دنیای دل آرام

در تلگرام: t.me/delaramnevesht

دنیای دل آرام

در تلگرام: t.me/delaramnevesht

هیچکس تنها نیست


همراه اول

بانک ملت

تور لحظه آخر

حراج آدیداس

پارک آبی

دیگر صدای اس ام اس هم هیجان ندارد...

سلام امروز

اینطور که به نظر میاد امروز باید روز خوبی باشه... پاشم برم سرکار تا دیر نرسیدم و توبیخ نشدم و روز خوبم بر باد نرفته


http://s5.picofile.com/file/8135324818/today_is_a_love_good_day_131508106328.png



آسمان ابریست


یکی باید باشه که نیست، یکی باید یه کاری کنه که نکرده، یه اتفاقی باید بیوفته که نیوفتاده...


این آهنگ...

حسرتِ داشته ها

پدر من به خاطر شرایط کاریش خیلی سفر خارج از کشور میرفت و خب طبعا کلی سوغاتی برای ما میاورد. اما هر وقت هر کدوم رو میبردم مدرسه، منو میکشیدن یه کناری و میگفتن از فردا این رو نیار... یه بار یادمه پدرم برام یه جامدادی مدل روان نویس اورده بود. وسیله بی نظیری بود، هنوز هم که هنوزه مدلش رو ندیدم اما فردای روزی که بردمش مدرسه  مامانم رو مدرسه خواست و بعد از اون جامدادیم رفت کنار باقی وسایلی که حق نداشتم ببرمشون مدرسه...

حالا از اون روزها سالها گذشته و من موندم و یک عالمه وسیله فانتزی و نو که نه روزهایی که ذوقش رو داشتم گذاشتن لذت ببرم ازش و نه بعدها که دیدمشون خاطره ی خوشی یادم میومد... وسایلی که داشتی و انگار نداشتی...


+این پست

تو را ای کهن بوم و بر دوست دارم

http://s5.picofile.com/file/8133317250/tehran2.jpg


ترک، لر، کرد، شمالی، جنوبی، اصفهانی، شیرازی، مشهدی یا هرکجایی... تا بود ایران برایم اولویت داشت و نه قومیت... تمام ایران سرایم بود. لهجه و گویش چه اهمیتی داشت وقتی همچون پارچه ای چلتکه یکپارچه میشدیم "ایران"...

تهرانی ها میزبان شهرستانی ها شدند و شهری دیگر به میزبانی معروف شد. تهرانی ها همت کردند و شهرستانی ها را در خود جای دادند و شهری دیگر به غیرت معروف شد. تهرانی ها انواع قومیت ها را پذیرفتند و شهری دیگر به خونگرمی معروف شد.

به لرها توهین شد، قیام کردند. به بختیاری ها توهین شد، قیام کردند. به ترکها توهین شد، قیام کردند. به تهرانی ها سالهاست دارد توهین میشود ولی سکوت کردند... شهرمان را بی در و پیکر خواندند، دم نزدیم. از شلوغی و ترافیکش ناله کردند، هیچ نگفتیم. همشهری هایمان را بی عاطفه گفتند، دم نزدیم. ما تهرانی ها چه مهجور مانده ایم میان شهرهای ایران...

تهرانم، اینهمه نامهربانی را چطور تاب آورده ای این همه سال... تهران، تو برای من، پدر و مادرم و تمام فامیلم، تا همیشه بهترین و برترین شهر دنیایی...


ای شهر خوب تهران...

پیاده هم شده سفر کن، در ماندن میپوسی

دارم خودم را جمع و جور میکنم برای رفتن در مسیری جدید. تا جایی که به یاد دارم، برای داشتن تجربه های نو مشتاق بودم و اینبار هم... مهم نیست نتیجه چه از آب در می آید، مهم این است که مسیر را گذاشته اند برای رفتن، برای پیشرفت کردن، برای بالا رفتن، برای بهتر شدن... از راه پیش رو لذت میبرم... 


*!I'm going to make it


طبل تو خالی

یکی دو هفته پیش مجبور بودم سمیناری را مشترکا با یکی از همکارانم که پسری پر مدعاست، برگزار کنم. پسرک هیچ نمیدانست (کماکان هم نمیداند! اما چون پسر خاله مدیرم است، باقی اش را میدانید دیگر... ) و این شد که تمام کارهای سمینار را به تنهایی انجام دادم. انگار که یک ناظر پروژه بود. ناظری که ادعایش دیوانه ام میکرد اما نمیتوانستم چیزی بگویم. تمام خرابکاریهایش را جبران میکردم و تمام مدت حواسم بود که اراجیفش را رفع و رجوع کنم... آن روز گذشت.

دو سه روز بعدش وقتی گزارش کار تحویل میدادیم، دیدم تمام کارهایی را که انجام دادم در گزارش خودش آورده. یعنی جوری گزارش نوشته شده بود که گویی هر دو آن سمینار را پیش برده ایم... قبل از تحویل، کنار کشیدمش و گفتم اینها چیه نوشتی؟! خیلی مسلط در چشمهایم نگاه کرد و گفت ایرادش چیه؟؟ ما هر دو با هم برگزارش کردیم(!!). حرصم گرفته بود اما سعی کردم آرام باشم و گفتم این خبرها هم نبود. تو از اول تا آخر پشت میز نشسته بودی و این من بودم که تمام مدت حرف زدم، راه رفتم، سوال جواب دادم و.. و ... و... لحنش عوض شد و گفت لطفا جلوی دختر خاله ام ضایعم نکن... با این حرفش همه حرفهایم را قورت دادم. بیخیال خودم شدم و غرورش را خرد نکردم...

امروز باز هم سمینار داشتیم. در پایان سمینار، وقتی بچه ها آمدند سمتمان، پسرک تا چشمش به چند دختر خورد اول شروع به آسمون و ریسمون بافتن کرد. من فقط نگاهش میکردم و به چرت و پرتهایی که به دخترها تحویل میداد گوش میدادم. یک لحظه نگاهم کرد، انگار کمک میخواست. کوچکترین حرکتی نکردم، چیزی توی ذهنم میگفت: چرا بیخود مدام کمکش میکنی؟ چرا انقدر از خودت میگذری برای این پسر پر مدعا وقتی حتی لحظه ای هم دست از این اخلاق مزخرفش برنمیدارد؟ چرا... چراهای بعدی تکمیل نشده بودند که جلوی چشم آنهمه آدم برگشت و گفت: من نمیدانم، لطفا از همکارم بپرسید... همانطور که نگاهش میکردم شروع کردم به پاسخ دادن، پایین را نگاه کرد، نگاهم را از رویش برداشتم...



"مقابله مستقیم، همراه با توجه کامل به ((کودکِ)) دیگری، راه سالمی برای رسیدگی به مشکلات است. محل نگذاشتن و به حساب نیاوردن و تحقیر طرف مقابل، نمیتواند گره مشکلات را باز کند."


                                                             ماندن در وضعیت آخر - تامس هریس



چیزی که بین بسیاری از روابط رایجه برخوردهای غیر مستقیمه... مثلا در همین کتاب چند مثال آورده شده برای وضعیت هایی که افراد به صورت غیر مستقیم با هم برخورد میکنند که جملگی محکوم به آزردگی کودک، واکنش والد و کنار نشستن بالغ است.

مثلا اگر شخصی دیر به جلسه کاری برسه و رئیس از نگاه کردن به چشمهایش خودداری کنه، نظراتش را نشنیده بگیره و در آخر بلند و رسا تذکر بده که هرکس بیشتر از سه بار تاخیر داشته باشه، اخراج میشه، وارد رفتار "تبادل متقابل مضاعف" شده و تیر خلاص رو شلیک کرده.

همین شخص میتونه بعد از جلسه از فرد متاخر سوال کنه و علت دیر آمدنش رو جویا بشه و مسقیما و خصوصی به وی تذکر بده که دیر آمدنت هم نظم جلسه رو بهم میزنه و هم غیر متعارفه. تو الان سه بار متوالیه دیر میای، جریان چیه؟

در این نوع برخورد همزمان با نوازش کودکِ (توجه و به حساب آوردن) فرد متاخر، بالغ با بالغ وارد رابطه شده و یک گفتگوی سالم شکل گرفته.



* بعد از اتمام مشاوره اش، از روی صندلی بلند شد و با کمی مکث گفت: میتوانم مدیر گروه را ببینم؟ گفتم: عزیزم شما دیروز هم با ایشون صحبت کردی. حرفهای ما رو قبول نداری؟ و با دستم اشاره به همکارهایم کردم... گفت: زیاد مزاحمشون نمیشم. فقط چند لحظه... چون از بچه های قدیمی بود و اخلاق خوبی هم داشت، روش رو زمین ننداختم و گفتم بذار ببینم چه میکنم. و به مدیر گروهمون گفتم خانم "ق" اصرار داره به دیدنش. با حالت کلافگی گفت: بگو جلسه بعدی که اومد حرف میزنیم با هم.

وقتی تلفن رو قطع کردم هیچی نگفتم. اون هم هیچی نگفت و آروم نگاهم میکرد. تظاهر کردم که حواسم نیست و با کاغذهای روی میزم بازی میکردم. خطاب به همکارم گفت: سپیده جان میدونی هزینه کلاسهام رو هم چقدر میشه؟ سپیده هم که سرش خیلی شلوغ بود گفت میشه از دل آرام بپرسی؟ مگه از سایت ثبت نامت رو کامل نکردی که هنوز قیمتها رو نمیدونی؟ و دوباره رفتم زیر سایه سنگین نگاهش... دلم نمیخواست چیزی که مدیر گروهمون گفته بود رو بهش بگم.

آروم سرش رو اورد پایین و گفت: گفتن برم یا بمونم؟ سر خود گفتم: چند لحظه گفته صبر کن... نمیدونم چرا یهو مدیر گروه اومد پیش ما و به "ق" گفت تو که هنوز اینجایی. بیا ببینم چی میخوای بگی...

یک ربع بعد، مدیر گروه بالا سرم ایستاده بود. گفت: اومده بود خداحافظی... هفته دیگه عمل داره. با تعجب گفتم: خداحافظی؟! گفت: آره، تومورش برگشته، تومور مغزی... میگه شاید دیگه برنگردم. 

همه چیز تار شد...


*دوستم زنگ زده و مدام عذرخواهی میکند که "ببخش دیروز زنگ نزدم و تبریک نگفتم. حتما میگویی چه دوست بی معرفتی اما باور کن انقدر روز بدی بود که نخواستم با آن حالم به تو زنگ بزنم." بعد از تعارفهای معمول گفتم بگو ببینم چی شده؟؟ گفت خانم برادرش - که اتفاقا چندین بار با هم دیدار داشته ایم- دچار عفونت خونی شده و در طی یکی دو روز حالش آنقدر بد شده که ممنوع الملاقات است و... 

هر دو سعی کردیم بغض هایمان، گریه نشده قورتش دهیم... سعی کردیم فضا را با امید تلطیف کنیم. اما مکث های طولانی و لرزش های صدا، حکایت از چیز دیگری داشت...



23 تیر

خواستم آرزو کنم. نگاهی کردم به بیست و اندی سال گذشته ام. حالا در پایان بیست و نه سالگی ام آرزوی خاصی به ذهنم نمی رسد. تمامش تکرار همان بیست و خرده ای سال پیش است. میبینی؟ آدم کم توقعی هستم یا به هیچکدامشان نرسیده ام؟ تو میدانی و من، و نه هیچکس دیگه...

نه میخواهم امسال خاص ترین سال زندگی ام باشد و نه اتفاق شگفت انگیزی بیوفتد. فقط میخواهم به خیر و خوشی بگذرد و من توانایی پذیرش این "خیر" را داشته باشم و خوشی اش را مزه مزه کنم...


دختر توی آینه... بخند، امروز روز توست...