دنیای دل آرام

در تلگرام: t.me/delaramnevesht

دنیای دل آرام

در تلگرام: t.me/delaramnevesht

ساز و راز

همیشه دلم میخواست یک ساز داشته باشم . سازش فرقی نمیکرد ، فقط همینکه من هم میتوانستم هم پای زندگی بنوازم برایم کفایت داشت  . قر و فر اش را بلد نبودم . اما دلم چیزی میخواست که سکون نداشته باشد . ویولونی ، دفی ، ساز دهنی ای ، فلوتی ، چیزی ... بنوازم و قدم بزنم ... بنوازم و برقصم ... بنوازم و بچرخم ...بنوازم و زندگی کنم ...

نه نت میدانستم ، نه الفبای موسیقی و نه حتی کوچکترین دانشی ... فقط یک ذهن خیال پرداز داشتم و سازی خیالی ... دست خیال باز بود و میتازید ... هر آهنگی را که به دلم مینشست با ساز خیالی ام مینواختم و در آخر تعظیم میکردم برای حضار همیشه در صحنه ای که محال بود اجرا داشته باشم و نیایند ... همیشه هم سالن پر بود ... گوش تا گوش علاقه مندانی که به عشق شنیدن نوای سازم می آمدند ...با معرفتها ...

آن روزها سی دی ای از یک کنسرت اسپانیایی به دستم رسیده بود . دو دختر با پیراهن های آبی لاجوردی ویولون میزدند و میرقصیدند ... به قدری شیفته شان شده بودم که تا مدتها خودم را جای یکیشان تصور میکردم . چشمم را میبستم و دقیقا ً میدانستم از کجای موسیقی به بعد را باید بنوازم ... آنجایی سخت میشد که دو دختر با پاشنه های کفششان رینگ میگرفتند و چشمهای من بود که آنهمه توانایی را با اشتیاق میبلعید ...

مدتها تلاش کردم تا بتوانم حس اش را بگیرم ، تا وقت اجرا در برابر دیدگان حضار شرمنده نشوم . آخر میدانید ، از راههای دور و نزدیک می آمدند ...

هنوز هم از موسیقی هیچ نمیدانم . هنوز هم سازی برای نواختن ندارم ... اما گوشهایم تا توانستند موسیقی شنیده اند و لبهایم موزیسینها را تحسین کرده اند ... و من در این سالها تمام هنرم را جمع کردم در رقصم ... نوازندگان حتما خوشحال میشوند که رقصی با نوایشان همساز باشد ...


*تولدت مبارک آوا ی عزیزم


عاطفه ها حریف فاصله ها

هفته پیش دلم هوای یکی از دوستانم را کرد . همانطور که تلفن روی گوشم بود و منتظر پاسخگویی او ، به این فکر کردم که چقدر عجیب ... من از این سر شهر ، دلتنگ کسی در آنطرف شهر ... چند ماه است هم را ندیده ایم ؟ دو ماه ... پس چرا هنوز دلتنگش میشوم با اینهمه فاصله ... با اینهمه مشغله ... بعد خودم خنده ام گرفت از افکار مضحکم ... گفتم تو دیگر چرا ... تو که از فرای امواج اینترنت ، دلبسته میشوی به آدمهای هرگز ندیده ی زندگی ات ... دلتنگ میشوی برای کسی که انگار سالهاست میشناسی اش  ... نگران میشوی ... تو دیگر چرا ... 

این را وقتی بیشتر درک کردم که محمد گفت برای کاری میاید تهران ... دیگر بماند که چطور همه با هم هماهنگ شدیم برای دیدن دوستی که کیلومترها آنطرف تر ، که نه در آن سر شهر ، بلکه در شهر دیگری زندگی میکند ... اراک ... نمیدانم فاصله اش تا تهران دقیقا چقدر است ، اما هر چه بود نتوانسته بود مانع آشنایی و دوستداشتن کسی شود که داشت می آمد ...

هاله بانوی عزیزم مسئول هماهنگی گروه شد و با تلاشهای فراوانش همه را جمع کرد ... فرزانه مهربان ، مامان سمیرا ، تیراژه نازنین و الهه گل ... بابک عزیز و جناب جعفری نژاد که با آن ترافیک سنگین بزرگوارانه کنارمان بودند ... و میلاد که با عکسهایش سنگ تمام گذاشت ...

در عصر روز یکشنبه ، هشتم بهمن ماه ، 10 نفر بر سر یک میز جمع شده بودند  ... کسانی که بی اعتنا به مسافت ... فقط به اتکای محبت ... کنار هم بودند ...


*این پست تقدیم به محمد ... امیدوارم به زودی فرصت دوباره ای برای دیدن او و فهیمه عزیزش فراهم شود ...



با کدام پرواز به سویت بیایم ؟

آنقدر آرام و بی صدا رفتی که دقیقا روز رفتنت را به یاد ندارم . سه چهار سالی بود که در رفت و آمد بودی ،شاید هم بیشتر، تا اینکه بالاخره بار سفر بستی. باور نمیکنم که مقصدت آنقدر دور بود ... نه اینکه نبینم ات ، نه اینکه صدایت را نشنوم ، که این روزها دیدن و شنیدن آدمها دیگر به بعد مسافت کاری ندارد . همین جایی و نیستی ... همیشه همین بودی ، همیشه همین بودم . ما بی تقصیریم ، زبان هم را نمیدانیم . نه ... بحث زبان نیست . حکایتمان ، حکایت کسی است که از فرهنگ کشورش چیزی نمیداند . نه ... میداند ولی قبولش ندارد . این میشود که کوچ میکند . راهی مسیری میشود که به آن اعتباری نیست . اما برایش از ماندن بهتر است . قصد سفر که کنی بازگشتت محال است . حتی برگردی هم نمیشوی آنکه بودی . من هم نمیشوم . خیلی چیزها عوض شده . رابطه آدمها با هم _ میخواهد پدر و دختر باشند ، خواهر و برادر و یا دو دوست ساده  _ مثل یک طناب میماند . وقتی پاره شود و دوباره گره زده شود و دوباره و دوباره ... هیچوقت آنچه بود نمیشود ... مثل کاغذ مچاله شده ، چینی شکسته شده  ... این را بگویمت که تنها من و تو مسافر این مقصد بی پایان نیستیم . خیلی های دیگر مثل ما هستند . هستند و نمیفهمند ... راهی شده اند و نمیدانند ... دور شده اند و باورش ندارند ...شاید هم میفهمند و میدانند و باور دارند ... چه کسی میداند ...

این غم دارد ها ... نه که فکر کنی خیلی ساده و بی تفاوت و خیلی شیک گفتیم باشد از امروز نه من و نه فلانی ... نه ... درد کشیدیم ... نمیدانم کدام بیشتر ... نمیدانم کدامیک از ما بیشتر محق بود و گذشت ، کدامیک بیشتر اذیت شد و دم نزد ، اما خب این تصمیم دو طرفه بود که نانوشته ، شویم عابرانی بی تفاوت نسبت به هم ...بی تفاوت نه ... دل چرکین ... نه ... غمگین ... آری ، رهگذرهایی که همدیگر را میشناسند و نسبت به هم غم دارند و نمیتوانند دم بزنند ...


همه اینها را گفتم ، اما حرف دل من این نیست ... درد ِ دل من این نیست ...درد ام درد دوری است ... دل من که این چیزها را نمیفهمد ... عقلم چرا ... دیدی که چه بی وقفه برایت ردیف کرد و به نتیجه رساند و دسته گلی بر مزار رابطه های تمام شده گذاشت و رفت ... اما آنها را این دل قبول ندارد ... نمیخواهد این فرسنگها فاصله را تا صندلی ِ کناری ... میفهمی ؟ ... نمیخواهد ...


روزشمار ِ روزمرگی ها

http://s3.picofile.com/file/7626530428/1bahmann.png


و من از یک جایی به بعد ترفندی کشف کردم که از زمان جلو بیوفتم ...

اینطور که هر شب وقتی میرسم خانه تقویمم را ورق میزنم ... فردا صبح که از خواب بیدار میشوم احساس نمیکنم که امروز شروع شده و من عقب مانده ام ...




تنور خاموش ، گرم نمیشود

کاش اختیار ولوم احساسات دست خود آدم بود . مثلا دلت میخواست یکی را بیخود و بی جهت بیشتر دوست داشته باشی . یا همینجور ویرت میگرفت و از یکی تا سر حد مرگ بیزار میشدی . اما خب ولوم احساسات ما دست افرادی است که با آنها ارتباط داریم . خودشان درجه دوست داشتن و تنفر ما را کم و زیاد میکنند .آنقدر توانایی دارند که تو را مجذوب خودشان و یا مایوس کنند . در هر حال چیزی عوض نمیشود . شعله احساس تو با رفتار آنها بالا و پایین میرود ، نه به میل شخصی خودت ...

مثلا دوستی ذره ذره هیزم جمع کرده تا تنور محبتتان گرم شود و بعد با یک حرکت انتحاری آب میپاشد و خاموش میکند و به گند میکشد تمام محبتی را که نثارش کرده بودید و حالا خودش را بکشد ، اصلا بیاید درسته بیاندازد توی همان تنور ، روشن نمیشود که نمیشود ...



هفته گذشته ، هفته خوبی نبود . به غیر از پنجشنبه که به دلایلی خیلی خوب بود ، این چند روز افتضاح بود ... از بس که سرفه کردم ... با هر نفس کشیدن دقیقا سه تا سرفه میکنم ... و این یعنی اجتناب از تنفس ... اما از آنجایی که امر غیر ممکنی است و مجبورم به هر حال به جهت حیات نفس بکشم باید رنج سرفه ها را هم به جان بخرم ... از اوایل هفته گذشته شروع شد . دقیقا یکشنبه ... اولین بارش نبود و آخرینش نیز ... دردی کهنه و من هم که عادت کرده ام به این کهنه درد ... اما باقی آدمها چه گناهی دارند ... وقتی با هر سرفه گوشهایشان را میخراشانم ... با گرفتگی صدایم برایشان دردسر میسازم ...


*عنوان را بگذارید همان عنوان پست تیراژه ... نفس کشیدن واقعا سخته ...



اون که رفته دیگه هیچوقت نمیاد

صدای لخ لخ چرخ دستی بر روی آسفالت ، سکوت کوچه تنگ را برهم میزند . یک نان سنگک که حالا حتما از سرمای هوا یخ کرده و از دهان افتاده ، تنها سرنشین چرخ دستی است . دوربین کم کم بالا می آید . از پشت هیبت پیرمردی را میبینیم که آرام و متین قدم برمیدارد و چرخ را پشت سرش میکشد . بالاتر ... و یک لحظه مکث ... پیرمرد سر بر میگرداند و ملتمسانه با چشمهایش پی شخصی میگردد . چشمهایش تا ته خیابان را ، ما بین تمام درختان را ، حتی میدان کوچک منتهی به خیابان اصلی را ، دو دو میزند ... نیست ... بغض تمام این روزها میریزد در جانش ...نم اشکی و حرکت سری از حسرت ... نفسی که سنگین میشود و کوچه ای که تا ته دنیا هم امتداد داشته باشد ، بدون "وجودش" بن بست ِ پر غصه ای بیش نیست ...



مادر شوهر هم مادر شوهرهای قدیم !!

امروز مامان مهمانی دعوت داشت . 


روز - داخلی - منزل ما !


بابا در حال میوه شستن در آشپزخانه ، من در حال سبزی پاک کردن به همراه مامان ...

من : نهار بریم خونه مامان بزرگ ؟

مامان : آره پیشنهاد خوبیه ، نهار بخرید برید اونجا که هم ایشون تنها نباشن هم شما ها .

بابا : الان زنگ میزنم .


روز - داخلی - کماکان منزل ما !


بابا زنگ زد و قرار شد نهار بخریم و سه نفری بریم اونجا .


کمتر از پنج دقیقه بعد ... 


تلفن زنگ میزند .

بابا : نه ، سه نفری میایم . جایی میخواهی بری مگه ؟ ... باشه ... باشه ... نه این حرفها چیه مامان ... حتما ... خداحافظت .

من و مامان همزمان پرسیدیم چی شد ؟!

بابا : مامان گفت بدون تو خوش نمیگذره . یه وقتی بیاید که خامنت هم باشه !!

بابا :

من :

برادر:

مامان : +


مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید

این روزهای جشن و شادی به تمام هموطنان مسیحی عزیزم فرخنده . امید که سال پیش رو برایتان پر باشد از اتفاق های نیک و لحظه های دوستداشتنی .


*برترین تبریکات به دوست عزیزم سرژیک آزاریانس



http://s2.picofile.com/file/7596959886/Christmas_general_carousel.jpg

آن مرد هنوز مقام دارد...

خیلی شیک ایستاده جلوی روی نماینده های ملت - همان افراد منتصبی که به جای نماینده های مجلس برای مردم بی نوا جا زده اند - و میگوید " ما تا لحظه ای که این فرزندان به جامعه برگردند در کنارشان میمانیم " .

میمانید ؟! آن روزهایی که باید می بودی کجا بودی ؟! پول به رخ میکشی ؟! هزینه درمان ؟!

خب جناب وزیر چرتکه ات را بیاور تا حساب و کتاب کنیم  ...  سوز دل پدر و مادر هایی که یک چشمشان اشک و دیگری خون است چند ؟ عمر آن دو دختر معصومی که پر کشیدند چند ؟ تمام آینده ی تباه شده بیست و چند دختر دیگر چند ؟ آرزوهای پر پر شده دنیای کودکیشان چند ؟ پاک کردن آن روز وحشت از حافظه هایشان چند ؟



من امروز سیاهپوشم از پرواز دو دختری که معصومانه در آتش سوختند ... شرمسارم از داشتن دولتی که نه تنها این داغ دلش را نمیسوزاند ، بلکه زحمت برکناری وزیر آموزش و پرورش را به خود نمیدهد ... همدلی میکنم با تمام والدینی که پاره های تنشان ، مظلومانه تبعید ِ تختهای بیمارستانند ... بی قرارم که "چو عضوی به در آورد روزگار ، دگر عضوها را نماند قرار " ... و خجلم که نهایت "آدمیت" من خلاصه شده در این چند جمله ...