وقتی برنامه ترم جدید باید تا هفته آینده حاضر باشه، همه همکارهات رفتن مرخصی و تو آنقدر بی حوصله ای که به زور خودت را سر کار رسانده ای... تویی و ریشخند های کاغذ سفید، تویی و بهت دروسی که زیر چشمی ردشان میکنی، تویی و برنامه ای که چهارشنبه جمع نمی شود، پنجشنبه هم... تویی و مدیری که شنبه از تو برنامه می خواهد...

روزی که آمدم نفهمیدم که آدمهای پشت مانیتورها، همان آدمهای دنیای واقعی اند. آمدم و ماندگار شدم. ماندم و دنیایم گره خورد لا به لای دنیای آدمهای هم سرزمینم... گفتم و شنیدند، گفتند و شنیدم... خندیدم و گریستم... ولی هنوز یک تفاوت بزرگ بین آدمهای اینجا با دنیای بیرون وجود داشت. آنها هم در واقع پناهنده بودند، خوش بینانه اش میشود مهاجر... حتی اگر همانند یک توریست گاه و بی گاه سر میزدند. حتی اگر دیر می آمدند و زود میرفتند...
آدمها، اما اینجا همیشه خوشحال نبودند. همیشه غمگین هم نبودند. آدمها اینجا پر از قصه اند، پر از غصه، پر از راز، پر از گله، پر از عشق...
آسمان دلشان آفتابی...
وقت آن بود که مامان و بابا برگردند اما تلفن زنگ زد. مامان گفت نهار میمانند آنجا و من باید غذایم را تنها بخورم. روز جمعه... آمدم با خودم غر بزنم اما دیدم که نه... بد هم نیست... رفتم سر یخچال و نگاهم به ساندویچ آماده شده افتاد... همان را برداشتم. سس ریختم. صدای جیغ از پشت سرم میگفت که در یخچال را باز رها کرده ام. بستمش و گاز محکمی به ساندویچم زدم. به نظرم خوشمزه ترین ساندویچی آمد که تا به حال خورده ام. گاز دوم را که زدم تازه یادم افتاد که نباید سس خورد در این اوضاع و احوال...
حالا دلم برای خودش جاده چالوس شده و معده ام هر از گاهی سوزنی، میخی، تیغی چیزی بر دیواره اش میکشد که یعنی منم هستم... خلاصه که حال ما خوب است...
نوای سنتور که بنوازد دیگر فرقی ندارد من کجایم و اینجا کجاست... سه تار که همراهش شود... آشفته ترین آشفته این شهر میشوم... نمیدانم تلفیق پیانو با اینها چه از آب در می آید اما من دلم میخواهد تصور کنم که خوب میشود...
من آن دختر قرمز پوش میشوم و خیابان افکارم بی انتها ترین خیابان دنیا...بی همراه، بی عابر، بی حتی یک نگاه آشنا... خیابان خیس باشد، سنگفرش باشد، هوا ابر باشد اما تاریک نباشد... بی دیوار نباشد، یا دیوارهای اطرافش بلند نباشد، ویران نباشد، اما زبر باشد... زبر باشد که گاه و بی گاه پشت دستم را بر صورت زبرشان بکشم تا بیرون کشیده شوم از فکرهای دور... تا غرق نشوم در... اصلا غرق شوم... اصلا پرت شوم به فکرهای دور... اصلا بگذار خیابان دیوارهای بلند داشته باشد، اگر دیوارهایش کوتاه بود سطحش صاف باشد، یا که اصلا بی دیوار باشد، بی پناه باشد، شب باشد...
دیروز اومده بود که نشه! اول ساعت کاریم، خیلی شیک یه workshop کنسل شد. بعد از چند دقیقه یکسری از دانشجوها معترضانه اومدن تا با هم کمی گفتگوی تمدن ها کنیم! در workshop عصر، فلش استاد فرمت شد و مجبور شدیم برنامه مورد نیازش رو تهیه کنیم. به استاده میگم احیانا سی دی ای چیزی با خودتون ندارین؟! خیلی ملیح با نیش باز میگه نه!! منم توی دلم گفتم وقتی از توی لپ لپ استاد گیر میارن همین میشه دیگه. فکر کنم شنید چون آهسته خنده اش رو جمع و جور کرد و آرام از اتاق رفت بیرون! هنوز یک ساعت نگذشته بود که یه فایل از روی سیستم مدیرم پرید و دقیقا تا آخرین لحظات در حال برگردوندنش بودیم. همین که خودمون سالم موندیم خیلییه!
باورم نمیشه شهریوره... دو روز پیش توی تاریخ ها دچار اشتباه شده بودم و عملا یک روز عقب بودم. حالا هم مدام تاریخ مرداد رو میزنم. باید یه بسته پیشنهادی بدیم به خدا که کنترل زمان رو بده دست خودمون. کمترین مزیتش اینه که از گذر زمان شوکه نمیشیم...
من و همکارهام توی قسمتی که هستیم همیشه بساط خنده مون برپاست. و البته هر روز یکیمون یه شعر رو خود جوش میخونه و تا آخر روز اون شعر مدام بینمون تکرار میشه. بعد اونم چه شعرهایی آخه!! مثلا هفته پیش آهنگ پر مغز و پر محتوای "ناز نکن ناز نکن" از هنرمند والا مقام جناب کوروس(!) کلا روزمون رو شاد کرده بود و به محض اینکه به هم میرسیدیم میگفتیم: ابرو کمون بالا بلندی... دیگه خودت فضای حاصله رو تجسم کن! البته شما فکر نکن که ما کار مردم رو لنگ میذاریما. به محض اینکه ارباب رجوع میاد سکوت اختیار میکنیم و مابقی داستان رو موکول میکنیم به بعد از رفتن ایشون. ولی این چیزی از ارزش هامون کم نمیکنه!
تا اینکه چهارشنبه یکی از همکارها به اتاق مدیر فراخوانده شد. و بعد از مکالمات پشت درهای بسته (عاشق دل شکسته... بله اشاره میکنن که سرت به پست نوشتنت باشه اینجا شرکت نیست!!) دیدیم که تذکر گرفته که اونجا - یعنی جایی که ما هستیم- بیش از حد فضا مفرح و شاده، یکم اوضاع رو تعدیل کنید.
خلاصه گفتم اگه دیدین از ماه آینده من برای خودم دارم بی عار و بیکار میگردم به روم نیارین و بدونین این خنده ها خلاصه کار دستم داده!!