تسلیت ، واژه کوچکی است برای به دوش کشیدن تمام غم ... هیچوقت فکر نمیکردم با لباس سیاه و چشمانی قرمز به استقبالم بیایی ... هیچوقت فکر نمیکردم قرار است برای بدرقه مادرت ، برای سپردن یک فرشته دست خدا ، مهمانتان شویم ...
امروز تو حرف میزدی ... گریه میکردی ... و ما فقط سکوت ... میان آنهمه سکوت صدای بی وقفه پنکه ها خبر از مهمانی ای میداد ... میهمانی ای که مهمانها می آیند برای بدرقه صاحبخانه ...
به مهربان و الهه نگاه میکنم ... چقدر خود دار ... گاهی نم اشکی پاک میکنند و مدام بغض فرو میدهند ... به مامانم که با هلن حرف میزند ... دمادم بغض اش را میخورد ... در عوض من فقط گریه میکنم ... به خیال خودم نیمی از بغضم را فرو میدهم اما این چشمه اشک خشک نمیشود ... با هر حرف هاله اشک و بغض و سکوت ... صدای آرام هلن و هاله و مامان و سکوت بی پایان ما سه نفر ... سکوتی که غممون رو فریاد میزنه و ما ناتوان در بیان حتی یک کلمه ...
ببخش هاله که جز سکوت و نگاه هایی که از نگاهت میدزدیدیم کاری بلد نبودیم ... ببخش که جز دستی بر روی دستانت ... جز بوسه ای بر گونه هایت ... جز کنارت نشستن ... کاری از ما برنیامد ...
ما پر از حرف بودیم و در سکوت فریادش زدیم ... تو پر از درد بودی و با نم اشکهایت خنک میکردی تب داغ دلت را ... نمیدونم چند سال از امشب باید بگذره تا این غم کم رنگ بشه ... میدونم به اندازه تمام لحظه های با هم بودنتان این داغ با شماست ... کاش بتوانیم این درد را حتی ذره ای برایت سبکتر کنیم ...
دروغ چرا ، والا بنده نزدیک به یک سال و اندی (این اندی با اون اندی فرق دارد ها !) است که ملتفت شده ام ابری وجود دارد که نه تنها همانند ابرهای دیگر بینگول بینگول و دالبر دالبر نیست بلکه زاویه دار است و از تعداد دقیق ضلع هایش (بله دوست عزیزم ، ضلع ! ضلعی باید وجود داشته باشه تا زوایه ای حاصل بشه یا نه ؟؟!! ) هم تا کنون خبری در دست نیست . همانقدر بدانید و اگاه باشد که انقدر ضلع و زاویه ی آشکار و نهان دارد که حالا حالا ها هم نائل به کشف و فهم دقیق این ابر نگردیده و نخواهید گردید !
مورخان بر این باورند که این ابر در روزگار های دور بیش از اینها هویدا بوده و اینطور نبوده که همانند ستاره ی هالی هر 75 سال یکبار بیاید و بدرخشد و برود . برای سوزاندن دل شما و خودم ؛ می درخشیده چه درخشیدنی !
الان کجاست و چه میکند و چه در فکرش میگذرد هم به من و شما مربوط نباشه پس به کی مربوطه ؟؟!! والا به خدا
در وصف وجودی این ابر همین بس که آنقدر زلال است که آنسوی آسمان ِ دلش پیداست ...
*تولدت مبارک حمید عزیز
یکی از تفریحات ذهن من اینه که هر آدمی رو که میبینم ، سعی کنم در رسمی ترین شکل ممکن توی یک مهمونی تصورش کنم . اگر آقا باشه ، ست ترین کت و شلواری که ممکنه به رنگ پوستش بیاد با یک کروات و یا پاپیون شیک تنش میکنم . این تصورات برای خانمها دامنه وسیع تری داره و به طبع سرم بیشتر گرمه . باید ببینم لباس بلند بهشون میاد یا کوتاه ، موهاشون باز باشه یا جمع ، کفششون چند سانت پاشنه داشته باشه و الی آخر ...
وای به اون روزی که لباسی که در نظر گرفتم به تن مدل مورد نظرم نشینه . یعنی باید هزار جور تغییرش بدهم تا خلاصه ملموس بشه . یا مثلا بارها شده که نتونم آرایشی که با لباسش هماهنگ میشه رو شبیه سازی کنم ، یا اون رنگ کرواتی که به کت و شلوار شخص مد نظرم بیاد رو تصور کنم . اما درست مثل یک پازل انقدر رنگها و لباسها رو جا به جا میکنم تا اونی بشه که از همه بهتره . آدمهای اطراف من هرچقدر هم اهل ساده پوشی باشند ، خلاصه در بهترین لباس ممکن توی تصور من جای میگیرند .
شما هم اگر دوست دارید تفریحات ویژه ی ذهنتون رو بگویید ...
گفته بودم که یکی از همکارها فرزندش رو - فرزند نیامده اش را - از دست داد . خب ، به دلایلی دو ماهی مرخصی گرفته است . امروز قرار بود بیاید و سری به بچه های شرکت بزند . همه دست به کار شدیم برای روحیه دادن به مامان ِ کوچولویی که نیامده رفت ...
میز کارش را پر کردیم از شکلات های رنگارنگ ، روی مانیتور اش کاغذ کشی بستیم و دسته گلی هم در لیوان آبی گذاشتیم . هرچند که نتونست بیاید و همه چیز دست نخورده موند تا فردا ...
آخر وقت که داشتم وسایلم را جمع میکردم ، ایستاده بودم تا سیستمم خاموش شود و بروم ، یکی از آقایون خدمه گفت چرا میز پونه رو انقدر قشنگ کردید ؟
گفتم : امروز قرار بود بیاید .
با خوشحالی گفت : "راستی ؟ میخواد بیاد ؟" و بعد رو به همکارش که درحال تمیز کردن زمین بود گفت : "اکبر بیا ، میز پونه رو نگاه کن . ببین چه گلهای خوشگلی داره ."
اکبر آقا آمد جلو و گفت : آره چقدر قشنگه ... بیا بریم از نزدیک نگاه کنیم ، کاش ما هم چیزی برایش گرفته بودیم ...
دلم چقدر برایت میسوزد تابستانم ... نمیدانم کجا کم گذاشته ای که هیچ شاعری برایت دست به قلم نشده است ... باقی فصلها چه کرده اند که تو نکرده ای ؟
هربار که میبینم بهار ِ رنگارنگ را با آن هوای ابری و باران های گاه و بی گاهش ، به رخِ زمستان سپید - که عجیب شیفته ی تک رنگ بودنش هستم در میان این همه رنگ به رنگیه روزگار - میکشند ... هربار که میشنوم پاییز - این پادشاه فصلها - است و هوای عشق و عاشقی اش ... بیشتر دلم برایت میگیرد ...
راستی چرا هیچ کجا جای تو نیست ؟ آخر انقدر کوچکی که حتی در مقام قیاس هم نمیگنجی ؟ دلت نگیرد نازنینم ... من تورا با تمام گرمایت ... با تمام روزهای بلند و شبهای کوتاهت ... با تمام میوه های فصل به فصل ات ... با تمام عطش ات ... در آغوش میگیرم .
چه کسی تو را قابل ندانست برای عاشقی ، وقتی که عشق من در همین فصل پا گرفت ... چه کسی تو را کم دانست برای رنگارنگی ، وقتی که گونه های گیلاس در همین فصل گل انداخت ...
دلخور نباش از شاعر ... شاید هیچ نمیداند که تو پاداش ِ صبوری در فصلهای دیگری ...
اینباکس رو باز کنی و اولین ایمیلی که به چشمت بخوره از "وی ویین" باشه ، با این عنوان " چرا پیغام های کتاب چهره تون رو جواب نمیدین ؟ خلاصه دارم میام ! " بعد با خودت بگی " آخی نازی داره میاد !" بعد انگار که تازه قضیه تفهیمت شده باشه ، میگی : داره میاد ؟! کجا ؟! با کی ؟! اینجا ؟؟؟!!!
بعد هی متن ایمیل رو میخونی تا ببینی درست دستگیرت شده یا نه . مو لای درزش نمیره ! وی وین داره میاد !!!!!! چند بار با خودت تکرار میکنی و جوابی درخور ارائه میدی . بعد اس ام اس میزنی به دوستی که اواخر فروردین اومد ایران و میگی وی وین داره میادا و اون بی تعلل زنگ میزنه ، بی خیال ِ اینکه نصفه شبه و دیر وقته و از این حرفها و هی میگه "جور شد مگه ؟ شوخی نکن" و هی پشت گوشی جیغ میزنه . منم اینور میخندم و میگم "کر شدم آروم ! بگو چیکار کنیم ؟ " .
هفته دیگه یک مهمان داریم از نوع شهرستانهای (شما بخوان ایالت ) جنوبی فنلاند ! تا ببینیم دخترک ِ سرزمین ِسرما چجوری میخواد با اینجا کنار بیاد !
پشت میزم نشسته ام اما چیزی غیر عادیست . بخش ِ ما و سکوت ؟! چرا امروز بچه ها انقدر آرامند ؟ بهتر ... با آرامش بیشتری کار میکنم و شب مغزم از دو طرف کشیده نخواهد شد .
اما نه ! اوضاع عادی نیست . پچ پچ ها مشکوک است . هر از گاهی کسی با آهی یا کلامی حسش را عیان میکند . دروغ چرا ، نگران شدم .
ایستاده ام کنار پانته آ تا پرینتی را که به پرینترم فرستاده بردارد و بعد برگه ی خودم را بگیرم .
میگه :دل آرام بچه پونه رو شنیدی ؟
میگم "نه ، چطور ؟"
سقط شد ...
هه ... چه خوب ...
اخم میکنه و میگه : اصلا به اسمت نمی آیی و میره .
ارتباط حرفم و اسمم رو نفهمیدم اما میتونم حدس بزنم که چقدر توی ذهنش بی عاطفه جلوه کردم . حتما بچه ها برای پونه خیلی ناراحتند ، من هم برایش ناراحتم ، شاید نتونم احساسش رو درک کنم اما اونقدر میفهمم که از دست دادن امید یعنی چی ... اما من برای کوچولویی که نیومده ، برگشت خوشحالم .
خوشحالم که به دنیای اگرها و مگرها پا نذاشت ، که یکی نشد مثل همه توی این "هزار تو " ، که گاهی با آهی نمیگه "زمین جای قشنگی نیست... " .
پسرک ، حالا احتمالا روی یکی از ابرها نشسته ای و پا روی پایت انداختی و با چوب کوچولویی که دستته ابر بازی میکنی.هر وقت نگاهت به زمین افتاد ، این دستهای منه که داره برات تکون داده میشه و برعکس همه که اینجا عزا راه انداختن ، دارم بهت لبخند میزنم ...
* چهارشنبه اتفاق افتاد ...
برای اجرای بعدی دیگه آماتور نیستم . انقدر تجربه دارم که نقشم رو خودم انتخاب کنم ... حتی میتونم بگم کی باشه و کی نباشه ... درباره ی دستمزدم حرف بزنم و متوقع باشم برای کمی و کاستی ها ... بگم دلم میخواد تا آخرش بمونم یا همون نیمه ی داستان خارج بشم ... دفعه ی بعد تو هم انقدر حرص نخواهی خورد از ناشی بودن من ... به بازیگرت افتخار خواهی کرد ... البته اگر نمایش "بعدی" درکار باشه ...
خرداد بود ؛ پانزدهم ! هوا گرم ... تعطیلات ِ مزخرف ... چت روم بابک به پا بود و میشه گفت محلی بود برای شب نشینی های مجازیمون ... به رسم هر شب اونجا دور هم جمع بودیم که بچه ها طبق معمول جویای وبلاگم شدند . دقیقا یادم نیست که پیش ترها چه بهانه هایی داشتم برای عدم ورود به این دنیا ، اما اون شب انگار فرق داشت ... حرفها به دلم مینشست و بیش از پیش ترغیب میشدم برای بودن در میان آن جمع ... این شد که خواستم باشم . آنقدر استقبال ِ بچه ها گرم بود که مشتاق تر از پیش شدم .
اینجا شد دنیای من ، جایی برای نوشتن ... گویی بعد دیگر وجودم نمایان شده بود . این بار نه تنها میخواندم ، بلکه خوانده هم میشدم و این دلنشین بود .
اتفاقهای زیادی را اینجا تجربه کردم ... خندیدم و ذوق کردم از شادیهایتان ، گریه کردم و فرو رفتم در خودم از غمهایتان ... امید دادم و امید گرفتم . روزهای خوش و ناخوش داشتم و همیشه عزیزانی در کنارم که محال بود غیر از این دنیا ، در دنیای دیگری بیابمشان ... عشق گرفتم و انرژی ، خیلی از هم فکریهایم اینجا رقم خورد ، لحظه های خوب زیاد داشتم ... لحظه های بد ... نه ... نداشتم ... بی اغراق ... من دوست دارم این دنیا را ، مجازستان ِ واقعی را ، شما را ...
* پدرم روزت مبارک ...اولین و قابل اعتمادترین مرد زندگی من ...
* روز پدر بر پدران بزرگوار بلاگستان ، جناب آرشمیرزا ، جناب آرش پیرزاده ، جناب دیادیا بوریا و به دوستان عزیز بلاگستانیم مبارک باشه . سایه تون تا همیشه مستدام .