هرسال شب سال نو ، یه غصه بزرگ میاد سراغم
چرا بابانوئل عیدی میده ولی عمو نوروز گدایی میکنه ...
من و دوستم ایستادیم و داریم با آب و تاب از برنامه دیشب چهارشنبه سوری و عید و سال نو و برنامه های احتمالی میگیم و بیشتر از همه حرفهامون حول ایران اومدن من میگرده و اون هی با حسرت آه میکشه و خلاصه توی همین گیر و دار یکی از دوستان چینیمون میاد کنارمون می ایسته و برای اینکه بی ادبی نباشه ، زبانمون رو تغییر میدیم که اون هم متوجه موضوع بشه ، که کاش نمیدادیم !! بله ، تغییر زبان همان و بمباران پرسشهای بی پایان ایشون همان !
-نوروز کیه ؟
ما : کی نیست ! سال نو ایرانی هاست .
-کی شروع میشه ؟
ما: 20 مارچ
-چاسوری (منظورشون چهارشنبه سوری بود البته ) چیه ؟
براش با دنگ و فنگ فراوان توضیح دادیم و خوشبختانه چون ارتباط این چینی ها با آتش خیلی تنگاتنگه ، به راحتی گرفت قضیه رو و ما خرسند نفس راحت کشیدیم .
-برای نوروز چیکار میکنید ؟
ما : خونه تکونی میکنیم ، سبزه میندازیم ، سفره هفت سین میچینیم .
اگه فکر کردید با همین سه جمله سر و ته قضیه هم اومد باید بگم سخت در اشتباهید ! یعنی من و هانی به هم گره خوردیم تا بتونیم بگیم سفره هفت سین چی هست !
هانی : سر سفره باید هفت خوراکی بذاریم که با (s) شروع بشه . مثل grass !
-اون : 
یعنی در کسری از ثانیه تمام آبرو و عزت ِ احتمالی ایرانی ها رفت زیر سوال . بهش به فارسی میگم "هانی یه چیز دیگه مثال میزدی خوب ، الان این فکر میکنه ما گوسفندیم آخه !" گفت خوب خودت یدونه بگو . منم با اعتماد به نفس کامل گفتم apple !
باز اون : 
دیدیم نخیر اینجوری نمیشه . شروع کردیم به آموزش زبان فارسی با رسم شکل ! براش داشتیم یه سفره هفت سین می کشیدیم که یکهو به ذهنم رسید سرچ کنم و عکس نشونش بدم . کاغذ و خودکار رو از ما گرفته بود ، از روی تصویر شکل میکشید بعد فلش میزد و حرفهای مارو زیر هر کدوم مینوشت .
یعنی داستان داشتیما ! آخرش رفتیم پیش این مسئولین برگزاری جشن نوروزی ، میگیم آخه 2تا بروشور بدین دست این بینواها ، که اینجوری هممون به هم گره نخوریم . نمیدونم قبل از ما هم چندتا شاکی دیگه داشتن یا لحن ما خیلی ملتمسانه بود ،چون به سرعت گفتن چشم !
امروز دقیقا 22 اسفند ماه است و من کمتر از چهار روز دیگر عازم ایرانم و فقط یک هفته تا عید سال 91 زمان باقی است .
نگاه به اطرافم میکنم ، وسایل از گوشه و کنار چشمک میزنند که من را جا نذاری . چمدان را گذاشتم وسط و دست به کمر ایستادم کنارش و سعی میکنم به یاد بیاورم مامانم چجوری این همه وسیله را جای داده بود !!
اول از همه به سراغ کمد لباسها میروم ... "تو را برای چهارشنبه سوری میپوشم" ، "تو را برای جشن نوروز دانشگاه" ، "تو را برای مهمانی آخر ترم" و بقیه روانه چمدان ... میروم سراغ تی شرت هایم..." تو را فردا" ، "تو را پس فردا" ، "تو پنجشنبه" ، "تو جمعه"، "تو شنبه" و بقیه پرتاب میشوند روی تخت ... سر باقی لباسها هم همین بلا می آید و میروم سراغ کشو ها . از کیفها موفق نمیشوم دل بکنم و همه شان میماند برای روز آخر ، کفش ها هم همینطور .
به چمدان نگاه میکنم ، فقط چند تکه لباس و البته اندکی سوغاتی گوشه سمت راستش را پر کرده. وای سوغاتی ها...یادم می افتد که هنوز لیست آدمهایی که برایشان باید سوغاتی ببرم ناقص است و صدای مامانم توی گوشم میپیچه که "دلی نذاری برای دقیقه 90" و من یادم می افتد که جمله " ایرانی ها ، دقیقه نودی هستند" چقدر پر مفهومه !
میام سروقته کتابهام ، گوشه چشمهام رو تنگ میکنم و سعی میکنم یادم بیاد هرکدوم رو تا کجا خوندم و صدایی در من "فریاد" میزنه که کوتاه بیا توروخدا ! توی 4 روز دیگه فرصت برای مطالعه نداری و جمع کن کاسه و کوزه ات رو ! و من در یک حرکت انتحاری همه شان را روانه چمدان میکنم و به خودم نهیب میزنم که "هی فلانی، بیخیال کیف و کفش ات شو " و عجیب اینکه گوش میدم و همه رو دسته میکنم و توی چمدان جا میدم .
یکدفعه چشمم به مانتو و روسریم میوفته که 6 ماهه دارن خاک میخورن و چمدان رو نیمه رها میکنم تا اونها رو بشورم .
الان اتاقم تقریبا خالی شده و شبیه اونهایی شده که میخوان چهار روز دیگه برن کشورشون !
وای کی برم سوغاتی هام رو تکمیل کنم؟ کی حاضره منو همراهی کنه ؟ خدایی سخت ترین کار دنیاست ...
ای وای فردا مامان مارال میرسه و باید برم به اون هم سر بزنم ، آخ که چقدر کار دارم ، خدایا چند روز نگهدار روزگار رو ...
چه خوبه که در تب و تاب زندگی شلوغم ، هستی ...
ایستاده ای و از دور نظاره میکنی هرج و مرجم را ... اما هستی ... نمیبینمت ... میبینی که درگیر میشوم و مشکلات مثل برف بر سرم دانه دانه فرود می آیند ... میبینی که دستی میخواهم برای یاری ... میبینی درماندگی ام را گاهی ... درست این میان از راه میرسی ... از جایی که توقع ندارم نشانی ، پیامی ، یادی میفرستی که یعنی "من هستم" ... "از من کمک بخواه" ... "یادم کن" ... "آرامش بگیر با یادم" ...
من این را زمانی به یادآوردم که آن دو دختر بروشور به دست آمدند تا به مسیحیت دعوتم کنند ... دقیقا زمانی که چشمم به عبارت "GOD'S IMAGE , GOD'S LIKENESS" افتاد ... وقتی گفتند : "فقط چشمهات رو ببند و بگو خدایا به من گوش کن " ...
به یادم آوردند که " دل ، آرام گیرد به یاد خدا " حقیقت داره ...
احساساتی بودن سخت است . درگیر روابط شدن ، دل دل کردن ، سراغ نگاه آشنا را گرفتن . شش ماه زمان کمی است برای دلتنگی ، برای حس غربت ، اما اگر زیادی وابسته باشی ، می بینی که یک عمر است . میفهمی که بغض اش سنگین است ، راهش دور است . با هرکس که راهی میشود ، یکبار چمدان میبندی در خیالت و با پرواز اش میپری به سمت آسمانی که آسمانت بود روزی . که من نه دلتنگ آب و خاکم و نه آن آسمان حتی ، که دلم پر میکشد فقط و فقط برای خانواده سه نفره ام و برای دوستان بهتر از جانم . نه حتی برای فامیلی که به حکم "خون" با هم هستیم و اگر حق انتخابی بود ، پسشان میزدم و دست دوستانم را میگرفتم و میگفتم شما فامیل من ، شما همه کس من ، شما زندگی و روزگار من ...
من یک ماه زودتر از تاریخی که اینجا ثبت شده به سوی ایران پرواز کردم ، آن روز فقط جسمم به من خواهد پیوست ...
از نظر من این یک باور اشتباه است که " از دل برود هر آنکه از دیده برفت " . اویی که دوستداشتنی است ، کجا برود که امن تر از دل باشد ؟ اویی را که دوست داری ، کجا حاضری بفرستی که خیالت راهت باشد به غیر از کنج دلت ؟
نه اینطورها هم که میگویند نیست . آخر مگر میشود رفیق شفیق گرمابه و گلستان ات را به چند ماه ندیدن از یاد ببری ؟ که اگر رفیق ، رفیق باشد و اهل رفاقت ، بی خبر نمی ماند از حال و احوالت و بی خبر نمی مانی از روزگارش . اویی که میرود از ابتدا هم در دل نبوده است و تنها رهگذری بوده در مسیر چشمانت . که همان بهتر برود ، برای چه بیهوده افق چشمانت را انبوه کنی از خیل عابران ؟ بگذار آنها که "باید" ، دیده شوند ، نگذار در ازدحام "نباید" ها گم شوند ...
یک هفته است که بی امان آسمان میبارد . اگر بخواهم دقیق بگویم ، فقط سه یا چهار ساعت در روز آفتاب میتابد و دوباره رعد و برق و بارش ...
شب ها با کمی نگرانی از سونامی میخوابم . از اقیانوس تا اینجا ، راه زیادی نیست ، اراده کند ، بلعیده میشویم .
دیشب به قدری هوا سرد بود که با سوئیشرت خوابیدم . الان تابستان است و گرمترین روزهای مالزی را سپری میکنیم ، آنها که اینجا بودند میدانند که فقط سوئیشرت در مراکز مسقف ضروری است و در این روزهای گرم تابستان ، ویا حتی فصل بارانی (اینجا فقط همین دو فصل را دارد ! ) کاربردی ندارد . و وقتی میگویم شب را با سوئیشرت به سر بردم تصور کنید که چه هوای عجیبی را گذراندیم .
آسمان چنان برق هایی میزند که یک لحظه شهر به کل روشن میشود ، من یک چیزی میگویم و شما یک چیزی میشنوید . باید دید تا باور کرد .
این روزها زیاد با آسمان چشم در چشم نمیشوم ، میترسم برق نگاهش چشمانم را بگیرد ...
صد البته من بسی راحتتر از این اتاق 12 متری دل میکنم تا فلان دوستم از آن خانه شیک سه خوابه اش ، با چشم انداز رو به اقیانوس آرام از طبقه بیستم . آهنگ رفتن که میکند ، بار و بنه میبندد و چشم چشم میکند که تمام وسایل را چیده و در و پنجره ها را قفل کرده باشد تا از شبیخون در امان مانند تمام آنچه را که برجای گذاشته است . من اما کوله ام را می اندازم و چمدانم را دست میگیرم و راهی میشوم .
باد که میوزد ، گلها و قاصدکها آزادانه میرقصند و این درختانند که به حکم ریشه باید بمانند و مقابله کنند .
حکایت آدمها هم همین است . آدمها با هم ارتباط برقرار میکنند و در این روابط اوج میگیرند ، هر چه پیشتر میروند بیشتر در هم ریشه میدوانند و دلبسته تر و وابسته تر میشوند . عمر روابط که دراز میشوند ، دوستی ها عمق میگیرند ، آن زمان است که دیگر نمیتوانی با "ابرو کج کردنی" راهت را کج کنی و "ما را به خیر و شما را به سلامت " بگویی . باید بمانی ، که نه از سر علاقه ، به حرمت همان ریشه . گذاشتن و گذشتن سخت نیست اگر دامن تعلقات کوتاه باشد و زنجیر وابستگی ها هم . ولی وای به آن روز که هزار و یک دلیل برای رفتن باشد و ریشه ای به قدمت درختان چند ده ساله ، اگر بخواهی هم نمیتوانی بگذاری و بگذری . متعلقاتت چنان چنگ در دامانت می اندازند که ماندن را به رفتن ارجح میداری ، کشمکش برای رفتن و ماندن و روزهایی که از پس هم در این میان ، میدوند ...
و چه پر حسرت است بی ریشگی و همواره ساری بودن ... روزها می آیند و میروند بی آنکه هیچکدامشان به او که جاریست متغلق باشد ...
*میخواستم برای یکسالگی وبلاگت پستی درخور بنویسم ، اما متاسفانه با درگیری های اخیر و اوضاع نابسامان اینترنتم ، ببخش این قصور رو بر من ... "کافه تیراژه" یکی از وبلاگهای محبوب من و نویسنده اش یکی از بهترین و نزدیکترین دوستان من است . امیدوارم قلمت ، همچون همیشه جذاب و دوستداشتنی بماند و پاینده و مانا باشی تا همیشه تیراژه عزیزم ...
چه حس خوبیه وقتی همه حال تو رو از من میپرسن ... حالا اونها میخوان اسمش رو دوندگی بذارن ، از کارو زندگی افتادن ، یا هر چیز دیگه . خیلی جالب بود که دیروز شنیدم کسی گفت "حتما براش یه چیزی داره که این مدت اینجاست" اونقدر برام سنگین بود که نفهمیدم به چه بهانه ای از اتاق زدم بیرون . اما مهم نیست ، همین که میبینم وقتی میگم آوا ؟ برمیگردی طرفم ، وقتی دوست پسرت که عجیب دوست دارم یکی بخوابانم در گوشش ، نگاهش رو پایین میندازه و میگه دلی خانم ممنونتم ، همین که مامانت امروز که باهات حرف زد و بعد گوشی رو گرفتم ازت ، صدای خنده هاش با گریه های من قاطی شده بود و بی وقفه میگفت : "دلی جان فقط بگو چی بفرستم برات ، چی میخوای از ایران ، تو فقط بگو " ، این ها برای من یه دنیاست .
مهم نیست چی کشیدم تا برسم بیمارستان ، مهم نیست که هر نیم ساعت یکبار زنگ اتاق عمل رو میزدم و پرستار هربار با یه عکس جدید میومد تا آرومم کنه ، مهم نیست وقتی جمعه شب ساعت 1 نیمه شب زنگ زدم به دکترت و کشیدمش بیمارستان و گفتم تو براش هیچکاری نمیکنی ... و برام پروسه درمانت رو مو به مو توضیح داد ، شب نخوابیدن هایم ، دلواپسی هایم ، امروز و فردا کردنم برای پیچاندن خانواده ات ، کلاس نرفتنم ، حتی اس ام اس امروز استادم : دلی منو به یاد میاری ؟؟!! ، از بس که در این یک هفته نرفتم دانشگاه ، اما همه شان به بهبودی تو می ارزه .
یکشنبه شب ، وقتی خوابیده بودی و آشفته و خسته و نگران نشسته بودم کنار تختت ، دکترت وارد شد و بهم گفت : تو چرا اخم کردی ؟ گفتم : نگرانم دکتر ... دستم را گرفت و گفت بیا .
رفتیم به اتاقش و ایستادیم جلو آینه کوچکی که به دیوار نصب شده بود . پشتم ایستاد و گفت اخم کن ... حالا لبخند بزن ! و باضربه ای روی شانه ام گفت این زیباتر است و ادامه داد "آدمها همیشه در بهترین وضع ممکن هستن ، بهترین رفتار ممکن رو ارائه بده. " نگاهش کردم ... گفت همه اینجا هستیم که هرکاری ازمون برمیاد انجام بدیم ، تو هم بهترین حست رو نشون بده ...
تو بهترین دوست من نیستی ، گاهی به شدت از حرفهایت و رفتارت رنجیده ام ، اما از اینکه رو به بهبودی هستی ، از اینکه امروز خندیدی ، از اینکه میگی دلی تو بمون پیشم ، از اینکه میگی من ایران نمیرم تو باشی خوب میشم ، از همه اینها خوشحالم آوا ...
ساعت 19، خسته از کارآموزی به خونه برگشتیم . کمی استراحت کردیم . امشب نوبت فائزه بود که شام درست کند و من باید سفره را بچینم و ظرفها را بشویم. حالا ساعت 23:30 است . فائزه رو به من میگوید :
- دلی ! بچه ها رو صدا کن میخوام شام بکشم .
من که در حال بیرون آوردن پارچ آب از یخچال هستم میگویم :سمیه ... زهرا ... بیاین شام
چشمهایش را ریز میکند . میگوید : خودم بلد بودم داد بزنم ! تمام دندان میخندم که ناگهان زنگ در به صدا درمی آید . درحالی که به هم نگاه میکنیم ، با هم میپرسیم : کیه ؟؟ حالا دیگر سمیه خودش را به اپن آشپزخانه رسانده و میگوید : زنگ را نمی شنوید ؟ و آیفن را برمیدارد و میپرسد : کیه ؟ برمیگردد سمت ما و با تردید ، طوریکه انگار با چشمهایش میخواهد تائید بگیرد ، میگوید بیا بالا عزیزم . من پارچ به دست ، فائزه کفگیر به دست و حالا زهرا که کنجکاو شده است و کنار ما ایستاده ، همزمان میگوییم : کی بود ؟
- فریبا
زهرا : فریبا ؟ الان ؟ تنها ؟ یا باز محمد رفته دنبال ... فائزه نمیگذارد حرفش تمام شود و میگوید : هیس ، آروم ، بذار ببینیم چی شده .
تا پارسال که من و زهرا همخانه بودیم ، به این رفت و آمدهای این وقت شب فریبا عادت داشتیم آن زمان تنها ما دو نفر در این شهر خانه داشتیم و دیگر دوستانمان ساکن در خوابگاه بودند .فریبا به بهانه ی اینکه به خانه ما می آید ، از خوابگاه اجازه میگرفت و با محمد تا نیمه های شب بیرون میماندند و نیمه شب به خانه ما می آمد . ولی از زمانیکه تصمیم گرفت با نامزدش -محمد ِ مذکور- زندگی کند ، رفت و آمدش کمتر شده بود .
سمیه در آپارتمان را باز کرد و با فریبا سلام و احوالپرسی کرد و بعد ما جلو رفتیم . فریبا که ما را در آن حالت دید ، گفت : شرمنده داشتین شام میخوردین ؟ من گفتم : داشتیم سفره را می انداختیم ، پالتو و روسری ات رو دربیار بیا سر سفره .
بعد از شام ، همانطور که نشسته بودیم دور هم ، فریبا بی مقدمه گفت : یه زحمتی دارم .
فائزه گفت : بگو عزیزم
من من کنان گفت : محمد الان خونه است ، میخوام یکی از شماها زنگ بزنه خونه و بگه مینا هستم ، بیا میدون نماز .
من : مینا کیه ؟
سمیه : چرا ؟
فائزه : باز کاراگاه شدی ؟
فریبا سوالهایمان را نشنیده گرفت و با یادآوری اینکه "حس من اشتباه نمیکند" انگشت اشاره اش را سمت من گرفت و گفت : دلی تو میزنی ؟
چنان محکم گفتم نه ، که گمان کردم تا عمر دارد هیچ کاری از من نخواهد !
ابرو درهم کشید و گفت : چرا ؟
گفتم : اولا من آدم اینکار ها نیستم و سریع لو میروم و ثانیا از محمد به شدت میترسم .
سریع گفت : زهرا کار کار خودته . تو از همه خونسردتری
زهرا به سمت ما نگاه کرد و گفت : میترسم فریبا و با کمی مکث و تردید جواب داد باشه ولی
فریبا: دیگه ولی نداره ، پاشین بریم
سمیه : کجا ؟
من : انتظار نداری که از خونه ما زنگ بزنن ؟
قرار شد فریبا ، فائزه و زهرا آژانس بگیرند و از باجه تلفن میدان کاج که نزدیک خانه شان بود ، زنگ بزنند و بعد با همان ماشین برگردند . اما ناگهان فریبا گفت ، نه ، همه با هم بریم . اینجوری هرکدام حواسمان به یک طرف هست که ببینیم محمد می آید یا نه ! خلاصه پنج نفر آدم سوار بر آژانس شدیم و قیافه متعجب راننده که "یعنی اینها این موقع شب کجا میرن " دیدنی بود . نمیدانم از سوز سرما بود و یا استرس که مثل بید میلرزیدم . من و سمیه چشممان به خیابان "محمودی" و "22 بهمن" بود . فائزه و فریبا هم از آن سمت دو خیابان دیگر که اسم دقیقشان خاطرم نیست را کشیک میکشیدند .زهرا هم با دستان لرزان شماره خانه فریبا را میگرفت که با گفتن کلمه "سلام" همه چرخیدیم به سمتش و فراموش کردیم برای چه ایستاده ایم آنجا .
خودش را مینا معرفی کرد و گفت ده دقیقه دیگر میرسد میدان نماز و منتظرش ایستاده تا خودش را به او برساند و گوشی را قطع کرد و همانطور مبهوت ، گویی که تازه فهمیده باشد چه کرده خشکش زده بود . چند لحظه گذشت ، لحظاتی که در سکوت محض خیابان که تنها نوایش صدای موتور روشن آژانس بود ، هرکدام یک سال مینمود که ناگهان فائزه گفت : بچه ها محمد ...
همه نشستیم پشت ماشین و سرک کشیدیم به سمت خیابان و پژوی سبز رنگی که از نظر دور میشد ... حالا برهم زننده سکوت ، صدای فریبا بود که میگفت : گفتم حس من اشتباه نمیکنه ...
*خاطره ای از روزهای نچندان دور...