موبایلم به شارژه و دارم توی اتاقم وسایل رو جا به جا میکنم. نگاه میکنم بهش و میبینم چراغ قرمز رنگش، آبی شده و این یعنی یک اس ام اس دریافت کرده. از اونجایی که همه اس ام اس ها تبلیغاتی هستن فقط برای اینکه انقدر خسته نشه و چراغ آبیش مدام چشمک نزنه میرم سراغش... از همراه اوله! میگه برای دوستی با طبیعت از دریافت قبض کاغذی انصراف بده... اون نمیدونه که توی این ده دوازده سالی که این خط رو دارم، حتی یه بار هم قبض کاغذیم رو ندیدم... اون اوایل میومد به آدرس شرکتمون. بعد که بابا اونجا رو اجاره داد، هی رفتیم و گفتیم به جای اونجا قبض رو بفرستین اینجا. اما اونها همچنان اصرار داشتن بفرستن اونجا! بعد از چهار پنج بار هم که حضوری برای دریافت قبض رفتم به دفاتر همراه اول - اون موقع ها اینترنتی نمیشد پرداخت کرد و اس ام اسی هم ایضا - مستاجر به بابا گفته بود که دیگه قبض موبایلهای بچه هاتون اینجا نمیاد.
میبینی همراه اول جان... تو حتی حواست نیست که من سالهاست به مدد تو همراه طبیعتم...
کاش میشد خودمون تصمیم بگیریم وقتی یکی یا چند کی(!) یورتمه میرن رو اعصابمون، بزنه به کدوم ناحیه ی بدنمون. برای من که همیشه میزنه به معده ام متاسفانه...
تا چند وقت دیگه قراره موسسه ما توی یکی از شهرهای بزرگ شعبه جدیدش رو افتتاح کنه. برای همین تیمی که قراره برن اونجا هر روز موسسه ما هستن و مدام جلسه داریم که هم کم و کیف کار رو یادشون بدیم و هم کاملا امور دستشون بیاد. دیروز توی یکی از این جلسات من داشتم موضوعی رو توضیح میدادم. حرفم تموم شد و یکی از اعضای جدید قرار بود بر اساس حرفهای من مطلب رو اونجوری که متوجه شده بیان کنه. وسط حرفهاش مدیرمون متوقفش کرد و گفت: به حرفهای دل آرام گوش دادی؟یه نکته مثبتی که این ادم داره و تا حالا بهش نگفتم اینه که با دستهاش هم حرف میزنه. اصلا یه شوری برپا میکنه! این رو که گفت جلسه ترکید از خنده... خود من نمیتونستم خنده ام رو کنترل کنم.
بعد از تموم شدن جلسه به رفتارم دقت کردم. دیدم آره، من خیلی از دستهام برای حرف زدن استفاده میکنم. اصلا یه جورایی یار کمکی من هستن. حالا هروقت توی حرفهام نگاهم به دستهام میوفته خنده ام میگیره...
داشتم برای خودم توی اتاقم وب گردی میکردم که یهو حس کردم صدای آب میاد. اونم شرشر! از اونجایی که طبقه بالایی در حال تعمیر خونه اش هست، گفتم لابد لوله ای چیزی ترکیده و شاید هم صلاح دونستن طبقه خودشون و ما رو یکی کنن و موانع رو از بیخ و بن برداشتن!! این بود که از جام پریدم و رفتم سمت سرویس ها. صدا از حموم میومد. خودم رو برای هر چیزی که ممکن بود ببینم آماده کرده بودم. در رو با سرعت باز کردم و دیدم سیفون توالت فرنگی خیلی خود جوش کشیده شده و در حال پر شدن مجدده... من؟ عملا خشکم زده بود. یه نگاه به اطراف کردم (احتمالا انتظار داشتم بتونم توی حموم کسی رو پیدا کنم!!) بعد سرم رو آوردم بیرون و یه نگاهی به اطراف کردم که شاید مامان اینا برگشتن و... دیدم نخیر خبری نیست. بعد گفتم لابد سیفون خراب شده و اساسا پر نمیشه و اینه که آب در حال پر و خالی شدنه (یعنی تو رو خدا مهندسی رو دارین؟!). خلاصه چند لحظه بعد که کامل پر شد، صدا هم قطع شد و بنده بدون هیچ نتیجه ای به اتاقم برگشتم...
بعد از چهار روز تعطیلات قطعا توی شرکت کار زیادی برای انجام دادن وجود داشت. مخصوصا اینکه در غیاب ما مدیرمون با چند نفری جلسه داشته و حسابی توی اتاقش و آبدارخونه بریز و بپاش کرده بودن. بارون دیشب هم که نور علی نور بود. آب راه افتاده بوده توی راهرو طبقه بالا و همه جا گلی شده بود. همکارم دیشب پیام داد که دل آرام میشه به جای من صبح بری؟ این شد که شیفتهامون رو با هم جا به جا کردیم و وقتی صبح رسیدم موسسه عملا انگار وارد میدون جنگ شده بودم. آبدارچیمون هنوز نیومده بود و مسئول خرید شرکت در حال طی کشیدن بود. گفتم محمد آقا شما چرا؟ گفت هنوز همکارمون نیومده. طفلکی انقدر براش حجم کار سنگین بود که به من گفت بیا ببین بالا چه خبره و همینجور برام توضیح میداد که توی این یک ساعت چقدر کار کرده. دلم سوخت از حجم اونهمه کار که داشت یک نفری انجام میداد. این بود که وایسادم و به همه حرفهاش گوش دادم. آخرش گفتم کمکی از من برمیاد؟ یهو صورتش پر از خنده شده. گفت نه خانممممم شما بفرمایید پایین.
یکم که گذشت اومده پای میز من و میگه دیدی همکارمون امروز رو مرخصی گرفت و نیومد؟ گفتم جدی؟! گفت آره انگار توی ترافیک جاده مونده... خیلی از دست این رند بازی آبدارچیمون حرصم گرفت... احساس کردم این کارش از پیش تعیین شده بوده. گفتم اشکالی نداره حالا شما هم خودت رو انقدر اذیت نکن. در حد توانت جمع و جور کردی. بذار باقیش رو فردا میاد خودش انجام میده.اما انگار طفلکی دلش راضی نبود. گفت نه نه همه رو انجام میدم. بالاخره اون بنده خدا دو روز رفته شهرستان خوش بگذرونه حیفه فردا همش کار کنه...
ظهر که همکارم اومد گفت میگی آقای آبدارچی داره میره بالا غذای منم ببره؟ گفتم نیومده که... انگار توی ترافیک مونده و مرخصی گرفته. یه پوزخندی زد و گفت عجب این کلکه، نه بابا ترافیک کدومه چهارشنبه صبح خودش بهم گفت احتمالا دوشنبه زنگ بزنم مرخصی بگیرم...
نمیدونم چِم شده... هیچوقت از تموم شدن ماه رمضون انقدر ناراحت نبودم... اصلا ناراحت نبودم... باورم نمیشه که این منم... این کسی که دو روزه یه حس دلتنگی کوچولویی دو زانو نشسته کنج قلبش... انگار به زور دارن بیرونم میکنن. من نمیخوام برم...
هفته پیش بود. وقتی رفتم توی آشپزخونه برای خوردن سحری، یه صدایی توجهم رو جلب کرد. چیزی روی زمین کشیده میشد. یکم به اطرافم نگاه کردم. بابا خواب بود و مامان داشت کانال تلویزیون رو برای برنامه سحر انتخاب میکرد. رفتم پشت پنجره و به بیرون نگاه کردم. توی کوچه رفتگر داشت جارو میکشید. نگاهم روش ثابت موند. با خودم گفتم اگه طفلی اهل روزه گرفتن باشه چجوری الان سحری میخوره؟ اگه سحری نخوره چجوری میخواد این همه ساعت رو دوام بیاره. یه لحظه به سرم زد یه ظرف غذا براش ببرم پایین اما یهو یاد دو سه سال پیش افتادم. موقع افطار چشمم خورده بود به سربازی که محافظ سفارت روبروی خونمون بود. براش یه کاسه آش برده بودم که افطار کنه. اما نگرفت... گفت اجازه نداریم سر پستمون چیزی بخوریم... گفتم اگه الانم غذا ببرم پایین و آقای رفتگر بگه ما اجازه نداریم سرکار چیزی بخوریم چی... به تلویزیون نگاه کردم، نوشته بود 15 دقیقه تا اذان...
*عنوان: ترانه گمگشته از علی معلم

ایام می گذرد، روزها، ثانیه ها... اما تو بمان. لبخندت را همیشگی کن که قاب شود در نگاه آدم ها. هدیه ای که کهنه نمی شود... به بیست و سوم تیر ماه سلام
اومدم از یه خاطره براتون بنویسم اما مدیریت بلاگ اسکای انقدر تغییر کرده که به وجد اومدم و بیخیال خاطره شدم و شروع کردم به گشت زدن توی گوشه و کنارش. تغییرات شگفت انگیزی توش اتفاق افتاده. دوستانی که توی بلاگ اسکای مینویسن میدونن دقیقا دارم چی میگم. شما حتی اون لوگوی بالا کنار اسم "دنیای دل آرام" رو هم که نگاه کنی تغییر کرده. خیلی جذابه. انگار یه هفته رفته باشی مسافرت و وقتی برمیگردی همه وسایل و چیدمان و کلا زیر و روی خونه تغییر کرده باشه. دست آقای چنگیزی و یارانش درد نکنه که دارن فضای اینجا رو انقدر جذاب میکنن. انگیزه ام برای نوشتن واقعا بیشتر شد.