دنیای دل آرام

در تلگرام: t.me/delaramnevesht

دنیای دل آرام

در تلگرام: t.me/delaramnevesht

از سری درد دل های یک عدد دانشجو

از هفته پیش که رفتم ثبت نام همینجور استرس دارم. با خودم میگم بابا تو 6 سال از فضای درس و تحصیل دور بودی یعنی واقعا میتونی از پسش بر بیای؟ باز میگم اینهمه آدم تونستن منم میتونم. بعد باز یادم میاد برادرم سر تز ارشدش چقدر اذیت شد باز میگم یعنی تو میتونی؟

خلاصه مدام در حال شش و بشم که یعنی خوبه؟ بده؟ من میتونم؟ نمیتونم؟ بعد یه مشت محکم میکوبم توی سرم که میتونی... باز دو دقیقه بعدش استرس های وقت امتحان دوره لیسانسم یاد میاد و اینکه چقدررررررررررر به نظرم از اون روزها گذشته، تازه اون موقع شاغل هم نبودم ولی الان یه شغل تمام وقت دارم... امیدوارم بتونم از پسش بربیام...

که میتونم

رازِ باران

حتما باید یه رمز و رازی بین آسمون گرفته و بغض ترکیده اش و بوی نم خاک و روح ِ آدمها وجود داشته باشه. واگرنه چرا هر بار که بارون میباره اکثر آدمها لبخند روی صورتشون پهن میشه و چشمهاشون به سمت آسمون دوخته و ریه هاشون از بوی خوش خاک بارون خورده پر...

خونه مادربزرگه همین الان یهویی!

صبح بابا گفت یه هفته ای میشه خونه مامان سر نزدیم. من داشتم غر میزدم که باز نذارین سر ظهر بریم و تند برگردیم که از جمعه هیچی نفهمیم. بابا هم خیلی راحت گفت میتونی نیای. اولش شل شدم و اومدم بگم که من نمیام اما در کسری از ثانیه با خودم گفتم اگه دور از جون فردا روزی سر مامان بزرگ یه بلایی بیاد خود تو از عذاب وجدان دیوونه میشی که ای آه و ای افسوس کاش تنبلی نکرده بودم. بعد پشیمونی سودی داره؟؟ خلاصه مثل فنر پریدم و گفتم منم میام.

سر راه شیرینی هم گرفتیم که بهش بگم ارشد قبول شدم چون میدونستم کلی ذوق میکنه و همین هم شد. خلاصه نشسته بودیم که عمو بزرگه تماس گرفت و گفت ما داریم میایم اونجا. مادربزرگ هم چشمهاش از خوشحالی برق زد که خب الان اینا همه اینجا جمع میشن. نیم ساعتی گذشت که خانواده عمو - که ماشالله برای خودشون جماعتی محسوب میشن- رسیدن. مامان بزرگ هم از ترفندهای مادرانه اش استفاده کرد و زنگ زد عمو کوچیکه که اونم با خانواده خودش رو برسونه و اونها هم یک ساعت بعد اونجا بودن! عمو وسطی که از صبح رفته بود آموزشگاه طرفهای ظهر رسید خونه و دید یه لشگر آدم توی خونه است. گفت شماها مثل سونامی میمونین یهو آوار میشین رو سر آدم

به قدری به همه این مهمونی یهویی مزه داد که کسی دلش نمیومد بره...


تفاهم در خانواده!

و اما بشنوید از تفاهم در خانواده ما... سه نفری رفتیم از سه جای مختلف یه مسواک با یه مارک و رنگ مشترک گرفتیم!! یعنی الان سه نفریم با سه مسواک شبیه هم... من یه علامت با لاک آبی زدم روی بدنه مسواکم، مامانم قرمز، بابام هم به شکل اصلیش و بدون هیچ نشونه ای... اینجووووووووور با هم تفاهم داریم ما!!!

من رسیدم

این پست رو یادتونه؟

خواستم همونجور که خبر دادم دارم حرکت میکنم، خبر بدم که رسیدم...

امروز نتایج ارشد رو چک کردم و دیدم قبول شدم... همون رشته و دانشگاه دلخواهم...

هرچند که خیلی شرایط باید با هم هماهنگ بشه که من بتونم برم و ارشد بخونم اما به شدت از این به هدف رسیدنم خوشحالم... دلم خواست شما در این شادی شریک باشین.


حالتون خوب باشه :)


گفتم هوای تابستون دل انگیز شده ها، نگو تو اومدی...

خیلی وقته اینجا تبریک تولد نگفتم. نه که مهم نباشه نه... مدلم شده حضوری، تلفنی، صوتی... اما نمیشه تولد یکی از بهترین ها رو تبریک نگفت. خیلی بهش بدهکارم...نه که حساب گروکشی و چرتکه انداختن و دو دو تا چهارتا باشه ها نه... محبت رو نمیشه اندازه زد، نمیشه ریخت توی پاکت و کشیدش، حتی نمیشه قاب کرد و زدش کنج دیوار... محبت رو فقط باید آینه شد و برگردوند... باید صدا شد و گفت که آهای میفهمم انقدر ماهی ها... باید دست شد و محکم گرفت دست اونی رو که پر از مِهره...

تولد خورشیدمون سیزده شهریور بود. دستهام خالیه اما دلم پر از آرزوهای رنگارنگه براش. الهی که دختر تا دنیا دنیاست زندگی به کامت باشه و حالت خوش...

خورشید جان همیشه بتاب...

رها کن تا رها شی

در جریان بودین که گوشی عزیزم به کما رفته بود. خانم و آقایی که شما باشین پدر من این رو به چندین و چند نفر نشون داد برای تعمیر و همه متفق القول گفتن ایراد از بردِش هست و انقدر خرجش میشه و بعدشم معلوم نیست که چقدر کار کنه... این ماجرا چیزی نزدیک به دوهفته طول کشید چون هی میگفتم به یکی دیگه هم نشونش بده. یکی دیگه... این دیگه آخریه... این شد که دو هفته پدر بی نوای من گوشی رو دست به دست هی چرخوند تا بلکه یکی بگه ایرادش چیزی غیر از اینهاست... روراست باشم باهاتون باید بگم دل نمیکندم ازش... چسبیده بودم بهش... بهای زیادی براش داده بودم و شش ماه بیشتر ازش استفاده نکرده بودم... هر جور حساب میکردم دلم راضی نمیشد فراموشش کنم و بیخیالش بشم و برم سراغ یدونه جدید. راستش هم هزینه اش برام سنگین بود و هم اون عادتی که بهش کرده بودم نمیذاشت باور کنم که اینجا پایانه داستانه...

تا اینکه یه شب مامان گفت باید گوشی جدید بخری این نمیشه که همینجوری بگذرونی. بهش گفتم برام سخته،آخه فقط شش ماه بود... گفت براش عزاداریت رو بگیر و تمومش کن... فردا شب بابا گوشی رو آورد خونه. دستم گرفتمش. نگاهش کردم و تصمیمم رو قطعی گرفتم. گذاشتمش توی جعبه اش و گفتم هرچقدر میخرنش بفروشش. نه پولش برام مهمه و نه اینکه دارم از دستش میدم... یک آن بود... توی دو روز هم گوشی جدید انتخاب کردم و خریدم و الان هم چنان با هم اخت شدیم که انگار نه انگار تا دو سه روز قبلش زانوی غم بغل گرفته بودم...

حکایت ما و خاطرات و اطرافیانمونم همینه. تا رها نکنی، رها نمیشی...

چطوره؟ هدرم رو میگم... تک تک اون بادکنکها آرزوهامه... آرزوهای کوچک و بزرگی که گره شون  زدم به روزهام... اون خونه هم دِلمه... روحمه... خودمه... که دست همه آرزوهام رو گرفتم و دارم پیش میرم. حالا یا انقدر زورم زیاده که دونه دونه شون رو به مقصد میرسونم یا هرکدوم میونه راه میترکه و من میمونم و دست های خالی... در هر حال نباید گذاشت روزها بدون رویا و آرزو بگذره... آرزوهایی بزرگ به رنگ رویا  مثل رقصیدن با شاهزاده انگلیس در یک شب رویایی ... تا آرزوهایی کوچک که ازشون خنده ات بگیره مثل خوردن یه کیک شکلاتی بزرگه بزرگ...

پدرم توی هفته گذشته به تنهایی رکورد کتابخوانی در ایران رو چند پله جا به جا کرد. ما هم برای اینکه ازش عقب نمونیم نفری یه کتاب گرفتیم دستمون و حالا نخون و کی بخون!

خلاصه اگه تو اخبار از ملت ایران تشکر کردن برای ارج نهادن به مقوله کتاب و کتابخوانی و گفتن رکوردمون از 10 دقیقه (مثلا!)  رسیده به چند ساعت، بدونین اشاره شون به مائه

ولی به دور از شوخی راسته که میگن همه چیز از خانواده شروع میشه و بستگی به این داره که توی خانواده چه چیزهایی پررنگ تره تا شخصیت باقی اعضای خانواده هم براساس اون شکل بگیره و یا حتی خودمونی تر بگم، هر اتفاقی توی خانواده بیشتر میوفته و بستر هر چیزی آماده تر باشه روند رفتاری بقیه اعضا هم بر همون سمت و سو پیش میره... خب توی خیلی از خانواده ها پول حرف اول رو میزنه. مادر و پدر به شدت کار میکنن و شاید بیشترین تمرکزشون روی درآمد باشه. نمیگم فرزندان هم کاری میشن اما قطعا دغدغه اونها درباره پول و درآمد از بقیه بیشتره. یا توی خانواده هایی که جو فرهنگی حاکمه حتما بچه های اون خانواده با امورات فرهنگی بیشتر عجین هستن. همین رو ببرید در قطع و اندازه خانواده های هنری... از یه خانواده با زمینه هنری حتما یه فرزندی با علاقه خطاطی ، نقاشی، فیلم یا موسیقی معرفی میشه... این میزان تاثیرگذاری به قدری شگفت انگیزه که هیچ رقمه و تحت هیچ عنوانی نمیشه نقش و اهمیت خانواده رو به عنوان مهمترین مرکز قالب سازی شخصیت افراد، انکار کرد...

در محضر استاد سلمانی

عارضم خدمتتون که هفته پیش جاتون خالی دلتون نخواد با یه جمع دوستداشتنی مهمون بودیم خونه یکی از دوستان به شدت عزیز که هم فسقلی تازه به دنیا اومده اش رو ببینیم(البته بنده برای بار دوم مشرف شدم به دیدن این پرنسس خانم کوچولو) هم یه تولد کوچولو براش بگیریم.خانم و آقایی که شما باشی من تا رسیدم اولین بانویی که به استقبال من اومد خیلی شیک و مجلسی با موهایی کوتاه و ناز اومد جلو... من در حال ابراز شعف و شادی و کلا فوران احساساتم برای ایشون بودم که صاحب خونه رو دیدم با اون موهای کوتااااااااااهش. در حال ابراز وااااااااای چه خوب شدین و واااااااااااای چه بهتون میاد و اینا بودم که دوتا دوست دیگه ام رو هم دیدم که قبلا با موهای کوتاه دیده بودمشون و خلاصه به خودم اومدم و اطرافم رو نگاه کردم که از 7 نفر 4 نفرمون موهاشون کوتاهه. به قدرررررررررررررری تحت تاثیر قرار گرفتم(شما بخون جو گیر شدم) که گفتم منم باید موهام رو کوتاه کنم.

بعد از یک هفته کشمکش با خودم که یعنی خوبه؟ یعنی بده؟ میاد؟ نمیاد؟ دل رو زدم به دریا و رفتم آرایشگاه. حالا آرایشگره موهای من رو که تا اواسط کمرم بود گرفته دستش و میگه چقدر کوتاه کنم و چجوری؟ من هی میگم تا اینجا(یعنی دقیقا 2 سانت کوتاه کنه) ! نه نه تا اینجا(لطف کردم و 4 سانت اومدم بالاتر)! طفلکی که فهمید من پر از تردیدم گفت میخوای فکر کنی؟ گفتم نههههههههههه کوتاهش کن. خیلی کوتاه!!! بعد خلاصه یه چیزهایی که دستگیرش شد شروع کرد به قیچی زدن. نوبت به قد مو که رسید سر شونه هام رو نشون دادم و گفتم تا اینجا! گفت میشه یه وجب بیشتر از اونچیزی که گفتیا. به روی خودم نیاوردم که حرفت رو شنیدم... نمیدونم چرا تمام مدت این آهنگ شهره که میگه موهام رو بریزم سر دوشم توی ذهنم خونده میشد. منم به احترام ایشون سر دوش رو انتخاب کردم!

نوبت سشوار کشیدن موهام که شد دیدم داره واقعا قیافه ام شبیه شهره ی دهه 60 میشه. هی این موهای من پف دار و پف دار تر میشد. به خودم دلداری می دادم که نه درست میشه. اینجوری نمیمونی که.آخرش که شد دیدم نهههههه واقعا پرتاب شدم به دهه 60.قیافه ام داشت از مات و مبهوتی به خشم تبدیل میشد که خانم آرایشگر ماهرانه دستهاش رو از دو طرف کشید توی موهام و موهام هم با یه تابی 180 درجه حالت عوض کرد و هم خودش رو نجات داد و هم من رو و هم تمام اونهایی که قراره من رو با موهای کوتاهم ببینن...