دنیای دل آرام

در تلگرام: t.me/delaramnevesht

دنیای دل آرام

در تلگرام: t.me/delaramnevesht

هفته ای یکبار بهش سر بزنید/ دور از استرس نگهداری شود

یه خونه است. بزرگ... تاریک نیست، روشنم نیست... توش هیچکس نیست. نه که زندگی نکنه، الان نیست. رفتن بیرون، خرید، سفر، سر کار، مهاجرت کردن، هرچی...

کلیدشون رو دادن دست یک نفر. دوست، فامیل،همسایه ،باغبون، هر کی...

هفته ای یکبار میاد به خونه سر میزنه... به گلدونها، قبض ها، شیرهای آب... دیوارها و سقف و کف رو نگاه میکنه نم نداده باشن - نم ندن. همه جا، همه جا رو هفته ای یکبار چک میکنه... اما این آدم همیشه شاکیه. میگه وقتی وارد میشم انگار یکی توی خونه است. از این اتاق به اون اتاق دنبالم میاد و با یک لبخند کمرنگ دقیقا روبروم، دست به سینه به دیوار تکیه میده. میگه وقتی هم دارم میرم، نگاهم میکنه...


البته همیشه استثنا وجود داره


ویزای مالزی از 90 به 14 روز کاهش پیدا کرد. خب؟ عرض میکنم...

هم اکنون 70 زن ایرانی در زندانهای مالزی به سر میبرن. جرم قریب به اتفاقشون حمل مواد مخدره. خیلی جرم پیش پا افتاده و سبکیه! رنج سنی 26 تا 60 سال. تا اینجا خب.

یک خانمی که بعد از 42 روز از زندان آزاد شده، گفته که "وضعیت زندانهای مالزی اسف باره" و شکایت کردن از اندازه و ابعاد سلولها، وضع معیشتی و بهداشتی...

حالا سوال من اینه، آیا هتل هیلتون تشریف برده بودید؟! عزیزم زندان یعنی همین دیگه. توی زندان ها حلوا پخش نمیکنن که... حالا کاری ندارم به بعضی زندانهای اتریش و هلند و کجا و کجا و کجا که شیک و لوکس هستند، و یا زندانهای ایران که... اصلا دلم نمیخواد درباره فضاحت هایی که بر سر زندانیان ایرانی میره حرف بزنم. مخصوصا سیاسی ها...

ولی واقعا شرایط یک زندان برای شخصی که داره مثلا 5 کیلو ماده مخدر حمل میکنه که بفروشه به یکی از خودش بدتر و بعد هم پخش بشه بین چند ده نفر آدم دیگه و در نتیجه یک لجن زار درست کنه، باید چجوری باشه؟!



گزارش لحظه به لحظه یک جشن

یک صدایی یهو رفت هوا و بنده و میل بافتنی ِ فکر و خیالاتم هم رفتیم هوا... تا برسونیم خودمون رو روی زمین دیدیم عده ای جیغ کشان و سوت زنان دارن شادمانی میکنن. رفتم پشت پنجره و دیدم بله عروس خانم و آقا داماد به همراه جمع کثیری از بستگان توی حیاط در حال بزن و بکوب هستن. حالا ساعت چند؟ 23:00 ! خب اینها آمده اند که بمانند دیگه... گفتم دلی چاره ای نداری جز تحمل، پس بسوز و بساز. باور بفرمایید من تمام تلاشم رو برای سازگاری به کار میبرم ولی نمیشه... انگار بلندگو رو همین بغل دست من گذاشتن. حالا خواننده محترم داره هوار میکشه "نمیدونم فقط میخوام باشم"... آقا مادرت خوب پدرت خوب، یه امشب رو بیخیال موندن شو. تا اومدم ایشون رو راضی به رفتن کنم خواننده بعدی از اون سمت پرید وسط که " ای جان لباشو قرکمر و اداشو"، آقا جانِ عزیزت، حالا لازمم نیست همه مسائل علنا بیان بشه. بفرمایید اون پشت... بفرمایید...

ای وای یکی ایشون رو بگیره... "پیدات که میشه گلها باز میشن، تاریکی میره باز سحر میاد"، بله جانم تاریکی میره، سحر میاد اما به خون جگر میاد... از اینجا به بعدش از کنترل من خارجه، اجنبی ها حمله کردن.... تازه یک عالمه آدم هم همزمان فریاد میکشن! جان خودم از یکیشون بپرسی این آقا الان چی گفت که اینجوری جیغ کشیدی، عمرا بدونن!! یا خدا شهرام هم اضافه شد و همه با هم در حال ذکر "واویلا لیلی، دوستت دارم خیلی" هستند... بله دی جی محترم تاکید بر "دست دست دست" دارند. میریم برای تغییر فاز به ترکی، ترکی رو به سرعت رد میکنیم و میرسیم به " وای وای چقدر اطوار میریزی" که احتمالا برای خطه سر سبز شماله. شما زیر صدای جیغ رو نبینم قطع کنی از ذهنت ها! یک پرش به آهنگ "طناز چه قشنگه لبهات" و حالا میریم برای آهنگ قر تو کمر ِ "بابا کرم دوستت دارم" که عجیب با استقبال شدیدی روبرو میشه.

و این جشن کماکان ادامه دارد...

همزمان که برای خوشبختی شان دعا میکنید برای خواب من هم دعا بفرمایید که فردا هفت صبح توانایی بیدار شدن را داشته باشم...


مسلمان نشنود، کافر نبیند!

دقیقا از پنجشنبه نصفه شب که رسیدیم خانه شروع شد. مهم نیست دقیقا منشاش چه بود و از کجا شروع شد، مهم این بود که تمامی نداشت. دل درد و سر درد و چند درد دیگه با هم قاطی شده بود و شده بودم ملغمه ای از دردها و مدام دور خودم میپیچیدم... این روند تا جمعه ظهر ادامه داشت. عصر باید میرفتیم مهمانی... دو سه تا قرص خوردم که بتوانم بنشینم. نصف مهمانی را که در فضا بودم، نصف دیگر را هم تمام تمرکز داشته و نداشته ام را جمع میکردم که بفهمم کجا هستم و چه میگویم و چه خبر کلا! با تمام زحمتی که کشیده بودند، نصفه کاسه آش، یک قاشق سالاد الویه، دو قاشق کشک و بادمجان و یک شیرینی تمام چیزی بود که در مهمانی خوردم. تا اثر قرص ها رفت، باز شروع شد...

شنبه هم به همین منوال گذشت، حتی از شنیدن اسم غذا و خوردنی ها هم حالم بهم میخورد. آب تنها چیزی بود که ناخواسته سمتش کشیده میشدم و تمام... مسافرم را با احوال زار بدرقه کردم... سرم را با دستمال بسته بودم، جوری که چشم راستم هم بسته باشه. لعنتی خوب نمیشد. همانجا فهمیدم دستمال و سر هیچ ربطی بهم ندارند. از تعدد رفت و آمد و شرح کامل احوالم خودداری میکنم، که واقعا فکر کردنش هم حالم را بد میکند. درجه بد بودن حالم را از آنجایی میفهمیدم که با وجود یک جعبه شیرینی خامه ای، جوری از آشپزخانه رد میشدم که اصلا نگاهم به یخچال نیفتد واگرنه باز...

امروز ظهر برای خودم سوپ درست کردم. یعنی اولش تست کردم! به خودم گفتم: سوپ! بعد که دیدم از شنیدم اسمش حالم بد نشد، دست به کار شدم... بعد از سه روز مثل آدمیزاد غذا خوردم. الان بهترم، خیلی...


سیاه، سفید و خاکستری


یک گورستان بی انتها... پر برف و سرد، با سنگ قبرهای خاکستری و یک اندازه که تا چشم کار میکند پشت هم چیده شده اند. زنی با بارانی سیاه که کلاهش را به سر گذاشته، رو به روی یک قبر زانو زده و با دقت نوشته های سنگ را که عمود ایستاده میخواند. گویی مرده ها به احترام نگاهش ایستاده مرده اند...




یه نشانه از تو ما را بس...


*این آهنگ...



آخرش یه روز خوب میاد


یه روزی دنیا میشه یک پارچه صلح، میشه یک مخمل سبز و نرم برای پهن کردن بساط شادی ها، یه روز میاد که از آسمون دنیا لبخند میباره. یه روز که دور نیست، حتی اگه من و تو سالها باشه که توی این دنیا نباشیم...



کتاب چهره ناقلا


عکس- دوستی - احوالپرسی - دیدار - مناظره... هر آنچه شما فکرش را کنید در همین بلاگرفته اتفاق می افتد. نمیتوان منکر پیشرفت راه های ارتباطی شد. حتی نمیتوان جلوی فناوری را گرفت. تا بوده تکنولوژی در خدمت بشر بوده و راه ها را همواره آسان کرده. خیلی هم خوب، خیلی هم قشنگ، اصلا دلنشین. شما فرض کن قرار بود به پای کبوتر نامه بر، کاغذی مبنی بر "احوالپرسی و ملالی نیست جز دوری شما و پاره ای دیگر از مذاکرات" بفرستی برای پروین خانم آن سوی مرزها... خب این کبوتر آیا میرسید، نمیرسید، گرسنه میشد، تشنه میشد، اصلا اسیر دست کبوتر بازها میشد، هدف شکار قرار میگرفت و یا طعمه گربه ای چیزی... حالا اینکه بدون تکنولوژی ما با پروین خانم آن سوی مرزها چطور آشنا شده ایمش دیگر به خودمان مربوط است! در این راستا بسیار قدردان تکنولوژی و دار و دسته اش هستم و روی ماهشان را میبوسم.

آما یک جاهایی دیگر شورش را در می آورد، جوری که دلت میخواهد تا صبح گریه کنی... نه نه ژانر را عوض نمیکنیم. یعنی منظورم این است که بابا جان، پدرت خوب، مادرت خوب، آخه دیگه این چه مدلش است؟ برای من زده "یور فرندز لایک دیس پیکچر!" میروم نگاه میکنم و میگویم به به آفرین دوست خوش سلیقه من. بعد میگویم، آخر آدم نا حسابی - خودم را عرض میکنم -تو حتی نمیدونی الان دوستت داره اونور دنیا چکار میکنه... به چه درد من میخوره که این بچه الان چه عکسی رو دوست داره... اصلا اون هیچی... این یکی دوستمان که همین زیر گوشمان است. برای من زده رفته قشم. یعنی روی نقشه اش زده بود. حتما یک قرتی بازی جدید است که اون تو ردیابیت میکنن کجا میری و از کجا میای. بعد میگویم آخر پدر آمرزیده جواب تلفن سه روز پیشم را نداد، میخواهم چه کنم که بدونم الان رفته قشم؟ حتما کلی دلفین هم از نزدیک دیده(خوش به حالش).

جونم واستون بگه همین مادر بزرگم که شبها ساعت ده نشده خواب بود، الان شش ماه آزگار است که میبینم ساعت یازده و خرده ای است و او دارد همینجور فرت و فرت مطلب شیر میکند. یعنی گاها که سری میزنم و یا وقتهایی که منزلشانم به چشم میبینم. بی انصاف عضو انواع و اقسام گروه ها هم شده!! بعد یکجوری لپ تاپ را روی پایش تنظیم میکند و با دقت این انگشت اشاره اش را روی کیبورد میزند که دلت میخواهد همانجا ماچش کنی بگی آخه تو چقدر آپ تو دیتی! (تازه گفته برایش اسکایپ هم نصب کردند با دوستش در امریکا صحبت میکند. گفتم در جریان باشید!). یک فامیلی هم دارم همیشه به فیس بوک ( بر وزن همیشه به یراق مثلا ). بعد شما تا دست توی دماغت میکنی مخابره اش میکند به آن یکی فامیلمان در استرالیا و آن یکی در انگلیس و همه با هم در اقصی نقاط دنیا میدانند در فلان ساعت یک انگشتی که از بخت بد متعلق به بنده هم بود رفت توی دماغمان! حالا اینهایش بماند، در به در بود دنبال پسر عمه کوچکم میگشتیم و پیدایش نمیکردیم. بعد دیدیم عکس نامزدش را گذاشته در فیس بوک و ماشالا چه خوشگل هم شده (دختر را عرض میکنم)، همانجا بود که یادمان رفت چه کاری داشتیم اصلا با پسر عمه مان... 

درد دل زیاد دارم، اما شما که چشم هایتان را از سر راه نیاورده اید. بروید یک دوری بزنید باقیش رو بعدا براتون تعریف میکنم...


بچه ها را جدا کنید


امروز برای کاری رفته بودم قلهک. اونجا پسرکی بود به اسم معروف. داشت نقاشی میکشید. نقاشی اش رنگ داشت. پسرک مرتب و تمیز بود. یک ترازو، چند مداد رنگی و یک کیف و مقداری خرت و پرت تمام داراییش بود. رفتم جلو و باهاش حرف زدم. پسرک میخواست برود کلاس ششم، معدلش هم به قول خودش خوب شده بود و بین آنهمه بیست فقط یک نوزده گرفته بود. وقتی حرفهایم تمام شد گفتم میتوانم از تو عکس بگیرم؟ گفت آره و مرتب تر از قبل نشست و به من نگاه کرد... مامان گفت بروم روی ترازو چقدر پولش میشود؟ پسرک گفت " هر چی دلت میخواد..." مامان هم پول را داد و گفت "اگر وزنم خیلی بود نگی ها" و هر دو خندیدند. همان لحظه مرد مسنی - شاید 60 ساله - گفت "خانم، 90 کیلویی" و همه خندیدیم. به من رسید و جلوی پسرک گفت: دخترم از شما گله دارم. گفتم چرا؟ گفت از زیبایی ها عکس بگیر. چرا از غم عکس میگیری؟ از امید عکس بگیر، نه از این افغانی ها... با ناراحتی گفتم "از زیبایی لبخندش عکس گرفتم. چیزی از این زیباتر اینجا ندیدم."

حالا که به عکس دقت میکنم میبینم معروف لبخند نزده بود، او فقط نگاه کرده بود...



http://s3.picofile.com/file/7941454836/18092013302.jpg



قربه الی گشت ارشاد

خدا ناراحت است. نه از من، از تویی که دینش را بر سر نیزه گذاشته ای... دلگیر است. نه از من، از تویی که "در دین هیچ اجباری نیست، هدایت از گمراهی مشخص شده " اش را نشنیده گرفتی و به ضرب چماق میخواهی مرا در مسیر هدایت (!) قرار دهی ...

روسری ام را جلو میکشم. نه از ترس خدا، به خاطر تویی که موهایم را شراره های آتش میدانی و هر تارش یک قدم از حوری بهشتی دور ات میکند... مانتو ام را هر چند قدم یکبار با دستم به پایین هدایت میکنم. نه برای خدا، برای تویی که با نگاه ات وحشیانه به سویم هجوم می آوری.

قرآن برای من مقدس تر است وقتی هرسال ماه رمضان میبوسمش و در آغوش میگیرمش، تا تویی که با ماژیک علامت زن ات، های لایت میکنی جملاتی که به نفعت است و خط میکشی بر جمله هایی که برای موقعیتت خطر دارند... 

خدای من مهربان است. اویی که صد و چهارده بار یادآوری کرده "رحمن و رحیم" بودنش را و عجیب که تو فقط "جبار" بودنش را به خاطر می آوری...