پارسال که افتاده بودم روی دور کتاب خوندن و انصافا هم رکورد به یادماندنی ای زدم در این امر، شجاعت به خرج دادم و رفتم سراغش. رفتن همانا و قادر به زمین نگذاشتن کتاب همان... انقدر جذاب و پر از کشش بود، انقدر جالب داستان به هم بافته شده و جلو رفته بود که هر از گاهی جلد کتاب رو نگاه میکردم ببینم خودشه یا نه!
گاهی اسم ها یا ظاهر بعضی چیزها برامون وحشتناک و عجیب و غریبه اما وقتی شروع به دونستن ازش میکنی میبینی چقدر قضاوتت اشتباه بوده و چه بد که تا الان خودت رو ازش محروم کرده بودی...
*ربطی به موضوع از میان کتابها نداره اما چون درباره کتاب بود در همین گروه طبقه بندی شد.
نرگس عزیز به رسم دل مهربانش برای پدر مرحوم فرشته نازنینمان ختم قرآن برپا کرده. اگر شما هم مثل من تمایل دارید قدمی برای شادی روح پدر عزیز فرشته بردارید، تشریف ببرید اینجا...
سایه عزیزانتان بر سرتان مستدام و روح همه درگذشته ها شاد و در آرامش ابدی...
فردا عروسی دعوتم. بگید عروسی کی؟ قدیمی ترین دوستم. کسی که از سال اول دبیرستان (سال 79) تا الان چیزی نزدیک به 15 ساله که با هم دوستیم. حالا فردا عروس میشه و من که به شدت دلم میخواد توی عروسیش باشم، امکان حضور ندارم. حقیقتش ما رو خانوادگی دعوت کرده اما برادرم که نیست، بابا که مصدومه، من و مامان میمونیم که هیچجوره دلمون نمیاد بابا رو تنها بذاریم و بریم پی خوشگذرونی خودمون. از طرفی من تنها هم نمیتونم برم، هم دلم نمیاد و هم اینکه واقعا هرجور حساب میکنم نمیشه...
با خودم فکر کردم اگه فردا شیفتم رو عوض کنم، 5 از موسسه بیام بیرون، 6 برسم خونه. خیلی تیز و بز (!) باشم و یکساعته حاضر بشم، میشه 7، از اینجا تا ملارد (عروسیش توی یه باغ در ملارد برگزار میشه) هیچیه هیچی نباشه یکساعت و نیم راهه، که میشه 8/30 ! اینها همه فکر های خوشبینانه است و با احتساب اینه که کلا مو لای درز برنامه هام نره. یعنی راس 5 از موسسه بزنم بیرون، یعنی دقیقا 1 ساعته حاضر بشم نه بیشتر، یعنی هییییییچ ترافیکی توی مسیر نباشه و به هییییییچ وجه مسیر رو گم نکنم و یکراست و مستقیم برسم به باغ! که خب کم پیش میاد همه چیز انقدر دقیق جلو بره.
پس براش از ته دلم روزهای شاد در کنار همراه زندگیش آرزو دارم و امیدوارم واقعا لحظه های زیبایی پیش روش باشه...
** فرشته عزیزم، از دست دادن پدر عزیزت رو عمیقا تسلیت میگم. میدونم هیچ حرفی نمیتونه دل غمگینت رو تسلی بده اما از خدای بزرگ میخوام روح پدر بزرگوارت رو غرق شادی و دل تو عزیز رو آرام کنه...**
سال گذشته آنطور تمام شد و سال جدید اینطور شروع شد. فعلا شرایط جدید اینگونه پیش میره. بالاخره نمیشه همیشه به یه منوال باشه که، یه وقتهایی هم این مدلی میشه...
هر روز یه آغاز جدیده، هر روز یه فرصت تازه است. محکم باید بود و پر از اراده...
اوضاع بهتره. این شاید اولین حرفی باشه که هرکی سراغی از بابا میگیره بهش میگم. خب برای اونها همین کافیه که بابا زنده است، بابا به هوشه، بابا حرف میزنه، خودش غذا میخوره... اما اوضاع بهتره برای من یعنی وقتی بفهمم پروتز با پای بابا همکاری کنه، یعنی وقتی خودش بدون مشکل راه بره، یعنی وقتی جمع بشه این بساط پرستاری...
اما اینها دلیلش این نیست که شاکر نباشم. شاکرم چون ضربه به سر بابا نخورده، شاکرم چون خونریزی نداشته، شاکرم چون بعد از سه روز از بیمارستان مرخص شد و این معنیش اینه که کج دار و مریز میشه سر کرد و نم نم رو به بهبودی رفت...
حالا هم اوضاع بهتره، بابا تحت نظره و برج مراقبت که مامانم باشه به اشد وضع هواشو داره.
مرسی از همه دوستهای گلم که پیگیر بودن و سراغ گرفتن. مادربزرگم یه اصطلاحی داره که میگه "خدا احوالپرستون باشه". منم به دعای مادر بزرگم اطمینان میکنم و میگم مرسی که جویای احوال ما بودین، خدا احوالپرستون باشه...
این روزهای زیبای نوروز خوش بگذره به همتون و لطفا ما رو هم دعا کنید...
امسال اولین سالی است که از خانواده چهار نفره مان فقط دو نفر پای سفره هفت سین خواهیم نشست. برادرم کیلومترها دور از ما و پدرم در بیمارستان...
اولین سالی است که بوی سبزی پلو ماهی شب عید خانه را پر نکرده است...
اولین سالی است که رخت و لباس عیدمان را حاضر نکرده ایم...
اولین سالی است که برای تحویل سال دل دل نمیکنیم...
اولین سالی است که فرصت نشد برای کسی پیام تبریک بفرستیم...
و اولین سالی است که بر خلاف سنت این بیست و نه سال، روز اول عید به جای عید دیدنی خانه پدر بزرگ و مادر بزرگمان، به بیمارستان میرویم...
تصادف دیشب خیلی چیزها رو خراب کرد. دخترک احمق راننده به جای ترمز بر روی پدال گاز فشار آورد و پدرم را راهی بیمارستان کرد. از دیشب و آنچه بر ما گذشت نمیخواهم بنویسم... فقط شما را به هر آنچیزی که قبول دارید، در این ایام با احتیاط رانندگی کنید که عید هیچکس بر باد نرود...