باید بهانه ها رو توی هوا قاپ زد. لا به لای تمام اتفاقات تلخ و شیرین زندگی زمانی رو نیاز داریم که بیایم بیرون از تمام هیاهوها و نگاه کنیم و فکر کنیم. نیاز داریم بگیم تا اینجا هرچی بود گذشت، حالا، امروز، اکنون، یک شروع تازه است.
برای همینه که ما سرآغاز ها رو ارج مینهیم، زیبایی ها رو میبینیم، نوروزها رو جشن میگیریم...
امسال هم مثل هر سال دیگه ای پر بود از فراز و نشیب، اتفاقات خاص و غافلگیر کننده. روزهای پر از غم و شادی. سالتون هر طور که بود بسپریدش به دیروز که نوروز در راهه...
دیروز دعوا شد. توی محیط کارم... بین من و یکی از همکارهام و همون همکاری که یه بار تعریف کرده بودم خیلی پر ادعاست. پسرک میخواست خود سر کاری رو انجام بده و ما گفتیم باید گزارشش داده بشه و اگه اجازه صادر شد انجامش بدی و ایشون اصرار اصرار که نه نیازی به گزارش نیست. خلاصه اینکه حق با ما بود و کار درستی انجام دادیم اما به شدت اعصاب هر سه نفرمون خرد شد...
هیچوقت اونهایی رو که میگن مجبوریم، دیگه عادت کردیم، این چند سال که گذشت بقیه اش هم میگذره و ... رو درک نکردم. هیچ توی کتم نمیره که یه نفر چجوری میتونه اینهمه فرسایش روحی رو تحمل کنه... چی میگذره؟ چی تموم میشه؟ غیر از اینه که به خودت میای و میبینی نه دل و دماغی برات مونده و نه جوانی و نشاطی؟
از دیروز دارم فکر میکنم کاش کار خودم رو داشتم. یه کار شخصی که نیاز نبود به کسی توضیح بدم، برای کسی دلیل و برهان بیارم، اره بدم و تیشه بگیرم، کسی رو قانع کنم و یا راضی نگه دارم...
همیشه دلم خواسته توی یه آزمایشگاه کار کنم. اون آزمایشگاه برای خودم هم نبود نبود. ولی سرم توی کار خودم باشه و توی دنیای خودم با مواد و ترکیباتی که دارم دلم خوش باشه. گاهی هم دلم میخواد توی یه زمین بزرگ کار کنم. گلخونه باشه یا زمین کشاورزی معمولی فرقی نداره. اما دنیام میشد همون دنیای سبز کوچولوی اطرافم. درآمدم کم بود هم بود، بالاخره نمیشه هم خر و خواست و هم خرما رو. روزهام رو در کنار گیاه های کوچولوم میگذروندم و یه آب باریکه ای هم درآمد داشتم. بدون حرص و جوش، بدون قیل و قال و دعوا و مرافه. آخه مگه یه آدم چقدر عمر داره که بخواد بهترین ساعتهای عمرش رو با استرس و عذاب و مشقت بگذرونه...
عادت به بازی کردن با موبایل ندارم. نه تنها ندارم بلکه افرادی هم که مدام این ماسماسک دستشونه و دارن بازی میکنن رو درک نمیکنم. خلاصه بعد از اینکه این گوشی جدیدم رو گرفتم هرکس به فراخور حالش (لطفش) یه برنامه ای چیزی برای من دانلود کرد. این لا به لا ها یکیشون یه بازی برام دانلود کرده. البته بگذریم که از اون اصرار که بازیش خوبه و جذابه و از من انکار که نه نمیخوام آخه از این دری وری ها ولی به هر حال چون نخواستم دلش بشکنه پاکش نکردم و گذاشتم به عنوان یه رد و یه نشون از اون دوست توی موبایلم باقی بمونه.
امشب داشتم برنامه های گوشیم رو مرتب میکردم که چشمم خورد بهش... گفتم ببینم چجوریه... رفتن همانا و نیم ساعتی پای بازی نشستن همان... بازیش به ظاهر خیلی ساده است... یکسری آجر با اشکال مختلف رو بهت میده و تو باید توی یه صفحه بزرگ جوری کنار هم بچینیشون که یه ردیف عمودی یا افقی رو پرکنه و بعد اون ردیف رو محو کنه و بابتش بهت امتیاز بده... میبینین؟ خیلی ساده است اما چون آجرها ابعاد و اشکال مختلف دارن این میون فضاهای پرت زیاد به وجود میاد و به جایی میرسی که برای آجرهای بعدی جایی نمیمونه و بدون رودربایستی و اتلاف وقت بهت میگه تو باختی! و بعد دوباره و دوباره و دوباره تلاش میکنی که بهش بفهمونی نه میتونی ببری... اون وقتی که داری آجرها رو میچینی و بعد برای آجر بعدیت جا پیدا نمیکنی با خودت میگی ای کاش قبلی رو فلان جا میذاشتم، ای کاش اون یکی رو بهمان جا میذاشتم، درست همون لحظه یاد زندگی میوفتی، یاد اون موقع هایی که پرت رفت و حالا جایی و وقتی برای کارهای جدید باقی نمونده...
*برای افرادی که به بازی های موبایلی علاقه دارن: اسم بازی 1010 هست...
دقیقا توی همین پست، قبل از این خطوط یک پست نوشته و تمام احوالات پریروزم رو هم شرح داده بودم. بی کم و کاست... حتی از نوایی که در پس زمینه ذهنم هم پخش می شد نوشته بودم. حتی دانه به دانه اشکهایی که ریخته بودم رو به تصویر کشیده بودم اما یک آن با خودم گفتم که چی؟ آیینه گرفتن جلوی اونهمه حس منفی چه ارزشی داره؟ این شد که شیفت دیلت و تمام...
تا من نخواهم هیچی نمیتونه انرژی های من رو ازم بگیره. گور بابای تمام حس های منفی دنیا...
چند خانه آنطرف تر عجیب بزن و بکوبی برپاست. صدایشان اصلا آزار دهنده نیست. اتفاقا خیلی هم امید بخش است. خیلی هم حال خوب کن است. تصور اینکه دو نفر از امشب میشوند یک خانواده اتفاق شیرینی ست. خواننده دارد با تمام توانش "عروس خانم بگو بله" را میخواند و جمعیت به شدت جیغ میکشند. لابد عروس زیبای جمع بله را گفته و لابدتر که داماد عزیز از شادی در پوستش نمیگنجد.
همان موقع توی دلم میگویم عروس خانم به عشق و وفا بگو بله، به همدلی و صداقت بگو بله، به خواستن و ماندن بگو بله، به خوشبختی بگو بله...
نمیدانم در این لحظه چند عروس و داماد چشم در چشم هم پیمان میبندند، اما میخواهم خدا را قسم بدهم به خوشبختی تک تکشان... وکیلم؟
"ماه منیر از سر سفره هفت سین بلند شد... زیر چشمی نگاهی به آرزو کرد... گفت من رفتم لباس عوض کنم. نصرت، سر بزن سبزی پلو ته نگیره، نعیم، سنبل ها رو بچین بیرون تا آمدن مهمانها نپلاسند...
آیه صندلی را پس زد. گفت تلفن کنم به بابام و رفت طرف در...
آنطرف خط صدای شیرین شبیه صدای همیشگی شیرین نبود.
شیرین:تلفن کرد
آرزو:کی؟ گریه میکنی؟
شیرین:تا سال تحویل شد تلفن کرد...
آرزو از پنجره به بیرون نگاه کرد. برف میبارید. شیرین گفت: عیدت مبارک.بعد زنگ میزنم.
دست آرزو با تلفن پایین آمد. بیرون باران میبارید."
عادت می کنیم - زویا پیرزاد
پشت جلد کتاب نوشته "برشی از زندگی سه زن ایرانی..." اما من میگویم چهار زن. چهار زنی که هرکدام به دنبال خواسته های خودشان هستند به غیر از یکیشان...
وقتی آرزو در لا به لای روزمرگی هایش کسی را پیدا میکند که میتواند از هر جهت به او تکیه کند، از طرف مادر، دختر و صمیمی ترین دوستش رانده میشود. هر کدام با دلایل خاصشان آرزو را طرد میکنند. اما در نقطه پایانی داستان، دقیقا آنجایی که آرزو از خود "به خاطر دیگران" میگذرد، مادر را پی مهمان بازی های همیشگی اش، دختر را پی پدر راه دورش، و صمیمی ترین دوستش - کسی که از مردها متنفر بود - را در پی شادی بازگشت نامزدی که مدتها رهایش کرده بود می یابد. و خودش را تنها...
مرگ غم انگیزترین اتفاق زندگیه. اتفاقی که نه میشه جلوش رو گرفت و نه میشه به تعویقش انداخت... هرچقدر هم تکرار و تکرار و تکرار بشه باز هم غریب و غیر قابل باوره...
سخت ترین کار شاید تسلیت گفتن به کسی باشه که داغداره... کسی که در فراق عزیزش دونه دونه اشکهای سردش روی گونه داغش پایین میاد... کلام یاری نمیکنه. لغتی برای توصیف احساس پیدا نمیشه...
تیراژه عزیزم، در نبود مادربزرگ بزرگوارش سیاهپوش شد... برای دل مهربونش صبر و شکیبایی میخوام و برای روح عزیز از دست رفته آرامش ابدی...
لابد حالا از فردا هم به مدت یک هفته باید چپ و راست عکس شکلات های رنگ و وارنگ و گل رز و کادوهای جینگیل مستون و کامنتهای قلب قلبی این طرف و اون طرف ببینیم!
من حسودی میکنم؟؟ من؟؟؟؟ نه آخه من؟؟؟؟؟؟ یعنی انقدر معلومه؟!
+شد ششصد... 600 پست، 600 حس، 600 بغض و خنده... عدد عجیبیه...
+فردا به همه اونهایی که عاشق هستن، عشق رو پاس میدارن، و یا یاری دارن که لایق عشق ورزیدنه مبارک باشه. روزهاتون پر از شادی و هر لحظه اش پر از عشق...
عارضم خدمتتون که بنده امروز مهمونی دعوت دارم. باید ساعت 3 هم اونجا باشم. الان ساعت 10:40 دقیقه است و من مثل یک عدد سیب زمینی پخته ولو شده روی مبل هستم و توان بلند شدن ندارم. بعد هی ساعت تند تند از جلو چشمهام رد میشه، من هی بهش چشم غره میرم، هی به کارهایی که باید انجام بدم فکر میکنم و استرسی مهییییییییییب من رو فرا میگیره. بعد یه ندای درونی میگه پاشو پاشو کوچولو آها نه میگه پاشو پاشو برو کارهات رو انجام بده که بری بعد یه ندای درونی دیگه که خیلیییییی از اون یکی نزدیکتره هی میگه نه حالا زوده نه حالا زوده (جهت رعایت حق کپی رایت ندامون ریتمیک خونده بشه لطفا! ) بعد دیگه هیچی دیگه فعلا که بنده در خدمتتون در حال تایپ اوضاع و احوال میباشم و این ساعت هم هییییی تندتر و تندتر دور میزنه!