اینکه اون آقا مسنه شلوارش رو تا زیر سینه اش کشیده بالا به من چه. اینکه خانم سین با اینهمه پول خونه اش دو در دو هست به من چه. اینکه آقای ح ماشینش همیشه خرابه و نمیکنه یه ماشین نو بخره به من چه. اینکه فلانی از مکه اومده اون یکی نرفته یه سر بهش بزنه به من چه. اینکه این دو تا خواهر چی میگن که هر وقت میبینیمشون دارن هرهر و کرکر میکنن به من چه. اینکه خانم م برای دخترش کفش یه سایز بزرگتر خریده به من چه. اینکه خانم ر همیشه لباس تکراری میپوشه به من چه. اینکه آقای و خسیسه و حساب ریال به ریال پولش رو داره به من چه. اینکه چرا خانواده عروس عروسی رو یه ماه انداختن عقب به من چه. اینکه...
واقعا هیچکدوم از اتفاقات بالا توی زندگی من تاثیری نداره. پس چرا انقدر توی روزانه هامون پر رنگ شدن...
از همراه اول اس ام اس اومده (باید یه بخش اضافه کنم به نام "از سری ماجراهای من و همراه اول!
والا بسکه هی اس ام اس میفرسته!!) آره داشتم میگفتم مضمونش و خلاصه اش اینه که: برای اینکه میخواید ثواب کنید بیاید و روزی 110 تومن برای ساخت ضریح حضرت فاطمه بپردازید!!!
آخه یکی نمیگه بابا اگه قرار بود ایشون مقبرشون معلوم باشه که اینهمه ماجرا نداشتن که پنهانی به خاک سپرده بشن و محل دفنشون نامشخص باشه. حالا شما میخوای به ما القا کنی که داریم بهشت رو پیش خرید میکنیم اینجوری؟؟
نمیفهمن یا صرف نداره که بفهمن اینهمه هزینه برای مقبره افرادی که ساده زیست بودن و الگو و از نظر مالی هم رتبه با آدمهای تهی دست، کل رسالتشون رو زیر سوال میبره...

از حالتی که توش گیر افتادم اصلا خوشم نمیاد. یک عالمه فکر و گرفتاری و یک دنیا نگرانی برای "میشه" و "نمیشه" های پیش رو. حسم دقیقا مثل پروانه ای (یا حالا هر موجود دیگه ای که صلاح میدونینه) که وسط تارهای عنکبوت گیر کرده باشه. دست و پا میزنم اما هیچ اتفاقی نمیوفته و عنکبوتی که نزدیک و نزدیکتر میشه...
بلاتکلیفی... یاس... تشویش... آشفتگی... اه... اینها مال من نیست... من این دل آرام رو دوست ندارم... خودِ همیشگیم رو میخوام. همون که میدونه "فردا مال ماست". همون که بین یه عالمه تاریکی اون نقطه سفیده رو میبینه و میگه "اوناهاش، امید دقیقا اونجا نشسته"...
میگم کسی که با من کاری نداره چه کاریه بدم موبایلم رو درست کنن؟! همین قدیمیه که دارم خوبه دیگه!
جمعه صبح مامان رفت پیش برادرم... از یه طرف خوشحال بودم که بعد از یکسال همدیگر رو میبینن و فرصتیه که با هم برن دو سه تا کشور رو بگردن و کلی خوش بگذرونن و از طرفی هم نبودش بهم استرس میداد... توی فرودگاه کیف منتظر پرواز دومش بود که مشکلات کوچولویی براش ایجاد شد و باعث شد دقیقا تا زمانی که برسه به مقصد نگران باشم... خوشبختانه نهار خونه دوست عزیزم با دوستهای خوبم جمع بودیم و کمی از نگرانیهام فراموش شد.حداقل برای چند ساعت...
شنبه صبح باید از طرف مامان میرفتم جایی، گروه مربوطه زیاد همکاری نکردن و کمی بحث پیش اومد و همه چیز موکول شد برای روزهای آتی... اول هفته با اعصابی خرد رفتم سرکار...
روز یکشنبه تا اواسط روز همه چیز خوب و خوش پیش رفت که یکدفعه یکی از دانشجوهای دو سه ترم پیشمون اومد و برای یکی از درسهاش قشقرق به پا کرد... متاسفانه من و همکارم مجبور شدیم برای کنترل اوضاع کمی باهاش وارد بحث بشیم و از اونجایی که طرف مربوطه آدمی بود غیر قابل توصیف ، این شد که جار و جنجالی اتفاق افتاد اون سرش ناپیدا و بعدش مدیری که بدون شنیدن حتی یک کلمه از حرفهامون توبیخمون کرد...
دوشنبه صبح تند تند در حال آشپزی بودم که بعدش برم سرکار، صدایی شنیدم... یادتونه گفته بودم که همسایه بالایی در حال نقب زدن به خونه مائه! بر اثر ضربه های وحشتناکشون سقف حموم یه بخشیش ریخته بود. به همین سادگی! باز یه ماجرای دیگه در راه بود... رفتم بالا و یکی به دو کردن با کارگرها و تقاضا برای خبر کردن معمار و بعد هم اره بده تیشه بگیر با معمار...
سه شنبه ماجرای اول هفته رو پیگیری کردم و باز هم به نتیجه مطلوب نرسیدم و کماکان موکول شد به روز دیگه.
چهارشنبه ماجرای دانشجوی جنجالی رو فیصله دادیم و از طرفی گوشیم به فنا رفت و از من اصرار و از اون انکار روشن نشد که نشد...
پنجشنبه مجدد برای پیگیری ماجرای اول هفته اقدام کردم و خوشبختانه تا جاهای خوبی پیش رفتم . ظهر آقای معمار باکارگرانشون اومدن و با صرف 6 ساعت ناقابل (!) سقف رو سر و سامون دادن و گوشی ای که هنوز توی کماست...
این یه هفته به اندازه یک ماه گذشت. مسئولیت پخت و پز و خرید و بشور و ببر و بیار یه طرف، اینهمه درگیری توی یه هفته یه طرف... استرس بدی رو تحمل کردم . واقعا دلم می خواست یه جاهایی به آدمهایی که باهاشون سر و کار داشتم بگم دیگه بسه و همونجا درست همونجا بشینم و یه دل سیر گریه کنم ولی حیف... حیف که باید قوی می بودم و ادامه می دادم... الان وقت گریه نیست...
بیا وداع کنیم
اگر بنا باشد کسی از ما بماند
همان به که تو بمانی
"کینه ی" تو به کار این دنیا بیشتر می آید تا "عشق" من
مثلِ وقتی که انقدر بهت زده ای که جز تماشاچی صرف نمیتونی شبیه هیچ چیز دیگه ای باشی...
*مثل خطوطی که پاک شد...