جا میخورد ... میشود از نگاهش این را فهمید . با مکث میگوید خانم فلانی شما هستید ؟
چشمهایم را تنگ میکنم که یعنی باقی اش را بگو ... حواسم پیش توست ...
حالا متعجب تر از قبل میگوید : گفته اند فرم 34 را از شما باید بگیرم . امکانش هست ؟
روی صندلی ام جا به جا میشوم ... لبخند میزنم و میگویم "معلومه که هست " .
به وضوح شاخهایش را میبینم ...
فرم دستش است و مردد بین رفتن و ماندن ... قدم برمیدارد برای رفتن ولی گویی که طاقت نیاورد که حرف نزده برود ، میگوید " شنیده بودم عجیب هستید " و میچرخد که برود .
تن صدایم را کمی بالا می آورم و میگویم " گفتید و رفتید ؟ " حالا دستهایم را گره کرده روی میز گذاشته ام و کاملا صاف نشسته ام و سعی در پنهان کردن لبخندم دارم که با رسیدنش به میزم ، پهن میشود و دندانهایم میزند بیرون ! کمی به سمت جلو خم میشوم و در حالی که سعی دارم آرام صحبت کنم میگویم : آدمها تو را در دادگاه خودشان قضاوت میکنند ...
انگار که حلاجی کند حرفم را ، کمی مکث میکند ، با چشمهایش میخواهد چیزی بگوید اما در سکوت میرود ...
انـــــــتــــــــظـــــــــار آدم را میکشد
چه کــــــــشــــیــــــدنــــــش ؛
چه داشــــــــتــــــنــــــــــش ...
*05-30 یک امتیاز منفی ...
دیار دلیرانم ... نبینم سیاه پوش شدنت را ...
هنوز هم دستهایی هست که دستت را میگیرد و
بلندت میکند ...
فطریه من تقدیم به غیوران سرزمینم
*خطاب به شخص اول مملکت : باید دقیقا چیکار کنیم که به چشم بیاید ما ایرانی ها هم انسان هستیم ؟؟؟
*علیرضای عزیز ؛ ممنونم برای تمام زحمتی که به خاطر ساخت هدر کشیدی .
در ترافیک و پشت چراغ قرمز ... کمتر کسی است که ندیده باشد ویراژ دادن و نشنیده باشد بوق بی امان بعضی راننده هایی که به کل از رانندگی کردن پشیمانت میکنند ...
در مراکز خرید ، صفهای طویل پرداخت و دریافت پول ... محال است که از بی مبالاتی اشخاصی که بویی از احترام به حقوق شهروندان نبرده اند ، قسر در رفته باشید !
در برخوردهای اجتماعی معمول ... غیر قابل تصور است که حتی برای یکبار هم که شده زیر لب نگفته باشید "عجب آدم بی فرهنگی"!
از سیاست و بازی هایش و درگیریهایمان هم که دیگر چیزی نگویم بهتر است ...
اما این تمام داستان نیست ... روزهایی است که بی خیال "چه هست" و "چه کرد" و هزاران "چه" و "چه" ی دیگر ، میشویم "یک تن" و فریاد میزنیم "زنده باد قهرمان" ... " زنده باد ایران" ... درست مثل امشب که از ایران تا انگلیس یک صدا شدیم و فریاد زدیم "ایران" ...
*خیلی اوقات با خودم فکر میکنم که یعنی میشه به ایرانی بودنم افتخار کنم ؟!
باور کنی یا نه ، دل ِ عاشقی دیگر در کار نیست ... اما دست خیال را مگر میشود گرفت ؟ پایش را میشود بست ؟ مگر میشود گفت نرو ! مگر میفهمد "عزیز جان تمام شد !" یعنی چه ؟
حالا هرچقدر این دل بی نوا را بفشارانم ، هر چقدر تهدیدش کنم ، هر چقدر برایش دو دو تا چهار تا کنم ... خیالم را نمیتوانم به زنجیر بکشم ... میرود آن بالا بالا ها و میرساند خودش را به توئه خیالی ... برای خودش عاشقانه میسازد و خوش است در آن عالم حبابی ای که ساخته ...
در آن عوالم است که با لبخندت زندگی میکند و با غمت سر ریز میشود از غصه ...بارها برایش گفته ام که "گذشت" ... که قصه ای بود و پایانی ... که نگیر دنبال این کلاف را و مدام گره بر گره نزن ... اما باز هم شب که میشود ، پرده را کنار میزند و چشم چشم کنان دنبال ستاره ای میگردد که قرارش را گذاشته بودیم ، گویا نمیداند ستاره را سالهاست که خواب برده ...
توی آینه به خودم نگاه میکنم و میگویم امسال هم از راه رسید ...
چیزی درونم میلرزد ، کمی دلشوره دارم . اما میدانم که میشود ، که میتوانم
...
به یکسال گذشته فکر میکنم و به روزهایی که گذراندم ...
نمی خواهم بی جهت فضا را معنوی جلوه دهم ، نه ، اما گاهی اینطور می شوم .
آدم خودش را که گول نمی زند . اتفاقا بین من و معنا هیچ رابطه ی منطقی ای
نمیشود پیدا کرد . اصلا من کجا و عرفان و معنویت کجا ... این روزها فقط
میخواهم خودم را کمی قانع کنم و با خدا سر و کله بزنم . هی من به او بگویم
"این چه شد؟" و هی او به من بگوید "آن چه شد؟" من از او بپرسم "چرا؟" و او
به من بفهماند "چگونه" ... چقدر این روزهایم پر شده است از "هر چه بر سر ما میرود ارادت اوست "... ارادت ... محبت ... چقدر دلم میخواهد گاهی تنگ در آغوشش بگیرم و همانند بچه ها بهانه بگیرم ... چقدر دلم میخواهد روزی خلاصه این مهر سکوت بشکند و بتوانم به زبان بیاورم تمام آنچه را که همیشه و همیشه در سکوت و با نگاهم به آسمانش گفتم ...
خاصیت این ماه نمیدانم چیست که بیشتر یادت میکنم . هرچند که مگر میشود بی یادت سر کرد ؟ چطور انکارت کنم وقتی جاری هستی در لحظه هایی که عجیب نیاز دارم به نیرویی قوی تر از آنچه در اطرافم است ... چطور چشم ببندم بر دیدنی هایی که میدانم از سوی تو به سمتم آمده ...
باور کنی یا نه ، باورت دارم و میدانم فقط و فقط محبت ارزانی میکنی حتی اگر اسیر ِ "اما" و "اگر" و "چرا" و "چنین" شوم ... حتی اگر ماه میهمانی ات آمده باشد و من هنوز شال و کلاه نکرده باشم ...
*هاله بانوی عزیزم ، بانوی پراحساس و نازنینم ... میدانی که میدانم تا چه حد این روزها غمگینی ... اما منتظرم ... منتظرم که یکی از همین روزها دوباره گوشی ام زنگ بخورد و آن سوی خط تو باشی و بگویی "خوبی دلی ؟ همه چیز آرومه؟" ...
تو که آروم باشی ، آرومه رفیق ...
دل آرام این روزها دارد روزهای 26 - 27 سالگی اش را قدم میزند . فکر میکند ، آرزو میکند ، کار میکند و زندگی ... غرغر میکند ، شاکی میشود ، در را به تخته میکوبد . خوشحال میشود و قهقه میزند و لبخندش پهن میشود بر سر زندگی اش ...
تلاش میکند برای بهتر شدن ... نتیجه کار برایش مهم نیست . که چه کسی گفته به هدف رسیدن شرط است ؟ قدم گذاشتن در مسیر _ حتی اگر هدف ناکام بماند _ برای من اصل است . اینکه زحمت ام را بکشم ، اینکه جا نزنم ، اینکه وقتی به عقب نگاه میکنم بگویم "تو دویدی ، حتی اگر نرسیدی" .
تولد با شکوه ترین اتفاق این دنیاست . مهمترین روز زندگی آدمها ... روزی که میان اینهمه فصل و ماه ، مخصوص توست ... "روز تو" ...
دلم میخواهد هر سال با فوت کردن شمع تولدم ، نفسی راحت بکشم و بگویم " دل آرام امسال بهتر از پارسال بودی یا حداقل خواستی که باشی " .
*آغاز بیست و هفت سالگی ...