دنیای دل آرام

در تلگرام: t.me/delaramnevesht

دنیای دل آرام

در تلگرام: t.me/delaramnevesht

دلم میخواهد و دلت نمیخواهد...


تمام حرفهایم را اینجا زده ام، و امسال هم نشد...


*ممنون که به یادم بودی توی حرم عارفه...


سفرنامه مجازی با پیاز داغ اضافه


یکی از دوستانمون ساکن فرانسه است با فک و فامیل و خانواده. همچین خوش خوشانشون هست و مدام عکس پشت عکس و ما هم حظ وافر از دیدن اینهمه خوشی و آرامش توی چشمهای آنها. بعد این دوستان ما هفته پیش با تور رفتن ایتالیا. خلاصه اینور و اونور و کلی عکس و ماجرا!

بعد عکسها رو گذاشتن ما هم ببینیم. سرتون رو درد نیارم، سرعت نت هم که چیزی در حد زمان حضرت نوح و خب ما هم که با این سرعت شده ایم حضرت ایوب و کلا برای خودمون انبیای اولوالعزم ترتیب داده ایم دیدنی. باز نشد که نشد این عکسهای فرنگی. اول گفتم بیخیال، حالا ما که 28 ساله چشممون از نزدیک ایتالیا رو ندیده، حالا این عکسها هم روش. اصلا میرم نت سرچ میکنم ببینم!! بعد صدایی از درونمان نهیب زد که آهای دختر، اینها مستنده بنده خدا. سر و ته گوگل رو هم بگردی جز عکسهای جینگل و مستون که عکاسهای حرفه ای با دیدهای سیاسی - تاریخی - اجتماعی و .. گرفتن چیزی نمی یابی. این بنده خداها رفتن با عشق از دید خودشون فارغ از هر نگاه بین المللی تصویر قاب کردن که تو ببینی -اون وسطها یک منتی هم بر سر خودمان نهادیم- و لذت ببری. این شد که نشستم و نشستم تا باز شود، دیده شود و پسندیده شود. پسندیده شود؟ دلمان پر پر شد. انقدر که معماری این شهرها دیدنی بود. یکسری مجسمه داشت اینوری، یکسری آنوری، حالا نمای برعکس،  حالا غلت به چپ، حالا راست!! ساختمان بود در حد زمان گلادیاتورها... برج ِکج و برجِ راست و اووووه من یک چیزی میگویم و شما یک چیزی میشنوید.

توی ترمینال اتوبوس هاشون(چیزی تو مایه های ترمینال جنوب ما) یک مجسمه گذاشتن از اینجا تا طاق آسمون... از یک کلیسا عکس انداختن که حضرت مریم داره شیک و پیک از اون پله میاد پایین بعد زیرپاشون هم یه عالمه شمع الکتریکی (والا شکل شمع هستن ولی ظاهرشون میخوره که به برق وصل باشه)، آدم اصلا دلش میخواد بره حضرت مریم رو ماچش کنه بگه بیا بشین روی این نیمکتهای خوشگل و برق برقی یکم از خودمون بگیم.

توی میدون یکی از شهرها شما فکر کن مثلا قد میدون آزادی، آب نما درست کردن با پنج عدد مجسمه مرد و دو تا اسب بعد اینها مثلا دارن غرق میشن. انقدر هیجان زده افتادن توی آبها که یک لحظه حس میکنی نکنه منم ببرن با خودشون!!

از صبری که به خرج دادم راضی هستم، خدا هم از دوستهامون راضی باشه که دل یه جوون رو شاد کردن، شما هم از من راضی باشید که پیاز داغشو زیاد کردم...

شهر خاکستریِ روشن

* مدرسه و خاطراتش، در رادیو جوگیریات...



موزیک متن آرام و بی وقفه مینوازد اما فرقی نمیکند تند باشد یا کند... پسر با پدرش دعوای سختی کرده و حالا با آرامش  لوازمش را جمع میکند. دختری چمدانش را روی زمین میکشد تا به شوفر اتوبوس تهران-ناکجا آباد بسپرد. پیرمرد ِ تنها دارد تنهایی هایش را قدم میزند و زیر لب "شد خزان گلشن آشنایی" را میخواند و به سوی خیابان ِ بی انتهای خیالش میرود. زن میانسالی تسبیح به دست و ذکر گویان در ایوان نشسته... آرام آرام چشمهایش بسته میشود، شاید به خواب رفته باشد...

صدای بال زدن کبوتری می آید و گنجشک های گرسنه اش. صدای کودکی که با اصرار مادرش را جلوی اسباب بازی فروشی نگه میدارد و با دستهای کوچکش آن اسباب بازی ای که پشت قورباغه سبز پشمالوی بزرگ است را نشان میدهد... صدای پسری که به راننده با اعتراض میگوید "آقا تندتر، دیرم شد"... و دختری که به فروشنده میگوید "آخرش چند؟"... پیرمرد ساکت با گلهای سرخش روی نیمکت پارک نشسته و مردد بین گفتن و نگفتن... موسیقی مینوازد...


قوانین بازی چیز دیگریست

کاش سرزمینی دور پیدا میکردم که میشد برای من. جایی که جی پی آر اس و هزار مدل تکنولوژی دیگر هم در نقشه نیابدشان. در واقع نیابدمان! حالا کاری نداریم که حتی در جنگل های آمازون هم اینترنت راه اندازی شده... اما آنجا نشده باشد.

یا تونل زمان داشتم، میرفتم به دوره قبل از میلادم. چند صباحی را از خدا فرصت میگرفتم دیرتر بیایم که با بعضی آدمهای اطرافم هم دوره نشوم. 


یکنفر آن سوی دنیا بی خواب شده...


الان مالزی ساعت 5:30 صبحه. تقریبا البته! استاد سابقم برام میل فرستاده و کلی ابراز احساسات و این حرفها. بعد میل را نگاه میکنم و نیم نگاهی دارم به ساعت و البته به طور موازی به اختلاف ساعتمون هم فکر میکنم...

کشتی روی آبه، این سکاندار که خوابه


افتاده ام روی دور نوشتن. بی شک اراجیف نوشتن البته... و خب شما مجبور نیستید تحمل کنید این خزئبلاتی را که مدام اینروزها در سرم گشت میزنند و تا بیرون نریزمشان آرام نمیگیرم. که چقدر هم آرام میگیرم!! الغرض گفتم اطلاع دهم که شاید طی روزهای اخیر توده ای از ابرهای بهم تنیده آسمان این دنیا را فرا بگیرد، و از آن لا به لا ها جای نور خورشید و امید - که خیر سرم چقدر هم میتابید قبلا - غبار های پراکنده ای در هوا پخش و پلا شود و هر آنچه انرژی منفی است بزند زیر بغلتان و راهیتان کند. لیک تا برگشتن حال و احوال ثابت و بازگشت خورشید ِ مهربان بر آسمان این دنیا، این طرفها نیایید به نفع روحیه خودتان است. بعد نیایید بگویید "تو که نوشم نه ای، نیشم چرایی؟" و یا حتی "خیرت نمیرسد، شر مرسان" و یا حالا هرچی. خلاصه گفتم در جریان باشید که دور از جانتان درگیر سونامی های روحی - روانی من نشوید! (یعنی خودم هلاک اینهمه مهمون نوازیمم!!!)


احوالات ناپایدار است، گاه خنده میوزد و گاه از بهم خوردن گره ابروان صاعقه ای مهیب چشمها را در مینوردد و اشک میبارد.


اینجور نمیمونه ها، یعنی دست خودش نیست که بخواد بمونه. زحمت رو کم نکنه شوتش میکنیم بره پی کارش... بله! (این خط آخر هم برای اینکه بدونید فاز و نول هنوز سرجاشه و کماکان بساط کرکر خنده به پاست. اصلا خنده نباشه مگه میشه؟ شاعر همچین بی ربط میفرماید: مگه میشه تو نباشی و من از عشق بخونم...)

و خواب ببینم که زمان متوقف شده


دلم میخواهد موهایم را باز کنم (به رویم نیاورید که تازگی کوتاهشان کرده ام) و باد بوزد. پیراهن سرمه ای کوتاهم را بپوشم و باد بوزد. باد کمی سرد باشد و هر لحظه بیم نم باران برود. روی تپه کوچکی ایستاده باشم و همه جا سبز باشد و تا چشم کار میکند گل و درخت و سبزی بیشه(حتی مهم نیست که هیچ بیشه ای درخت ندارد)... و باد بوزد. من دستهایم را باز کنم، سرم را رو به آسمان بگیرم و بعد روی سبزه ها دراز بکشم...


حال تو خوب است، بدون اما و اگر...


از دوستانت فاصله گرفتی. از دنیا فاصله گرفتی. دنیا را گذاشتی برای آدمهایش و خودت را حبس کردی در پیله ای که تنیدی دور خودت و تنهایی هایت.

حالا بعد از مدتها، شکسته ای پیله تاریک ِ تنهاییت را... میشد بپوسی... میشد بمیری... اما بیرون آمدی از آن همه تاریکی... نور این بیرون برایت زیادی روشن است... پاهای ظریفت عادت ندارند روی این زمین سفت قدم بگذارند. روابط را یادت رفته... آدمها را... محبت را اما به  یاد داری، خاطرت هست که دوست داشتن یعنی چه... اما گم شده ای بین اینهمه شلوغی... گیج شده ای بین اینهمه صدا... رنگ... نور...

سرت را بالا بگیر دختر... به بالهایت نگاه کن... پروانه شده ای... بزرگ و زیبا... بهار میرسد... و تو با دوستانت عطر یک دنیا گل را نفس میکشی...


من صدایت میزنم برادر

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

such a gloomy friday

به رویاهات فکر کن...