و خودشون رو معرفی کردند. تا اینجاش کافی بود. آرزو برآورده شده بود و به دست اهلش رسیده بود. اما داستان به اینجا ختم نشد. دوربین وارد منزل شد. کودک صدا زده شد. در مقابل چشم اینهمه آدم، ماشین به دست پسرک داده و دوربین در چشمانش زوم شد... اینجا تحقیر بود... اینجا توهین بود... اینجا ریا بود... اینجا بیراهه بود...



خدایا دوستت دارم

امروز تو اینجا بودی. نه توی قلبم، نه توی فکرم، دقیقا پیشم. پیش پیش خودم... میدونم که اومده بودی تا روزهای قبل رو با هم مرور کنیم. میدونم که اومده بودی تا با هم آشتی کنیم. میدونم که میخواستی بهم یه چیزهایی رو یادآوری کنیم.

مرسی که امروز کلی بهم انرژی مثبت دادی. مرسی که باعث شدی همه همکارهام انگشت به دهن بمونن که من چطور روزه دار هستم و اونهمه انرژی دارم. مرسی که خیابون امروز انقدر خلوت بود که زود رسیدم خونه. مرسی که باهام شوخی کردی و فواره چرخون پارک رو چرخوندی سمتم و خیس ِ خیس شدم...

مرسی که باز هم اومدی. مرسی که دلت خواست باز هم بیای این پایین پیش ما. بمون که بیست و نه روز دیگه بهت احتیاج دارم...


این آهنگ...

مسافر ِ بی جهت


وقتی میدونی باید یه کاری کنی، اما نمیدونی چه کاری. وقتی میدونی باید یه راهی باشه، اما نمیدونی چه راهی...


جوانه های نا امیدی




http://s5.picofile.com/file/8127775450/1_1_.jpg



http://s5.picofile.com/file/8127775492/1_3_.jpg




http://s5.picofile.com/file/8127775500/1_4_.jpg




http://s5.picofile.com/file/8127775518/1_6_.jpg




http://s5.picofile.com/file/8127775526/1_7_.jpg



http://s5.picofile.com/file/8127775534/1_8_.jpg



به کجا رسیدید که بریدید...


دو هفته ازش بیخبر بودم. دقیقا دو هفته... زنگ میزدم جواب نمیداد. امروز باز هم زنگ زدم، به خونه، به خودش، به خواهرش... امروز باز هم جواب نداد. اس ام اس دادم. از نگرانی ام گفتم. بعد از چند ساعت جواب رسید " دلی جون منزل خواهرم بودم و صدای تلویزیون زیاد بود. زنگ میزنم بهت"...

احساس بدی دارم برای اینکه نگران بودم. احساس بدی دارم برای اینکه نگران میشم... چیزی از جنس حماقت...

من از غرق شدن میترسم

نمیخواهم دل آرام ِ قبل تغییر کرده باشد. نمیخواهم چیزی عوض شده باشد. نمیخواهم که ساحل امنم را ترک کرده باشم.

حسم شبیه کسی است که از قایق بیرون پرتاب شده و میترسد پشت سرش را نگاه کند و ببیند کیلومترها با ساحل فاصله دارد...


تیرماه

تیر ماه در ذهنم به رنگ طلایی است. ماهی که با امدنش خیلی ها کلافه میشوند. خیلی ها عذاب میکشند. خیلی ها دوستش ندارند. اما برای من لحظه به لحظه اش دوستداشتنی است.  تیرماه نازنین من، سلام...