دنیای دل آرام

در تلگرام: t.me/delaramnevesht

دنیای دل آرام

در تلگرام: t.me/delaramnevesht

بس کن آسمون... انقدر نبار... از صبح علی الطلوع بنا رو گذاشتی به باریدن و بی خیال نمیشی... من که همه چیز رو فرستادم ته ذهنم و صدای محیط اطرافم رو انقدر زیاد کردم که نشنوم و نبینم و یادم نیاد... چرا بیخیال نمیشی؟



+بالاخره فصل، فصل بارشه، باید بباره. باید بیشتر از اینها هم بباره. این خزعبلات رو هم نه بارون جدی میگیره و نه شما جدی بگیرید...

لب کارون...

اهواز، آشناترین اسمی است که این روزها به گوشمان خورده. عجیب نیست که خیال مسئولین مملک راحت است. مردم خوزستان در سالهای جنگ خودشان را ثابت کرده اند. غیرتشان را نشان داده اند. مقاومت کرده اند. ایستادگی، مبارزه... حالا انگار باز هم روی این مردم حساب کرده اند، حالا انگار باز هم میگویند آنها میتوانند. اما انگار آقایان یادشان رفته که برای زنده ماندن "تنفس" لازم است...


http://s4.picofile.com/file/8169770168/%D8%B4%D9%87%D9%88%D8%A7%D8%B2.jpg


عاقبت شد اون که نباید میشد. توی یه قراره دو نفره، قراری که تو مدام پشت گوش می انداختی تا دیرتر بهش برسی، قراری که میدونستی چی در انتظارته و مدام دل دل میکردی که نشه، میشینی پشت یه میز گرد... روبروت دقیقا اونی نشسته که ازش ترس داشتی. دلت نمیخواست هیچوقت ببینیش. هنوزم نمیخواد...

اطراف رو نگاه میکنی بلکه راهی برای فرار باشه. نیست... تویی و اون... داره برات حرف میزنه، تو مات، تو مبهوت، تو سکوت... و بعد از تموم شدن حرفهاش، تو میشی سراپا تشویش...

من ِ درونیت راضیه از این آشوبی که به وجودت انداخته، از تیشه ای که برداشته و بر ریشه باورهات زده... که از تو و موقعیت حاصله نهایت بهره رو برده... اما تو دلت نمیخواست هیچوقت این چیزها به روت آورده بشه... تو دلت نمیخواست هیچوقت مجبور به ترک ساحل امنت باشی. تو از وضعیتت راضی بودی، فکر میکردی که لازم به اینهمه تغییر نیست. و اون نه...

اومد، زیر و روت کرد، و رفت. حالا تو، نه اونی هستی که بودی و نه چیزی که اون میخواد... شدی یه درخت که از ریشه بیرونش اوردن. نه پاهاش به زمینه و نه دستهاش به آسمون... یک تخته چوب توی اقیانوس افکار شناور...


+تاریخ پست: 19 خرداد 1393...


گزارش یک خشم

من ناظرم. مثل ناظر تشک کشتی! یا مثل داور بالا نشینِ والیبال که از ارتفاعات بی انکه دقیقا بداند کدام بازیکن چقدر تمرین دارد و کدام از دیگران بهتر است و کدام یکی دارد تلاش میکند تا دیگری را از پای درآورد، فقط نظارت میکند و سوت میکشد. یا حتی مثل نماینده فیفا در مسابقات فوتبال. همه میدانند کاری از دستش برنمی آید ولی هست دیگر...

چشمهایم مثل توپ پینگ پنگ بین این دو در رفت و آمد است. خودشان اصرار کردند آنجا باشم. دست چپم زیر چانه، احتمالا استراتژیک ترین مکان ممکن را برای قرار گیری برگزیده. دست راستم هم برای خودش هست. گاهی ضرب بی صدایی روی میز میگیرد و گاه دور فنجان چای حلقه میشود که فنجان بی نوا احساس بی پناهی نکند میان آنهمه بگو مگو...

دخترک میگوید:هیچوقت شد بگی چه مرگته؟ من که منتظر ادامه جمله بودم نگاهم را از رویش برنداشتم. مثلا منتظر بودم بگوید "این یکی دو هفته چه مرگته" یا مثلا " توی این چند روز چه مرگته" یا هرچیزی که دقیقا روشن کند که کی چه مرگش بوده. اما هیچ نگفت. پسرک اما ظاهرا منظور را گرفته بود گفت: خانم رو باش! بدهکار هم شدیم. نگاهش را روی من نگهداشت... دخترک امان نداد و گفت: نه جناب. همیشه تو طلبکار اعظمی! طلب داشت، چشمهای پر از طلب بود با چاشنی غم... حقیقتش جدا از ماجرایی که در حال وقوع بود، بیشتر ادبیات مورد استفاده برایم جالب بود. جالب که چه عرض کنم، عجیب بود. شاید اگر دست من بود تا اینجا به هر دو کارت زرد میدادم و یک اخطار جانانه که اگر باز هم با این جملات روی قلب طرف مقابل تکل بروند، اخراج میشوند. اما خب ترجیح دادم ساکت باشم. درست مثل داوری که آوانس میدهد تا بازی از تب و تاب نیوفتد... همان داوری که بعد از بازی میشود کوتاهترین دیوار...

ریز نشدم در بحثشان. بحث های دو نفره را باید همان دو نفر حل و فصل کنند. چرا قبول کردم آن لحظه آنجا باشم... چه باید میگفتم وقتی پشت نقاب عصبانی آن دو تن، دو نفر را میدیدم که تلاش میکند برای دیده شدن در چشمهای طرف مقابل، برای بیشتر خواسته شدن... ساکت ماندم تا ببینم تهش کجاست، آخر این تکه و پاره کردن هم به کجا ختم میشود.

انگار که دیگر حمله های اصلی تمام شده بود و به ظاهر نتیجه مساوی بود و یکی میخواست از دیگری در وقت اضافه امتیاز بگیرد که این بار با مداخله داور کار به آنجاها نکشید و شاید بشه گفت اثر بخش ترین نقشم در این بازی - جنگ همینجا بود. دقیقا حسم را گفتم. گفتم چقدر تهاجمی گفتگویی که میشد خیلی آرومتر جلو بره رو پیش بردین.که حق رو به هیچکدومتون نمیدم و اساسا میون این همه تنش که برای هم ایجاد کردین حقی نمیمونه که ازش بهره ببرین. گفتم مسائلی که مطرح شد از نظر منی که نفر سوم بودم و خارج از گود، اصلا ارزش اینهمه وقت و انرژی رو نداشت اما اگر نظر خودتون چیزی غیر از اینه دنبال راه های بهتری باشین چون چیزی که من دیدم با چیزی که فریاد شد زمین تا آسمون فرق داشت...

البته که من فقط یه ناظر بودم. مثل نماینده فیفا در مسابقات فوتبال. همه میدانند کاری از دستش برنمی آید ولی هست...

 

واکاوی یک معما


وقتی کوچولو بودیم (قاعدتا فقط من کوچولو نبودم و شما هم از ابتدای خلقت در این بعد و اندازه نبودین پس اونجوری مات و متحیر من رو نگاه نکنید) و وقتی مهمون میومد خونمون و این مهمون از قضا در خوش بینانه ترین حالت یک بچه و در وامصیبتا ترین حالت سه - چهارتا بچه داشت، اونی که از اسباب بازی هاش مایه میذاشت ما بودیم. بعد اونی هم که بهترین اسباب بازی رو از میون اونهمه انتخاب میکرد بچه مهمون بود. اون که باید سکوت اختیار میکرد و از حقش میگذشت ما بودیم، اون که مدام گریه میکرد که اینو میخوام و اونو میخوام بچه مهمون بود. لج دراره و خرابکاره و جیغ جیغوئه اون بود، مظلوم و معصوم و بچه مثبته ما. اما سوالی که از دیرباز تا کنون ذهن من رو در گیر خودش کرده اینه که واقعا چرا در مهمانی ها همیشه حق با طرف مقابل بود؟

الف ) چون اون مهمون بود و ما میزبان. و اساسا ضرب المثل مهمون خر صاحب خونه است از بیخ و بن چرته!

ب ) چون ما عاقلتر و خانم/آقا تر بودیم. و عمدتا در این مواقع ما "تر" ترین های عمرمان را از زبان پدر و مادرهایمان میشنیدیم.

ج ) چون بچه مهمون از قانونه "اگه میتونی بیا بگیر یی یی"(نامبرده در حال دهن کجی میباشد!) بهره میبرده و ما ذاتا در آن لحظات در حال مشق کردن ادب بودیم.

ج ) چون همین بوده که هست. حالا چی میگی؟!


خانم خمیری

دانشگاه مقطع لیسانسم کرج بود. به واسطه راه کم و بیش طولانی ای که بین تهران تا کرج وجود داشت، مجبور بودیم کلاسهامون رو طوری انتخاب کنیم که به قول معروف بیارزه این همه راه میریم تا اونجا! هرچند که گاهی که پای جبر در میون بود کلاسهایی هم برمیداشتیم که ساعتهای عجیب و غریبی داشت اما بالاخره مجبور بودیم دیگه! این مدل انتخاب ها وادارمون میکرد خواه ناخواه ساعتهای طولانی ای توی دانشگاه و دور از خونه باشیم. پرواضح بود که نمیشد گشنه و تشنه سر کرد و خلاصه باید برای حفظ بقا هم که شده آذوقه ای چیزی میخوردیم. غذای دانشگاه که معلوم الحال بود و هیچ دلمون نمیخواست حتی ریسک کنیم و برای یکبار هم که شده امتحان... این میشد که یا از خونه یه ساندویچ با خودمون میبردیم و یا با کیک و بیسکوییت و این صحبتها سر و تهش رو هم میاوردیم. این که دقیقا چند تا کیک و بیسکوییت تا زمان رسیدن به خونه مصرف میکردیم رابطه مستقیم داشت با ساعات دور از خانه (بر وزن سالهای دور از خانه مثلا!)

معمولا توی مسیر برگشت همه مون حس آدمهای خمیری ای رو داشتیم که داره به آغوش گرم خانواده برمیگرده!

باید میشد دقیقا همونجایی که یه حرفهایی نباید بیان بشن و از دهانت بیرون بپرند، دکمه استاپ رو فشار داد. دقیقا جایی که لب مرزه، درست همون لحظه ای که اگه نگی همه چیز نرماله و اگه بگی...

حرفی که زده میشه، حسی که انتقال میده و راه بازگشتی که وجود نداره... اگه شخص مقابل اقدام به جواب دادن کنه، یکی تو بگی و یکی اون، در نهایت بحث به یه جایی میرسه، خلاصه یکی اون یکی رو مجاب میکنه. اما اگر سکوت کنه... امان از سکوت...

این روزها روزهای عجیبیه. شهرمون پر شده از پرچمهای رنگارنگ که پیام آور نزدیک شدن دهه فجره. دیروز عمیقا دلم میخواست میتونستم توی این شادی ملی شریک باشم. به شدت دلم میخواست میتونستم منم یکی از همینهایی باشم که دل دل میکنه برای رسیدن این روزها... واقعا دوست داشتم از اومدن و رسیدن این ایام شاد بشم و پر غرور... که دست توی دست هم "جشن" بگیریم فرا رسیدن بهار آزادیمون رو...

اما یه لحظه به خودم اومدم، گفتم هی... خوب اطرافت رو نگاه کن...

خیاط در کوزه افتاد، بد هم افتاد!

تاب میخورد روی صندلی اش. صدای جیر جیر حاصل از برخورد صندلی چوبی و کف چوبی صراحتا به گوش میرسد.یک دفعه مثل فنر از جا میپرد. پرده را کنار میزند و انگار که منتظر دیدن چیزی باشد چشمهایش را این طرف و آن طرف میچرخاند. بعد نگاهش را به آسمان میدوزد. انگار که گمشده ای را طلب کند. حق دارد. زمستان امسال کم فروشی کرده است. تلفن را برمیدارد تا به بهترین دوستش بهترین روز زندگیش را تبریک بگوید، فارغ التحصیلی اش را هم.

دوست سرما خورده اش امروز فارغ التحصیل میشود، اما دو روز دیگر تولدش است. عاقبت در دام افتاد دختری که هفت سال تلاش کرد تا روز تولد دوستش و خواهر دوستش را قاطی نکند. خلاصه در سال هشتم این مقاوت را باخت...



این دخترِ بی انصاف

بابا زیاد رابطه مطلوبی با تکنولوژی نداشت. یعنی تا دو سه سال پیش نمی دونم مقاومت می کرد یا مخالفت که دلش نمی خواست قاطی موج به راه افتاده بشه. فیس بوک و ایمیل و گوشی اندرویدش رو داشت اما فقط داشت و هیچ استفاده ای نمی کرد.

تا پارسال که خب به دلیل جا به جایی محل زندگیمون و دور شدن از خانواده و دوستهاش مجبور بود از اسکایپ و فیس بوک و سایر وسایل ارتباط جمعی استفاده کنه و از اونجا بود که ماجراشروع شد...

تا برادرم کنارمون بود که خب همه چیز اوکی بود. اون خدای تکنولوژیه و حضورش یعنی همه چیز در امن و امانه. تمام سوالها رو جواب میده، تمام مشکلات رو حل میکنه و خلاصه قابلیت این رو داره که دوشادوش بیل گیتس همکاری کنه! اما با رفتن برادرم اوضاع پیچیده شد. خب قطعا من مثل اون جواب همه چیز رو نمیدونم، همه نرم افزارها رو نمیشناسم و حتی نمیدونم خیلی هاشون چی هستن و کلا چی میگن! دقیقا روز اولی که برادرم رفت، حس آدمی رو پیدا کردم که وسط اقیانوس تنها گذاشته شده...

پدرم درباره همه چیز سوال داره. از مبتدی ترین مسائل لپ تاپش تا آپلود کردن فلان ویدئو و ... و... و اغلب اوقات من کلافه میشم ازاین همه سوال. گاهی اما میشینم مثل حالا با خودم فکر میکنم. به خودم میگم خب بشر تو هم اون روزهایی که کوچولو بودی و هیچی از دنیا نمیدونستی با سوالهای عجیب و غریبت حتما و قطعا عاصی و کلافه اش کردی. باید جبران کنی... حالا بعد از شش-هفت ماه همه عادت کردیم به شرایطمون. هم من به سوالهای بی حد و حصر پدرم، هم اون به جواب های یکی درمیون "نمیدونم"ِ من...