دنیای دل آرام

در تلگرام: t.me/delaramnevesht

دنیای دل آرام

در تلگرام: t.me/delaramnevesht

سبزِ تیره

ساز دهنی اش را در می آورد و ریز ریز ، زمزمه وار، مینوازد... روی نیمکت سبزی که معلوم است از آخرین باری که رنگ شده چند سالی میگذرد. بهار است و پارک پر از بچه های کوچک که با هیاهو میدوند. بهار است و گرمای خرداد ماه... بهار است اما نگار پارک بهارش غم دارد. انگار از آخرین باری که پیراهن سبزش را شسته چند سالی میگذرد... به اطراف نگاه میکنم. دختر و پسرهایی را میبینم که خنده کنان چون عابرانی زیر باران مانده، با سرعتی هر چه تمام تر از دیدگانم دور می شوند... گویی از آخرین عشاقی که پارک به خود دیده، چند سالی میگذرد... پسرک مینوازد. انگار فقط خودش می شنود و گنجشک های آشیانه کرده روی شاخه های بالای سرش...

به اردیبهشتی، به خاتون، به بلاگفایی ها

خب من دلم پوسید که... اومدیم و تا صبح قیامت (از کجا میدونم صبح قیامت میشه؟ یه حس درونیه. باور کنین!) هم این بلاگفا نخواست درست بشه. شاید اون آقای شیرازی محترم اصلا نخواست یه تکونی به خودش بده و این سرویس بلاگفای بی نوا رو سر و سامون بده. شاید اصلا خودش کوچ کرده باشه بلاگ اسکای و توی یه پنت هاس خوشگل همچین رو به دریا - رو به جنگل در حال مطالعه کتاب باشه. آخه شما ها نباید یه حرکتی کنین؟ آخه نباید بگین بابا این خواننده های ما دلشون خوش بود به این پستهایی که مینوشتیم؟ آخه این درسته؟ این انصافه؟ کجا رفت اون خوی بلاگریتون؟ بسه دیگه، یه حرکتی بزنین. برگردین باز...


شد 4 سال

مرا میهمان کن به چای و نگاهی

به حرفهای گاه گاهی

خنده های ریز ریز

حال و هوای میهمانی



*چهار سال پیش در چنین روزی اینجا اولین حرفهایم را نوشتم. نمیدانم تا کی دلم میخواد به این مسیر ادامه بدم. اما درست مثل روزهای زندگی حضور در اینجا برام پر از اتفاقات تلخ و شرین بود. تلخ هایش به جهنم، شیرینی هایش مانا

ممنونم که نگاه قشنگتون هنوز مهمون این خونه است.

گیگیلی های عصر حاضر

خیلی ها از بلاگستان رفتن. نه چون اینجا رفت و آمد نداره و مخاطبی نیست که مطالب رو بخونه، که خودم میتونم کرور کرور اسم ببرم از مخاطب های عزیزی که همیشه هستن و میخونن. رفتن چون حالش رو نداشتن دیگه کامپیوتر روشن کنن و پای لپ تاپ بشینن و وارد سیستم بشن و اوووووه اینهمه کار آخه...

پناهنده های محترمی که قدم به فیس بوک نهادن هم کم کم به همین امر دچار شدن اما یه اتفاق خوبی که افتاد براشون این بود که تونستن نسخه موبایل فیس بوک رو دریافت کنن. خب دیگه نیازی به کامپیوتر روشن کردن و بساط و تشکیلات نبود، وارد میشدن و چند خطی مینوشتن و لایکی مینهادن و میرفتن.

یکم که گذشت دیدیم ای بابا کی حال داره اونهمه مطلب بخونه و بنویسه و شِیر کنه و اوووووووه خیلی خسته کننده است. این شد که به لایک بسنده کردیم. و گاهی کامنتی هم مینوشتیم.

اومدیم به سیستم جدید عادت کنیم که دیدیم به به پدیده ای به نام اینستا پا به عرصه نهاد. خب آقا چه کاری بود. هم بنویسیم، هم بخونیم، هم لایک کنیم. هم از این صفحه به اون صفحه بریم. این شد که حالا با گوشی فقط عکس میندازیم، فرتی شِیر میکنیم رو اینستا. لایک کردن هم که کاری نداره . 2بار میزنیم رو عکس مورد پسند.کامنت هم نذاشتیم نذاشتیم. دیگه مثل قدیما(!) کسی از ادم توقع کامنت نداره. همینجور که لم دادی و زیر چشمی یه نگاهت به اعضای خانواده است و یه نگاهت به تلویزیون عکسهات رو هم میبینی. اصلا این پدیده آدمها رو برگردونده به آغوش امن خانواده!! اصلا کاری کرده که خانواده ها دوباره دور هم جمع بشن!!!!

چه جالب که طهماسب و جبلی یه قدم از ما جلوتر بودن. با وارد کردن شخصیت گیگیلی که به بازی های کامپیوتری معتاد بود، پیش بینی چنین روزی رو کرده بودن...


slow food

من به شدت پایه پختن هر روزه ی دمپختک، استانبولی، انواع خورشت و یا لوبیا پلو و غذاهای این مدلی هستم. خیلی شیک و مجلسی نیم ساعت مواد رو قاطی پاطی میکنی و بعد یک ساعت غذا حاضره... آخه کتلت هم شد غذا؟ دقیقا باید 2 ساااااعت رو پا وایسی . انگار از اول تا آخر باید تشویقش کنی تا زحمت بکشن و آماده خوردن بشن... آخه غذا هم انقدر پر افاده؟؟؟؟


* برای شما چه غذاهایی پختنش راحته؟

روز نسکافه ای

 چون کلا همکارهام و بنده آدمهای پر انرژی ای هستیم و مدام در حال بپر بپریم قاعدتا فضای کاری ای که داریم کوچکتر از حد نرمالمونه! این میشه که به دفعات یا با هم تصادف میکنیم یا به میز و در و دیوار میخوریم. چه دست و پاهایی که لای در کشو و کمد و فایل نمونده! اما از اونجایی که آدمهای قانعی هستیم و قناعت رو صرف که هیچی میذاریم لای نون لقمه لقمه میخوریم، به همون فضا قانعیم و سرمون به کار خودمونه.

دیروز جاتون خالی همینجوری دور هم نشسته بودیم که گفتن یکی داره برای مشاوره میاد پیشتون. ما هم گفتیم بیاد. خوش میاد. من داشتم روی میز رو جمع میکردم که یکی از همکار جان ها با یه پارچ (والا پارچ بود، بلا پارچ بود. یه لیوان به این بزررررررررگی -سعی کنید دستهاتون رو چیزی حدود 20 سانت از هم فاصله بدید-پارچه دیگه) لبالب از نسکافه اومد از جلوی من رد بشه که پاش به صندلی گیر کرد و یک قر ریزی داد و گردش خفیفی نمود و لیوان از دستش سر خورد و تمام محتویاتش روی میز خالی شد...

توی اون لحظه فقط سه تایی زدیم زیر خنده، حالا نسکافه ها داره راه خودش رو از بین کاغذها و خودکارها و خرت و پرت های روی میز پیدا میکنه و به مسیرش ادامه میده و ما داریم هر هر میخندیم. تنها کاری که توی اون لحظه به فکرمون رسید جمع کردن کاغذها بود و یورش بردن به جعبه دستمال کاغذی  و پرتاب کردنشون روی میز. در همون حال که ما داریم سعی میکنیم محکم و پر غرور در مقابل سیل به راه افتاده ایستادگی کنیم، شخص مورد نظر از راه رسید و دقیقا شد مصداق بارز ضرب المثل میمون و مبارک "سپلشک آید و زن زاید و مهمان عزیز هم از در برسد"! باید قیافه ی بینوا رو میدیدین...


25 اردیبهشت

نیلای نازنینمون هم به دنیا اومد. امسال سال پر از شادی ای برای خانواده اسحاقی و جعفری نژاده... امیدوارم حضور این فرشته های کوچولو به زندگیشون رنگ های زیبا بده.

خوش اومدی نیلا خانم خوشگل... خوش اومدی عزیز دلم...

یه توصیه

هیچوقت بی هوا آرشیو موزیکتون رو پلی نکنین. هیچوقت...

آدم حسابی ها

خوش به حال اونهایی که میدونن چی میخوان. میدونن دنبال چی هستن. همون هایی که از اولش میدونن آخرش کجاست. نه اونهایی که یه روز میگن الهی به امید تو و میندازن از گوشه و کنار زندگی ملایم و نمه نمه یا شاید تخته گاز میرونن به این هوا که میریم ببینیم به کجا میرسیم. که به هیچ جا هم نمیرسن. نه که نرسن ها، معقول و حسابی نمیرسن. آره، یه روزی یه جایی خسته میشن و میگن همینجا خوبه... و میمونن تا یه روزی دوباره فکری بشن و بار و بونه جمع کنن و یا علی...
آدم حسابی ها، درست و حسابی ها، اونها که از اول میدونن آخرش کجاست، اونها بلدن زندگی کنن... باید یاد گرفت ازشون... باید الگو بشن، تندیس بشن، کتاب بشن و بچرخن دست به دست بلکه یه روزی یکی از همون هر چه پیشامد خوش آمدی ها رو هم بیارن تو مسیر خودشون... خدا رو چه دیدی شاید من هم اومدم تو مسیرشون، شاید منم یاد گرفتم و فهمیدم آخرش کجاست...

کن یو اسپیک پرشن؟

میخواهی همسرت عاشقت بشه؟ (همسرم کجا بود؟!) فالت بگیرم؟(فال من گرفتنی بود خودم میگرفتم) مشترک همراه اول شماره شما برنده 30 تخفیف شده (آره جون خودش) با شماره کوفت تماس بگیر. آلبوم فلانی منتشر شد( از جانب من هم تبریک بگین). دانستنی ها درباره دیابت بارداری (بچه دار شدم چشم)

یعنی روزانه کلی از این چرت و پرت ها برام میاد. اون کدی هم که گفتن برای توقفشون ارسال کردم اما انگار نه انگار. خلاصه درگیرم باهاشون به شدت...