دنیای دل آرام

در تلگرام: t.me/delaramnevesht

دنیای دل آرام

در تلگرام: t.me/delaramnevesht

این منم

یکی دو هفته پیش یه نمایشگاهی برگزار شد به نام "فکر". مامان به همراه دوستانش بهش سر زدن و از من خواست که حتما به بازدید این نمایشگاه برم. خلاصه به همراه یکی از دوستانم تصمیم بر رفتن گرفتیم. از بخش های متنوع اش چیزی نمیخوام بگم فقط در کل میتونم بگم بهترین نمایشگاهی بود که توی عمرم رفته بودم. جایی که تو تنها بیننده نبودی و توی هر غرفه حتی لحظه ای وادار میشدی که به فکر فرو بری... موضوعی که میخوام درباره اش صحبت کنم اینه که توی یک غرفه چهار تا سوال گذاشته بودن روبروت و یک عالمه عکس روی یک میز چیده شده بود. با خوندن هر سوال باید یکی از عکسها رو برمیداشتی. نتیجه کار من این شد...


1 - دوست داری با شنیدن اسمت دیگران یاد چی بیوفتن؟



http://s5.picofile.com/file/8145970776/26092014605.jpg



2 - دوست داری توی زندگی به کجا برسی؟


http://s5.picofile.com/file/8145970692/26092014602.jpg



3 - چه کاری رو میتونی خوب انجام بدی؟


http://s5.picofile.com/file/8145970750/26092014604.jpg



4 - الان دلت چی میخواد؟


http://s5.picofile.com/file/8145970676/26092014601.jpg



جنگ و صلح

نکنید این کار را... ایران، لبنان، فلسطین، اسرائیل، آمریکا، عراق، اصلا هر جا... مگر این زمین برای همه ما جا ندارد؟ مگر یک انسان برای زندگیش به چند متر، چند کیلومتر، چند فرسخ از این خاک محتاج است که این چنین بر سر هم آتش میبارید... که این چنین به مسلخ میبرید جانها را، تن ها را، جدا میکنید سر ها را ... من به اسرائیل و فلسطینش کاری ندارم، به آمریکا و عراقش هم، به حق و باطلش نیز... اصلا آنها ظالم، مظلوم، مغبون، ملعون، هر چه... رها کنید... بگذارید نفس بکشند آدمها در یک وجب آن سوی این مرزهای فرضی... آخر لعنتی این زمین که یک پارچه بود، ما خط هایش را کشیدیم. آدمها که یکی بودند، ما اختلاف هایش را کشیدیم. جایگاه ها که یکسان بودند، ما طبقه بندی اش کردیم. ما در اوج تفاوت "انسانیم". هم جنسیم... آخر پست ترین حیوانها هم، همنوع خودشان را نمیکشند که ما با هم نوعمان چنین میکنیم... کاش صلح جهانی تنها یک شعار نبود، تنها یک رویا نبود...

کتاب بازی

تشکر نوشت: دنیا دنیا ممنون از دوستان عزیز و نازنینی که احوالپرسی کردن و پیام گذاشتن. خیلی مرسی...


********


ایران دخت عزیز دعوتم کرده بود به چالش معرفی کتاب. من دلم میخواد صدایش کنم کتاب بازی... خب شرایط جوری نبود که بتوانم سریع به دعوتش لبیک بگویم، این شد که طول کشید تا این پست نوشته شود. امیدوارم چیزهای به دردبخوری بنویسم، واقعا دارم همونطور که فکر میکنم مینویسم. بدون سانسور... خدا به خیر کنه!

بچه که بودیم، مامان و بابا عادت داشتن هر سال من و برادرم رو ببرن نمایشگاه بین المللی کتاب و در آخر با کیسه کیسه کتاب -اون موقع ها کتاب ها رو توی نایلون های مکش مرگ ما نمیذاشتن- برگردیم خونه. یادمه اولین کتابی که خوندم، یا بهتر بگم یادم میاد که خوندم "رزم رستم و اسفندیار" بود. کتابی تمام گلاسه با جلدی قرمز و نقاشی هایی بسیار حرفه ای... راستش یه دختر 10-11 ساله زیاد درک درست و حسابی ای از فردوسی و شاهکار شاهنامه نداره اما خوب میدونم با اینکه خیلی متنش به نظرم سخت بود برام یکی از دوستداشتنی ترین کتابهام بود.

کلیله و دمنه، نوشته یا بهتر بگم ترجمه نصرالله منشی... این کتاب کابوس روزهای جمعه من بود. یادمه دبستانی بودم و بابا عقیده داشت که اگر از روی این کتاب دیکته بنویسم، توی نوشتن دیگه هیچوقت مشکل نخواهم داشت. درسته که هنوزم بعضی جا ها سر املای درست کلمات گیر میکنم اما حالا از بابا ممنونم که با یه تیر دو نشون زد. هم تقویت املا و هم خوندن یکی از متون سنگین ادبیات. یه جور توفیق اجباری...

دزیره، نوشته سلینکو... من با این کتاب زندگی کردم. دزیره معشوقه ناپلئون بود و چقدر دوست دارم اون تابستانی رو که به خوندن این رمان گذشت...

سقوط یک فرشته، نوشته هنری وود رو هم بعد از دزیره خوندم. انقدر برام جذاب و پرکشش بود که کتابی به اون قطوری رو فقط در دو روز خوندم... همین الانم بعد از گذشت اینهمه سال میتونم با جزئیات به خاطر بیارمش...

کوری، بلم سنگی، سال مرگ ریکاردوریش از ژوزه ساراماگو... توی هر سه فضا سازی ها به قدری عالی بیان شده که حس میکنی دقیقا توی همون جغرافیایی...

دیوانه وار از کریستین بوبن، قهرمانِ ماجرا از همون اول داستان دستتون رو میگیره و میبره تا آخرش. هرچند که این کتاب انقدر خوبه که پایان ماجرا زیاد بهش نمیاد اما با این حال از اون کتابهای ماندگار که توی ذهنت میمونه...

چراغها را من خاموش میکنم و عادت میکنیم از زویا پیرزاد... هرچند که اولی رو زیاد درک نکردم اما خوشحالم که خوندمشون...

وجود متعالی انسان از وین دایر، وضعیت آخر و ماندن در وضعیت آخر از تامس هریس... دو تای آخری محشرن. میتونم بگم تمام افکارم رو زیر و رو کردن. نگاهم رو تحت تاثیر قرار دادن...من رو در مقابل خودم قرار دادن...


خب ظاهرا موتورم گرم شده و همینجور افتادم رو دور مرور کتابها... فکر کنم بیشتر از این کسی حوصله خوندن نداشته باشه! خداروشکر زیاد هم بیراهه نرفتم...

دلم میخواد نیمه جدی رو به این بازی دعوت کنم. امیدوارم که بنویسه...


مثل چشمهایم


این هوای بارانی... 


اولین باران پاییزی تهران، شب عرفه، خدا خدا و دستهایی برای دعا...


+

اللهم اشف کل مریض

یکی اینجا هست، درگیر یک بیماری غریب، چند قدم آن طرف تر که عجیب محتاج دعاست...

دعایش کنید...

هرچند کوتاه، اما شد

از همون سه سال پیش، اولین باری که صداش رو شنیدم، با خودم گفتم: یعنی مجری رادیوست؟! نه از شغلش چیزی میدانستم و نه هیچ چیزی از زندگی اش... تا مدتها پیش خودم میگفتم لابد یک رادیوییست. آره حتما از اهالی رادیوست که صدای اینچنین پخته ای داره.

مدتی بعد فهمیدم که نه گوینده رادیوست و نه شغلش هیچ ربطی به آن دارد اما علاقه اش چرا... تا چند وقت پیش که قرار شد نمایش رادیویی که در رادیو نمایش اجرا کرده بود پخش شود، خلف وعده شد یا برنامه ها پس و پیش شد اش را نمیدانم، اما نشد که بشنویم صدایش را در رادیو... تا دیشب... وقتی دیدم و شنیدم صدایش را در رادیو هفت، دنیا دنیا ذوق کردم. دنیا دنیا خوشحال شدم که هر چند کوتاه، اما شد آنچیزی که باید میشد...


*تبریک دوستم، تبریک...

دوستداشتنی ها

وقتی گند میزنی و نمیفته اتفاقی که باید بیوفته، اونهایی که همون لحظه شروع میکنن به تشویقت که مگه آخر دنیاست، اینبار نه یه بار دیگه، این راه نشد یه راه دیگه، درست مثل اونهایی هستن که با زمین خوردن بچه  شروع میکنن به دست زدن و منحرف کردن ذهنش تا گریه نکنه، تا یادش بره دردِ اولین قدمهای زندگیش رو، همون قدر دوست داشتنی...

پاییز خجسته

خانمی که توی اتوبوس روبه رویم نشسته بود، حق داشت وقتی حلقه اشک در چشمانم را دید متعجب و دلسوزانه نگاهم کند. به گمانش با دوست پسرم دعوایم شده. شاید هم با مادرم حرفم شده، شاید هم از کار اخراج شده باشم... او چه میدانست که در آن تاریکی شب، لا به لای درختها به دنبال پاییز میگشتم... او چه میدانست همزمانی آهنگ رادیو* با افکار من، حساسیت عجیبم به تحول، و آمدن یک فصل جدید در هم گره خورد و او فقط یک قطره اشک حلقه زده در چشمانم را دید و نشنید هیچکدام از دعاهای زیر لبم را، نشنید هیچکدام از خوش آمدگویی هایم را، و نفهمید که چه با شکوه است چشم انتظار یک فصل نو باشی... یک روز نو... و امروز اولین روز از اولین ماه یک فصل نوست... که چه بهار و چه پاییز، هرکدام با آمدنشان نهیب میزنند که هی فلانی برای نو شدن فقط بهانه پیدا کن... که حول حالنا را نه فقط در شب عید، که هر شب که می خواهی فقط زمزمه کن... دیشب پاییز را تحویل گرفتم...


* این آهنگ

علم=ثروت

http://s5.picofile.com/file/8141412842/18092014597.jpg


آخه میدونی خانم معلم... اون روزها من فقط دنبال بیست بودم. دلم میخواست انقدر روی تو اثر بذارم که بی معطلی بهم بیست بدی. هر جمله رو چند بار مینوشتم و پاک میکردم تا بشه اون جمله اثر گذاری که قرار بود بشه. برای همینم دفتر انشاء من همیشه کثیف بود. رد مداد و پاک کن دمار از روزگار کاغذ بیچاره در میاورد...

میدونی خانم معلم... من نمیفهمیدم قیمت اون مداد و پاکن چقدره. نمیدونستم چند بار باید خورشید بیاد بالا و بره پایین تا با پولش بشه تمام اون دفترها و کیف ها و خودکارها و  "ها" های دیگه رو خرید...

خانم معلم شرمنده ام... شرمنده ام که لا به لای درس های تو من به دنبال نمره خودم بود. خانم معلم، شرمنده ام که به خودم، به تو، به تمام گوش هایی که انشاء مرا میشنید دروغ همیشگی علم بهتر از ثروت است را تحویل دادم... آخر اینطور یادم داده بودی، آخر اینطور یادم داده بودند...

تو هم گناهت کمتر از من نیست، همانجا، همان لحظه که من و امثال من در به درِ بیست، دروغ های زیبا مینوشتیم و از رذالت ثروت داد سخن میراندیم که لبخند رضایت بر لبانت بنشاند و نمره ای دلخواه بر برگه های ما، باید دفتر را چند تکه میکردی که ای بچه نادان، علم سیری چند وقتی برای اینجا ایستادنت باید خدا تومان پول به حساب مدرسه واریز کنی؟ کدام علم، وقتی در ازای همین کاغذ و قلم باید پول پرداخت کنی.

میدونی خانم معلم... ما توازن را یاد نگرفتیم. سر کلاس تو هیچوقت، هیچکس به ما از اعتدال حرفی نزد... سر هیچ کلاسی نگفتند "میانه روی"... همه چیز یا محبوب بود یا منفور... علم و ثروت هم مثل باقی چیزها... ما نمیدانستیم، تو هم نمیدانستی؟...


تا بوده همین بوده

دیدید مردم از روزگار چه شاکی هستن؟ بعد دیدین میگن قدیمها اینجوری و اونجوری؟ این مردم که میگم خودمم شاملشون میشما. یعنی گفتم که همین اول کار تکلیف رو مشخص کنم نگین هنوز هیچی نشده چه خودش رو کشید کنار. من اینجوووووور در کنار ملت ایستاده ام. من دولت تعیین میکنم، من به پشتیبانی این... آهان نه اشاره میکنن که خط رو خط شده. بله داشتم عرض میکردم که این شاکی بودن حرف امروز و دیروز نیست که. از دیرباز مردم هر عصر از شرایط ناراضی بودن و کلا انگار نارضایتی مده. باور ندارین؟ ندارین؟! چرا دیگه! من الان سند براتون رو میکنم شما هم باور میکنید. یه نمونه مثال میزنم و بعد هم به ضرب المثل مشت نمونه خروار است اکتفا میکنیم و همه دسته جمعی قانع میشیم.

مثلا شما برو تو بهر شعر "خوشا به حالت ای روستایی". خب همین اول کار شاعر انزجار خودش رو از شهرنشینی واضح و مبرهن اعلام کرده. در جای دیگه میفرماید " چه شاد و خرم چه با صفایی" اینجا شاعر اشاره مستقیم داره به افسردگی مردم شهرنشین.. در ادامه میگه "در شهر ما نیست جز داد و بیداد" اینجا منظور شاعر اینه که کلا توی شهر همه بی اعصاب هستن.  "خوشا به حالت که هستی آزاد" من برای این قسمت چیزی ندارم برای گفتن. خب وقتی شاعر خودش داره رک و پوست کنده میگه ما اینجا توی شهر آزادی نداریم، من کی باشم که بخوام روی حرفش حرف بزنم. حرف حساب که جواب نداره... شاعر با همون فرمون ادامه داده "در شهر ما نیست جز دود ماشین، دلم گرفته از آن و از این" بفرما! این دود و ترافیک و دل گرفته و تنهایی مردم، سوغات سالهای اخیر نیست که. از همون قدیمها هم دود بوده هم ترافیک بوده، هم آدمها قبایل تک نفره بودن...

نتیجه اینکه اگه آب و هوای شهر حالتون رو بد کرده، اگه سر و صدا خسته تون کرده، اگه آزادی ندارین، اگه دود و ترافیک و تنهایی براتون غیر قابل تحمل شده، به خودتون خللی راه ندین و بی خودی اعصابتون رو درگیر نکنین. تا بوده همین بوده...


***************

*جناب جعفر ابراهیمی (شاهد) حدود سی و چند سال پیش شعری سرودند به نام خوشا به حالت ای روستایی که همه ما در کلاس اول ابتدایی حفظ کردیمش و فصل مشترک خاطراتمان شد...