دنیای دل آرام

در تلگرام: t.me/delaramnevesht

دنیای دل آرام

در تلگرام: t.me/delaramnevesht

از همینجا برای مدیرم دست تکان میدهم

وقتی برنامه ترم جدید باید تا هفته آینده حاضر باشه، همه همکارهات رفتن مرخصی و تو آنقدر بی حوصله ای که به زور خودت را سر کار رسانده ای... تویی و ریشخند های کاغذ سفید، تویی و بهت دروسی که زیر چشمی ردشان میکنی، تویی و برنامه ای که چهارشنبه جمع نمی شود، پنجشنبه هم... تویی و مدیری که شنبه از تو برنامه می خواهد...



http://s5.picofile.com/file/8140350834/term.jpg


این فصل را با من بخوان

روزی که آمدم اینجا، در واقع پناهنده شدم. از همه موجودات این بیرون، از دست تمام آدمهای دنیای واقعی... آمدم تا برای خودم در سرزمینی دور افتاده از اطرافیانم، جایی دنج دست و پا کنم که بتوانم به دور از هر چیزی، آزادانه بخندم و بگریم و بگویم و بشنوم.

روزی که آمدم نفهمیدم که آدمهای پشت مانیتورها، همان آدمهای دنیای واقعی اند. آمدم و ماندگار شدم. ماندم و دنیایم گره خورد لا به لای دنیای آدمهای هم سرزمینم... گفتم و شنیدند، گفتند و شنیدم... خندیدم و گریستم... ولی هنوز یک تفاوت بزرگ بین آدمهای اینجا با دنیای بیرون وجود داشت. آنها هم در واقع پناهنده بودند، خوش بینانه اش میشود مهاجر... حتی اگر همانند یک توریست گاه و بی گاه سر میزدند. حتی اگر دیر می آمدند و زود میرفتند...

آدمها، اما اینجا همیشه خوشحال نبودند. همیشه غمگین هم نبودند. آدمها اینجا پر از قصه اند، پر از غصه، پر از راز، پر از گله، پر از عشق...

آسمان دلشان آفتابی...


این آهنگ...

توقع عنوان که ندارید؟!

امروز میتوانست دقیقا همینطور باشد. شب با سر درد خوابیدم و صبح با حال بد بیدار شدم. آنقدر دردناک که حتی دلم نمیخواست چشمهایم را باز کنم... اما روز شروع شده بود...به زور بلند شدم و از اتاق بیرون آمدم. یک لیوان چای تنها چیزی بود که میل به خوردنش داشتم. مامان و بابا به دیدن مادربزرگ رفتند. من؟ حتی از روی مبل تکان نخوردم. روزنامه را برداشتم. خواندم؟ فقط عکسهایش را نگاه کردم و بعد همانجا رهایش کردم و به اتاقم برگشتم. سکوت دوستداشتنی ای بود و من آرام رفتم در رختخوابم... لپ تاپم را باز کردم و نگاهی سرسری به صفحات انداختم.

وقت آن بود که مامان و بابا برگردند اما تلفن زنگ زد. مامان گفت نهار میمانند آنجا و من باید غذایم را تنها بخورم. روز جمعه... آمدم با خودم غر بزنم اما دیدم که نه... بد هم نیست... رفتم سر یخچال و نگاهم به ساندویچ آماده شده افتاد... همان را برداشتم. سس ریختم. صدای جیغ از پشت سرم میگفت که در یخچال را باز رها کرده ام. بستمش و گاز محکمی به ساندویچم زدم. به نظرم خوشمزه ترین ساندویچی آمد که تا به حال خورده ام. گاز دوم را که زدم تازه یادم افتاد که نباید سس خورد در این اوضاع و احوال...

حالا دلم برای خودش جاده چالوس شده و معده ام هر از گاهی سوزنی، میخی، تیغی چیزی بر دیواره اش میکشد که یعنی منم هستم... خلاصه که حال ما خوب است...


نوای سنتور که بنوازد دیگر فرقی ندارد من کجایم و اینجا کجاست... سه تار که همراهش شود... آشفته ترین آشفته این شهر میشوم... نمیدانم تلفیق پیانو با اینها چه از آب در می آید اما من دلم میخواهد تصور کنم که خوب میشود...

من آن دختر قرمز پوش میشوم و خیابان افکارم بی انتها ترین خیابان دنیا...بی همراه، بی عابر، بی حتی یک نگاه آشنا... خیابان خیس باشد، سنگفرش باشد، هوا ابر باشد اما تاریک نباشد... بی دیوار نباشد، یا دیوارهای اطرافش بلند نباشد، ویران نباشد، اما زبر باشد... زبر باشد که گاه و بی گاه پشت دستم را بر صورت زبرشان بکشم تا بیرون کشیده شوم از فکرهای دور... تا غرق نشوم در... اصلا غرق شوم... اصلا پرت شوم به فکرهای دور... اصلا بگذار خیابان دیوارهای بلند داشته باشد، اگر دیوارهایش کوتاه بود سطحش صاف باشد، یا که اصلا بی دیوار باشد، بی پناه باشد، شب باشد...

یه روزِ نشدنی

دیروز اومده بود که نشه! اول ساعت کاریم، خیلی شیک یه workshop کنسل شد. بعد از چند دقیقه یکسری از دانشجوها معترضانه اومدن تا با هم کمی گفتگوی تمدن ها کنیم! در workshop عصر، فلش استاد فرمت شد و مجبور شدیم برنامه مورد نیازش رو تهیه کنیم. به استاده میگم احیانا سی دی ای چیزی با خودتون ندارین؟! خیلی ملیح با نیش باز میگه نه!! منم توی دلم گفتم وقتی از توی لپ لپ استاد گیر میارن همین میشه دیگه. فکر کنم شنید چون آهسته خنده اش رو جمع و جور کرد و آرام از اتاق رفت بیرون!  هنوز یک ساعت نگذشته بود که یه فایل از روی سیستم مدیرم پرید و دقیقا تا آخرین لحظات در حال برگردوندنش بودیم. همین که خودمون سالم موندیم خیلییه!

رستگاری در هشت و پنجاه دقیقه

دیشب که از سرکار برمیگشتم صحنه عجیب و غریبی دیدم. خیابان یکطرفه بود و ترافیک سنگینی داشت. تمام لاینها پر از ماشینهایی که مثل یه زنجیر بهم چسبیده بودن، بود و انگار خیال جدا شدن نداشتن. حتی لاینی که مربوط به اتوبوس بود هم ماشینها سد کرده بودن و یک اتوبوس بیچاره رو در روی ماشینها قرار گرفته بود و به سختی به جلو حرکت میکرد. من پیاده بودم و داشتم قدم میزدم به سمت خونه که صدای آژیر آمبولانس به گوش رسید. توی اون ترافیک فقط جای ایشون خالی بود واقعا! آژیرش مو به تن آدم سیخ میکرد و تصور اینکه یه آدمی که نمیدونی دقیقا در چه حال و روزیه و زندگیش لابه لای این ماشین ها گیر کرده، حالمو بد میکرد... آمبولانس پشت اتوبوس قرار داشت و میخواست خلاف جهت ماشین ها به مسیرش ادامه بده. با نا امیدی نگاهش کردم، چون میدونستم قراره دقیقه ها جیغ بکشه و کسی محلش نده اما یک آن انگار نیرویی ماشینها رو به سمت مخالف هل داد، اتوبوس سر جاش ایستاد، یک لاین خالی ایجاد شد و آمبولانس رفت و دور شد تا شاید یه آدم دوباره به زندگی برگرده...

هموطنان محترم، تا پایان سال فقط شش ماه زمان باقیست!


باورم نمیشه شهریوره... دو روز پیش توی تاریخ ها دچار اشتباه شده بودم و عملا یک روز عقب بودم. حالا هم مدام تاریخ مرداد رو میزنم. باید یه بسته پیشنهادی بدیم به خدا که کنترل زمان رو بده دست خودمون. کمترین مزیتش اینه که از گذر زمان شوکه نمیشیم...


میشود که پنجشنبه نشود؟...

دلیل اخراج: هرهر و کرکر مثلا

من و همکارهام توی قسمتی که هستیم همیشه بساط خنده مون برپاست. و البته هر روز یکیمون یه شعر رو خود جوش میخونه و تا آخر روز اون شعر مدام بینمون تکرار میشه. بعد اونم چه شعرهایی آخه!! مثلا هفته پیش آهنگ پر مغز و پر محتوای "ناز نکن ناز نکن" از هنرمند والا مقام جناب کوروس(!) کلا روزمون رو شاد کرده بود و به محض اینکه به هم میرسیدیم میگفتیم: ابرو کمون بالا بلندی... دیگه خودت فضای حاصله رو تجسم کن! البته شما فکر نکن که ما کار مردم رو لنگ میذاریما. به محض اینکه ارباب رجوع میاد سکوت اختیار میکنیم و مابقی داستان رو موکول میکنیم به بعد از رفتن ایشون. ولی این چیزی از ارزش هامون کم نمیکنه!

تا اینکه چهارشنبه یکی از همکارها به اتاق مدیر فراخوانده شد. و بعد از مکالمات پشت درهای بسته (عاشق دل شکسته... بله اشاره میکنن که سرت به پست نوشتنت باشه اینجا شرکت نیست!!) دیدیم که تذکر گرفته که اونجا - یعنی جایی که ما هستیم- بیش از حد فضا مفرح و شاده، یکم اوضاع رو تعدیل کنید. 

خلاصه گفتم اگه دیدین از ماه آینده من برای خودم دارم بی عار و بیکار میگردم به روم نیارین و بدونین این خنده ها خلاصه کار دستم داده!!

بیا بیخیال شویم. من غرورم را، تو سکوتت را...

میدونی... من باورت داشتم. میدونی که باور مهمترین و شاید ابتدایی ترین رکن برای شروع و یا حتی ادامه یه ارتباط باشه. اما نمیشه. یعنی هرچی تلاش میکنم از تو هیچ عکس العملی نمیبینم. نه... عصبانی نیستم... خسته ام... از این همه وعده و وعید خسته ام... از این همه "نشد" خسته ام... از اینهمه "حتما نمیخواد" خسته ام... من نمیتونم با این شرایط ادامه بدم. میدونی... از این رابطه ها که طرف یهو میاد و میگه متاسفم ما دیگه نمیتونیم با هم ادامه بدیم متنفرم... از اون آدمهایی هم که اینکار رو میکنن به همین میزان متنفرم. چون این نیست که یهو به این نتیجه برسیم که الان ته خطه... همه چیز یه روندی داره. یه بالا و پایینی داشه که شده این، که رسیده اینجا. من مرحله به مرحله گفتنی ها رو گفتم و تو گوش ندادی... لحظه به لحظه از حس و حالم گفتم، از باورهام، از روزهام، از... اما تو چکار کردی؟ هیچی... آخرش روت رو برگردوندی... میدونی که من آدم فرصت دادن هستم. هیچ دلم نمیخواد اونی که خط پایان رو نشون میده من باشم اما انگار این وسط یه چیزی کمه... من از اینهمه بی محلی ات، از اینهمه بی تفاوتیت، از اینهمه تنهایی میترسم... آخه چرا اینجوریه... من بار اولمه بندگی میکنم، تو که سالهاست خدایی...