نشسته ام و دارم چندتا از فایلهایم را مرتب میکنم که با یک صدای مهیبی از جا میپرم ، طوریکه با صندلی 90 درجه میچرخم طرف پنجره . بی اهمیت دوباره برمیگردم سرکارم و تا کمی مشغول میشوم باز دوباره صدای انفجار وحشتناکی به گوش میرسد . سر میچرخانم باز هم چیزی معلوم نیست ، یا حداقل من از اینجا نمیبینم . و این روند تا همین الان ادامه دارد و قلب من با هر بار شنیدن صدا ، یکی کم میزند .
ظاهرا امروز تولد حضرت محمد بوده و به همین مناسبت دو روز تعطیلی و صدای انفجارهایی به مناسبت برپایی جشن در همچین روزی .
خیلی برایم جالب است ، به هرمناسبتی جشن و آتش بازی به راه است و مهم نیست اقلیت باشی یا اکثریت ، تو آزادی آنچه را که دوست داری گرامی بداری . به عنوان مثال ؛ دو هفته پیش رحلت حضرت محمد بود و همزمان شب سال نو چینی ها ، به قدری آتش بازی کردند که تمام آسمان تا تقریبا 3 صبح روشن بود .
مردمانش همیشه متبسم هستند و این برای منی که در کشورم مجبور بودم برای بعضی افراد همیشه ابرو درهم کشیده باشم و احیانا گاهی پشت چشم نازک کنم ، بسیار عجیب است . بخندی یا نخندی ، لبخند تحویلت میدهند و من همواره درحال قیاس کردن با اهالی سرزمینم هستم که به محض چشم در چشم شدن ، نگاه میدزدیدند که مبادا مجبور شوند لبخندی هرچند کمرنگ به گوشه لبانشان بیاورند .
رنگ لباسها و آرایش صورتهایشان - چه آنها که حجاب دارند و چه آنها که ندارند - شاد و زنده است . اساتید دانشگاه از سرخابی و پرتقالی میپوشند تا آبی و سفید و یاسی ! حتی گاهی پیشنهاد میدهند که " برای فلان روز ، آن بلوز سبزت را بپوش ، شادتر است و بیشتر به چشم می آیی " !
خلاصه اینکه با مردمان شادی سر و کار دارم و این یعنی تا حدودی آرامش ، جدا از دغدغه ها و نگرانی هایی که دارم این رفتارشان باعث میشود که با استرس و تنش کمتری کارها را به پیش ببرم .
آخی یادش به خیر ... منظورم از یادش به خیر همین چند سال پیشه ها ، مدیونین اگه فکر کنید سن من بالاست . چی ؟ توی پروفایل نوشته 26 ؟ خوب نوشته باشه ، حالا اونها دلشون میخواد به ملت اطلاعات غلط بدن تقصیر منه ؟! والا به خدا .
جونم واستون بگه که توی این دهه فجر ، ما انواع و اقسام جرم ها رو مرتکب شدیم . از تزئین کردن کلاس بگیر تا گروه سرود و نمایش و - به قول تیراژه - کوفت و زهرمار ! روزنامه دیواری درست میکردیم بیا و ببین تازه یه عکس امام (اون موقع ها این ورژن جدیدش هنوز رونمایی نشده بود !) میزدیم اون بالاش همه حظ کنن . یعنی دست و پا میشکستیم که جزء نفرات جلوی گروه سرود باشیم و حنجره پاره میکردیم که بگیم : "الله یاور ماست ، خمینی رهبر ماست " !!!
باید اعتراف کنم هنوز که هنوزه این دهه رو دوست دارم (خوب حالا فحش نده ، توضیح میدم واسه چی !) برای زنده شدن تمام خاطرات مدرسه ام ، برای تمام هیجانی که به خرج میدادیم تا تمام برنامه ها روی اصول پیش بره . اکثر سالها مسئول برنامه ها من بودم و جدول اجرای برنامه ها رو هم من تنظیم و هماهنگ میکردم . یادش به خیر واقعا ... یاد روزهایی که نمیدونستم انزجار چیه و باور میکردم وقتی میگفت " دیو چو بیرون رود فرشته درآید " ...
روزهایی که با التماس به بابا میگفتم با خط قشنگش روی اون مقوا (این مقوا با اون مقوا فرق داره !) های رنگی بنویسه "انقلاب ما انفجار نور بود" تا برای تزئین به دیوار کلاس بزنیمش ، بابا میگفت حقیقتا هم انفجار بود ؛ نمیفهمیدم یعنی چی ...
امسال اولین سالیه که اون نوستالژی ها رو نمیتونم مرور کنم ...
*با تشکر از تیراژه و کیانا ی عزیزم که در تغییر و تحول اینجا خیلی کمکم کردند .
میخواهم برایتان از فضای خوابگاهم بگویم . میدانم با جمله مزخرفی شروع کردم . این جمله همانقدر بد است که جمله ی "این بود انشای من" کلا تمام انشا را ضایع میکند ! حالا اینکه چرا با این جمله شروع کردم را نمیدانم . شاید به مانند آنها که میخواهند سر صحبت را باز کنند و می گویند "چقدر هوا گرم/سرد است" ، من هم میخواستم چنین کنم . نمیدانم ! میبینید ، این کلمه شده تکرار این روزهای من . قصدم روضه خوانی و ناله سر دادن نیست که نه من آدم اینکارم و نه شما وقت زیادی دارید که بخواهید روز شنبه ای روحیه تان خراب شود . اما نمیدانم جدا" !
میدانید ، وقتی چیزی از حیطه اختیار من خارج میشود و هیچ تسلطی بر آن ندارم ، کلافه میشوم و "نمیدانم" میشود اول و آخر کلامم .
این روزها شبیه "دستگاه چند معادله و چند مجهول" شده ام . جالب است ، چند روز پیش ابن عبارت را به یکی از دوستان نسبت داده بودم و حالا خودم شده ام مثال بارزاش !
دیوار دوستی برایش سریع فرو میریزد . نگاه نمیکند "که" بود و "چه" کرد . یا نه ، اتفاقا چون نگاه میکند و میداند "که" بود و "چه" کرد ، با رفتاری ناپسند زود میشکند . آری این نگاه دقیق تر است .
دوستی میگفت هروقت کسی رنجاندتان ، مثل این است که یک میخ به دیوار کوبیده و بعد از دلجویی آن میخ را بیرون کشیده . دیگر میخی درکار نیست اما اثرش تا دنیا دنیاست میماند .
دیگری میگفت ، وقتی از دست دوستی دلتان گرفت ، فقط یک آجر از دیوار دوستیتان بردارید ، به کل دیوار را خراب نکنید .
نمیدانم چه سری است بین دوستی و دیوار ، شاید میخواهد بگوید تو آن سوی دیوارت بایست و من این سو ، تا آب از آب تکان نخورد و دلی نشکند و بغضی نلرزد ...
در ورودی را که رد میکنم ، به سمت ساختمان آزمایشگاهها می پیچم . حسی میگوید نگاهی تعقیبم میکند . به راست سر میچرخانم ، تو را میبینم ایستاده ای زیر آفتاب با آن بلوز سفید که عاشقش بودم . سرت را به سمت شانه چپ ات خم کرده ای و چهره ای مظلوم گرفته ای . یک لحظه می ایستم ، نگاهت میکنم ، نگاهم میکنی ، تا لبهایت باز میشود رو میگردانم و پله ها را دوتا یکی پایین میروم تا هرچه سریعتر از دید ات پنهان شوم . میدانستم که میدانستی با نگاهت ، بی کلام حتی ، جادو میکنی و من با این همه سرتقی ام حریف موج چشمهایت نبودم .
چه دست پیشی گرفته بودم که پس نیفتم ! حالا که فکر میکنم میبینم تو کم تقصیر نداشتی ، بس که کوتاه می آمدی . آخر مرد هم انقدر مطیع ؟ وابسته ؟ نگران ؟ عاشق ؟ چه ؟ درگیر چه حسی بودی که نمیخواستی خم به ابروهایم باشد ، ثانیه ای حتی ؟ درگیر چه حسی بودم که نمیفهمیدمت ؟ حالا هم نمیفهمم ، شرط میبندم نخواهم هم فهمید . درگیر چه بودی که مصرانه قدم به قدمم می آمدی بی هیچ کلام اضافه ؟ کدامین حس میکشیدت که مسیر اصفهان تا تهران را برای فقط "دو" ساعت بی وقفه برانی ؟ که از زمان گفتن "راه افتادمت" تا "رسیدمت" 4 ساعت فاصله باشد و چشمهای نگران من و لبخند تو و چشمکی که سخت نگیر و ...
دیوانگی ات برایم معنی نداشت و بی تفاوتی ام برایت بی معنی . از ابتدای راه گفتم متفاوتیم ، نگفتم ؟ براق شدی که پایتخت نشینی ات را به رخ میکشی و منی که فقط ابرو در هم کشیدن را آن روزها مشق میکردم ناتوان بودم در توضیح منظورم . همیشه بهتر از من حرف می زدی ، وقتی با مامانم هم کلام میشدی ، حتی نمیتونستم خودم رو جای تو تصور کنم که اگر در جایگاه تو بودم چه میکردم و چه میگفتم و من در این افکار غوطه ور که اشاره میدادی حرفی ، تائیدی ، تکذیبی ، چیزی ، و من ، گیج و منگ میگفتم هان ؟ و صدای خنده شماها ... ناز میخریدی که ناز میکردم ...
امروز دم در ورودی آزمایشگاه ، بی اختیار دنبال نگاه آشنا میگشتم ، به سمت راستم چرخیدم ، خورشید چشمم رو زد ...
بیدار میشی ، گیج زمان و مکان ، مکان ؟ سقفی باشد و زیر اندازی و ... نه! زیادی شاعرانه است . ما را چه به شعر و شاعری! جایی که گرم باشد و ... گرم باشد و چه ؟ زیادی فلسفی است ... جایی که دل خوش باشد ؟ دل خوش سیری چند ؟ سیر ؟ کو آدم چشم و دل سیر ؟ آدم ؟ کو نشان آدمیت ؟ اصلا کو آدم ؟ بشمار ... 1 ، 2 ، 3 ... باز هم سایت و قیمت و سقوط ... بیخیال سقوط ، از صعود بگو ، از امید بگو ، از پایان شب سیه سپید است ... نه ... از آغاز بگو ...
اس ام اس آمد .خبر خیلی کوتاه بود : دیشب علی و گلی تصادف کردن و الان گلی توی اتاق عمله ...
من چند باری پیام رو خوندم تا بتونم درکش کنم . واقعا شوکه شدم و احساس کردم نیاز دارم جایی بنشینم . با پیام دهنده تماس گرفتم .
گفتم : چی شده ؟؟
گفت : دیشب که برگشتیم ، علی مSت بود . ماهارو رسوند خونه و هرچقدر اصرار کردم که پیش ما بمونن گفت نه باید بریم ، سه دقیقه بعد زنگ زد که تصادف کردیم ...
صداش میلرزید . با ترس پرسیدم الان چطورن ؟ گفت علی چندتا ضرب دیدگی داره اما حال عمومیش خوبه ، اما گلی داغونه ...
گفتم : یعنی چی داغونه ؟ چرا اتاق عمله ؟؟
- صورتش به شدت بخیه خورده ... جراحی پلاستیک دارن انجام میدن ... دستش شکسته ، کمرش ضربه دیده ... نذاشتم حرفش تموم بشه ، گفتم کدوم بیمارستانین ؟
گفت : دلی نیا ... از 9 صبح اونجاست گفتن 4 میاد بیرون ، علی هم نمیشه رفت طرفش ، منم از دیشب نخوابیدم . نذاشتم کسی بفهمه . دوباره گفتم کدوم بیمارستان ؟؟؟ با بغض گفت گلی رو ببینی اعصابت خرد میشه ، حال علی بدتر میشه ... از دیشب تاحالا داره بی وقفه به خودش بدوبیراه میگه .
گفتم ماشین عادل چی ؟ سالمه ؟ گفت فقط ازش یه چیزایی باقی مونده ...
آخرش گفت دلی چقدر خوشحالم که دیشب تو با ما نبودی ، واگر نه الان کنار گلی ... و زد زیر گریه ...
گفتم من تا صبح بیدارم ، زنگ بزن ...
همیشه وقتی میگفتم درحالت مsتی رانندگی نکن ، میگفت بشین بچه سرجات ، شماها که رانندگی بلد نیستین ، فرغون میرونین ، باشه من فرغون میرونم اما تو خیال کردی هواپیما میروندی که پرواز کردی ؟ اگه گلی حالش خیلی بد باشه چطوری میخوای جواب عمه ات رو بدی ؟
چطوری بیام گلی رو ببینم ؟ اگه تغییر کرده باشه ... لعنت بهت علی ... لعنت ...
دیشب نزدیکهای ساعت 2:30 بود ، داشتم کم کم آماده میشدم بخوابم که یکدفعه آژیر خوابگاه به صدا در اومد . اولش اهمیت ندادم اما بعد کنجکاو شدم که قضیه چیه . کلید رو برداشتم و رفتم بیرون و جلوی در آسانسورها ایستادم بلکه کسی یا چیزی رو ببینم . اما خبر از هیچی نبود و فقط صدای آژیر بود که توی فضا اکو میشد و با شدت چند برابر پخش میشد . حالا من همونجور اون وسط ایستادم که یکهو به ذهنم رسید نکنه دزدی ، قاتلی چیزی اومده تو خوابگاه که آژیر و به صدا درآوردن (لعنت به این فیلمهای مزخرف که من درجا باهاشون همذات پنداری میکنم !) . رفتم تو اتاق و در رو قفل کردم . بعد دوباره به ذهنم رسید نکنه جایی آتش گرفته ... خلاصه من تا 3:30 مثل مرغ پرکنده هی میرفتم و میومدم و جرات نداشتم برم پایین ببینم چه خبره . جالب اینجاست که توی طبقه خودم و طبقه بالایی فقط 3 نفر هستیم و بقیه رفتن تعطیلات !
امشب اومدم برم شام بخورم ، آسانسور که رسید پایین ، داشتم از پله ها میرفتم پایین که برم طرف رستوران ، دیدم بنی بشری نیست . نگاه به ساختمون ها کردم ، توی هر ساختمون یک یا دو اتاق چراغ هاشون روشن بود . چرخیدم طرف خوابگاه پسرها ، برای اونها هم همین وضع بود .فضا جون میداد برای این فیلمهایی که میان طرف رو با اسلحه میکشن و میرن ، یا مثلا از اینها که با ماشین وسط خیابون خلوت زیرش میکنن . صدای نفس های خودم رو هم میشنیدم . دیگه نزدیک رستوران بودم که دیدم بسته است و دست از پا درازتر برگشتم (همچنان در همون فضا ! ) .
شب سال نو است و هیچ کسی اینجا نیست . هم اتاقیم که رفته کشورش ، خوابگاه که خالیه ، دوستانم هم رفتن بیرون احتمالا . چرا منو خبر نکردن ؟ چرا خبر کنن ؟ چه اجباریه برای هرلحظه با هم بودن ؟ شاید دلشون خواسته تنوع بدن به جمع دوستیشون ، شاید دلشون خواسته امشب جایی برن و کاری کنن که من نفهمم . آدمها که تعهد ندادن هرجایی که میرن و هر کاری که میکنن رو با آدم به اشتراک بذارن . منم ایستادم پشت پنجره اتاقم و از طبقه هشتم دارم آتش بازی رو نگاه میکنم .
روی معرفت من حساب نکنید ! بازهم به خارجی ها ! کی گفته بی عاطفه هستند ؟
نخیر بی عاطفه که نیستند هیچ ، خیلی هم مهربون و با محبت هستند .
یک هفته به مناسبت سال نو چینی ها کشور نیمه تعطیل هست و مراکز آموزشی هم تعطیل رسمی . بر همین اساس دوستان تایلندی مون باروبندیل رو جمع کردند و رفتند مملکتشون .از اینجا تا تایلند با ماشین فقط 4 ساعت راهه ! احتمالا با هواپیما یک ربعه ! (والا ما محلات درس میخوندیم میخواستیم برگردیم تهران 4 ساعت توی راه بودیم .) چی میگفتم ... آهان ، امروز صبح زود حرکت کردند . از اونجایی که هم اتاقی من هم عازم بود صبح کمی سر و صداش رو میشنیدم اما انقدر غرق خواب بودم که نکردم بلندشم و از این بچه خداحافظی کنم .
صبح که بیدار شدم این یادداشت رو دیدم ، خیلی خجالت کشیدم ...