گزارش زنده و مستقیم بنده را از واپسین لحظه های روز چهارم فروردین میخوانید. فقط اگر کمی رشته های اعصاب و روانتان روی هم افتاده و یا اتصالی کرده و یا کلا همینجوری بیخودی اعصابتان را قرض داده اید به دیگران و در فقدانش میسوزید، نخوانید این پست را که نه تنها گره ای نمی گشاید بلکه بیم آن میرود که گره ای تازه بیفزاید عشق، آهان نه عشق که نه، همین پست...
عارضم خدمتتان که در واپسین لحظات روز بیست و هشتم اسفند همچین بشکن و بالا انداز و قر تو کمر گفتیم خب خدا را شکر که میرویم و شش روز چشممان به چشم خیلی ها نمی افتد و حسابی خوش میگذرانیم و استراحت میکنیم و عقده های درونیمان را یکی پس از دیگری میگشاییم در این تعطیلات. البت که چشممان به چشم خیلی ها در محیط کار نیفتاد و بسی خوش گذراندیم و دانه دانه عقده های درونیمان را گره گشایی کردیم اما از خدا که پنهان نیست شما هم خودی هستید، یک غمی مرا فراگرفته که نگو و نپرس...
حالا چرا؟ آفرین خوشم می آید که همیشه سوالاتتان را به جا مطرح میکنید و همینجور کار و زندگی را رها میکنید و دست زیر چانه میگذارید و چشم از مانیتور برنمیدارید تا من جواب بدهم(آره جون خودم!!). از روز اول عید هرکسی بنده را دید، بعد از چاق سلامتی اولین سوالی که از ذهنش گذشت این بود که از کی میری سر کار؟ آخه عزیزم، جانم،خانم من، آقای من، من جای شما را تنگ کرده ام مگر که انقدر پیگیر کار من هستید؟ حقوق من را میدهید؟ ترس دارید از زیرکار در بروم؟ خوبه منم هی بیام از چیزهایی که بدتان می آید سوال بپرسم؟ نه جان من خوبه؟
خلاصه اینکه از همان روز اولی من هی خودم را میزدم به آن راه که لذت تعطیلاتت را ببر و هی آنها آن محیط جذاب و دوستداشتنی را جلوی دیدگان بنده نقش میکردند...
جان مطلب اینکه فردا راهی کار هستم. دلتون خنک شد؟ الان راضی هستید؟ دیگه مشکل حله؟ 
عید نوروز را تبریک میگویم و امیدوارم امسال هزاران برابر از پارسال بهتر باشه برایتان.
با گذشتن دو روز از سال 92 خیلی زوده که بخوایم بگیم امسال سال خوبی هست یا نه. اما باید باشه. درسته که خیلی اوقات نمیشه با روزگار جنگید، قبوله که خیلی وقتها از بازیهای سرنوشت هنگ میکنیم، بی شک بوده خیلی اوقات که مات و مبهوت اتفاقاتی شدیم که پشت هم برامون از زمین و آسمون باریده، اما یادمون هست روزهایی رو که از خوشحالی جیغ کشیدیم، یادمون هست روزهایی که لحظه شماری کردیم برای رسیدنش، یادمون میاد زمانهایی که ناباورانه شانس یارمون بوده و ایام به کام. نگو نه که باورم نمیشه... نمیگم نه که باورت نمیشه...
دل به دل هم بدهیم و دستهایمان را بالا ببریم و بخواهیم بهترینها را برای تمام نگاه هایی که به آسمان است...
*این اهنگ صمیمانه تقدیم به شما...
منتظرم... منتظر اس ام اس های تبریک سال نو. منتظر شنیدن آرزوهای خوب خوب برای شروع یک سال جدید. منتظر خداحافظی هایی که خبر از شش روز خواب بدون دغدغه میدهد. منتظر چیدن سفره هفت سین که تمام سلیقه نداشته ام را به پایش بگذارم و ده دوازده روز از مهمانها به به و چه چه بشنوم. منتظر حس گرفتن و دعای لحظه تحویل سال. منتظر عیدی گرفتن. منتظر حس مخصوص یک مراسم ایرانی با تمام کم و کاستی ها و اختلاف نظرهایش. انتظاراتم به زودی برآورده میشوند...
میدانم بعد از شش روز باید غرغرهای مدیرم را تحمل کنم. جای خالی بچه ها را نگاه کنم. به تمام آنهایی که خوش میگذرانند حسادت کنم.برای تمام برنامه ریزی ها دلم بلرزد. با خودم قول و قرار بگذارم و به ریش عهدهای سال پیشم خنده که نه قهقهه بزنم...
من با تمام انتظاراتم، با تمام دانسته هایم، با تمام حسهای خوب و بدم و با تمام دلشوره هایم وارد سال جدید می شوم. طبیعت نو می شود، ساعت جلو می رود اما آدمها همانند...
یادداشتهای چرکنویسم را بالا و پایین میکنم. هر کدام را که باز میکنم، گویی دری به سرزمینی جدید باز میشود و نوایی در پس زمینه نواخته میشود. انگار چند نفر چیزهایی نوشته اند و اینجا ذخیره کرده اند. اصلا از این پست تا پست بعدی و حتی قبلی تفاوت شب و روز که نه، ولی صبح تا نیم روز را دیگر میشود برایش قائل شد.
پست اول را میخوانم... یعنی چه؟ بیشتر قیافه ام شبیه علامت سوال میشود تا نویسنده متن مذکور( البته با پوزش از جامعه نویسندگان). نمیفهممش و میبندمش تا شاید روزی یادم بیاید منظورم چه بود!
پست دوم... اوه... عجب خشمی... به طعنه میگویم: خانم وایسا با هم بریم... نه نه این پست واقعا درخور این روزها نیست. مردم دارند برای عید آماده میشوند. زیر لب میخوانند" از خونه بیرون بیا هوا بهاری شده". حیف است حال و هوایشان با این پست خشمگین بهم بریزد. زیر لب میخوانم" عید اومد بهار اومد..." و میروم پست بعد.
پست سوم... چه عاشقانه... برای چه کسی اینطور پر سوز نوشته ام؟! نیست زیادی عشق را تجربه کرده ام، نیست زیادی عاشقانه داشته ام!!! خوشم نمیاد ازش از بیخ و بن و میفرستمش که برود و به زباله های غیر قابل بازیافت تاریخ بپیوندد.
حال و هوایم به هیچ کدامشان نخورد. یعنی مدام از من اصرار و از آنها انکار. البته دنیا اینجور نمی مونه ها. یعنی شما یک در صد تصور کنید من در مقابل این حال و احوال کوتاه بیام. یعنی شما فکر میکنید من همینجور مینشینم و دست روی دست می گذارم تا ایشون بر من غلبه کنه؟ آفرین، نمیگذارم دیگه. اصلا چه معنی داره که نتونم به حال و روزم تسلط پیدا کنم؟ اصلا چه معنی داره تو این خونه کسی حالش خوب نباشه؟ "اصلا چه معنی داره تو این خونه کسی با کسی قهر باشه؟" اها نه این که ربطی نداشت. ولی شما حرف بزنید. با هم حرف بزنید. با من حرف بزنید...
داشتن دوستهای عجیب خوب است. اصلا داشتن آدمهای متفاوت اتفاق جالبی است. آنقدر هیجان دارد که ببینی کسی، رفتاری متفاوت از باقی در برابر حرفهایت، عقایدت، افکارت و یا اعمالت نشان میدهد و یا به کل رفتار و اخلاقی متفاوت با باقی آدمهای اطرافت دارد. من از این آدمها کم ندارم در اطرافم و هرکدامشان یک پنجره از دنیایی را انگار باز میکنند جلوی رویت.
دوستی دارم به شدت دقیق. این به شدت یعنی خیلی شدید. چیزی فرای باور من. هم دانشگاهی بودیم و بعد شد دوست. یعنی همان روز اول استارتش زده شد. اما از آنجا که یخ من طول میکشد تا آب شود، ماهها گذشت تا بتوانم به عنوان دوست قبولش کنم. این دختر آنقدر دقیق است که میتواند برای شما بگوید درز مانتوی فلانی توسط چرخ خیاطی کج و کوله دوخته شده. باور کنید اغراق نمیکنم. این برای من عجیب بود. ذاتا آدم کلی گرایی بوده و هستم. یعنی راستش را بخواهید مغزم کشش این را ندارد که این همه ریزه کاری را ثبت و ضبط کند. و داشتن چنین آدمی کنار شما اتفاق بامزه ای است. البته گاهی هم حس خنگ بودن را به شما القا میکنند، همچین نامحسوس!
دوستی دارم به شدت حساس. یعنی شما پایتان را کج بگذارید میگوید "حتما منظوری داشتی". پایت را راست بگذاری میگوید "حتما منظوری داشتی". اصلا تصمیم بگیری کلا روی دستهایت راه بروی میگوید "دیدی منظوری داشتی". یعنی شما تمام مدت باید حواست به رفتارهایت، او و عکس العملهایش باشد و آخر سر هم تو هر چی بگو، مگر باور میکند که فلان کار را عمدا نکردی، بیسار کار را سهوا انجام دادی و الی ماشالله. گاهی حس گناهکار بودن را به شما القا میکند، بسیار مستقیم!
در این گنجینه رنگارنگ دوستان بنده، شخصی پیدا میشود که بسیار با مطالعه است. یعنی وقتی میخواهم برایش کتاب هدیه بگیرم، باور کنید هزار دور کتابفروشی ها را میگردم و میگویم "آقا تازه ترین کتاب فلان نویسنده را میخواهم". حالا اینکه قسمت ساده ماجراست. داستان از آنجا شروع میشود که حرفهایش تماما مستند است. یعنی مدام میگوید "به قول فلانی اینجوری. به قول بهمانی اونجوری. اتفاقا در این باره در کتاب ایکس اینطور نوشته شده که ..." . یک حس غروری میدهد داشتن چنین دوستی. البته بعضی اوقات هم حس بی سواد بودن را به شما القا میکند، گاهی یک خط در میان!
یکی دیگرشان اهل سیاست است. سیاست معمولی که تمام ما درگیرش هستیم نه ها! یک سیاست باز حرفه ای است. یعنی اخبار و رویدادهای ایران و جهان را از ایشون پیگیری کنید. خودش به تنهایی قابلیت این را دارد که خبر بگوید و تحلیل کند. هرچی من بگویم شما عمق مطلب که دستتان نمی آید. باید ببینیدش تا درک کنید. من فکر میکردم زیادی آدم درگیر سیاستی هستم اما باور بفرمایید اسم کسانی را میداند و حرفهای افردی را در گنجینه ذهنش دارد که من که هیچ، کل اجدادم هم به این اندازه غرق در سیاست نبودیم و شرط میبندم تا هفت نسل آینده هم نخواهیم بود. خوب است بودن چنین فردی در زندگی اما گاهی حس بی رگ بودن را به شما القا میکند، همچین از بیخ و بن!
نمیدانم به خاطر اینهمه تفاوتی که با بقیه آدمها دارند انقدر دوستشان دارم یا به کل آدمهای دوستداشتنی ای هستند...
یک وقتهایی، آدم دوست داره یکی بیاد یه حرفی بزنه که مثل سیلی به صورتش بخوره. تحت تاثیر قرارش بده. اصلا دوست داره چیزی بشنوه که زیر و روش کنه. حالا آنقدر عمیق هم نبود، نبود. همین که چیزی که تو میدانی را، از زبان کسی دیگر بشنوی. این معجزه کلام است به نظرم. شاید هم چیز دیگری نام دارد که من نمیدانم. هرچه هست به نظرم اعجاز میکند.
نشر چشمه زیاد میروم. پشت شیشه اش یک تابلویی دارد که رویش سخنان جالبی مینویسد. یعنی تو باشی و جمله روی تخته باشد و دو جیب برای قرار دادن دستهایت و یک خیابان... که راه بروی و فکر کنی، بروی و فکر کنی، بروی و ...
دقیقا همین امروز که تو به همان جمله ناب نیاز داری، همین امروز که به آن سیلی نیاز داری، همین امروز، بعد از گذشتن از عرض خیابان، پیش خودت بگویی که "بروم نشر چشمه و جمله روزم را بخوانم" و به هوای آن چهار راه را رد کنی و خودت را برسانی به فروشگاه و ببینی که ای دل غافل... یعنی یک روزهایی روز تو نیست کلا...

یه وقتهایی حس یک احمق به آدم دست میده. وقتی تمام وجودت را میگذاری برای دوست داشتن کسی و میبینی چقدر عادی رفتار میکند برای "تمام" تو...
وقتی تمام انسان دوستی ات را میگذاری کف دستت و میبینی چقدر راحت سوء استفاده میکند از "تمام" آنچه برای خودت وظیفه انسانی تعبیر کرده بودی...
وقتی تمام اولویت هایت را میگذاری برای کسی و میبینی چقدر راحت تو را می فرستد در لیست برنامه هایش...
این وقتی ها زیادند، با تمام حس حماقتی که القا میکنند...
بهانه گیری، چرا ندارد. این نیست که اراده کنی به غر زدن. این نیست که دلت بخواهد حالت گرفته باشد. پیش می آید. نه اینکه تقصیر زمستان باشد. به خودم میگویم...
ربطش میدهم به نزدیک شدن روزهای قرمز، ربطش میدهم به زمستان، ربطش میدهم به کمدی که جلوی چشمم پر پر میزند برای خانه تکانی، ربطش میدهم به کم خوابی های اخیر ، اما میدانم همه اش بهانه است... توجیه ها را میگویم...
اشکال جای دیگر است...
میدانید، یک وقتهایی انگار آدم نسبت به خودش هم دچار خود سانسوری میشود. نه... با خودش دچار رودربایستی میشود. حداقل من اینطور میشوم. خیلی شنیده ام که میگویند، "آدم با خودش که تعارف ندارد"... اما من دارم. یا نه... یک ترس است از مواجهه با خودم... خیلیه ها... آدم خودش بترسه بعضی چیزها رو به روی خودش بیاره... قرار هم نیست خیلی حاد باشه...اما من میترسم...
بگذارید این بار یکیشان را به روی خودم بیاورم. بگذارید خیال کنم شجاع شده ام. انتظار... انتظار داشتن از دیگران - البته نه هر دیگرانی، آنهایی که برایم مهم هستند- بلای جان که نه اما بلای حال من شده. "زمان حال" معنایش کنید یا "حال و هوایم" با شما. به شما میگویم ...
نشستم روی زمین و برای خودم با گلهای فرش خوش و بش میکنم . همانطور که دستم را روی فرش بازی میدهم گوشه دستم خراشیده میشود . نگاه میکنم میبینم یک ناخن فسقلی که جزء تعلقات کوچکترین انگشت پای چپم هست عرض اندام کرده است ... نگاهم می افتد به انگشت کناری اش . یک زخم کهنه ... دست میکشم روی اش ... مشخص است که آسیب از جهت ناخن فسقلی وارد آمده . میروم ناخنگیر می آورم تا بلکه کم کنم شر این ناخنک را از سر همه .
در فکرم که چطور همچین ناخن کوچکی میتواند زخمی عمیق ایجاد کند . یادم می افتد به آدمهای کوچک اطراف زندگی هایمان . آدمکهایی که انگار مامورند گند بزنند به حال و جان و مالمان . در زندگی همه مان هم هستند . یکی نیش زبانش ، دیگری زور بازویش و آن یکی افکار شومش ...
استاد ژنتیکمان میگفت ، احتمالا در چند صد سال آینده انگشت کوچک پا ، به دلیل "انتخاب طبیعی" حذف خواهد شد ...
*انتخاب طبیعی ، پدیده ایست که در آن طی سالیان ، گونه های مناسب با شرایط موجود در طبیعت انتخاب میشوند و مابقی حذف میگردند .
سرما خورده ام . هه ، البته برای من اتفاق عجیبی نیست . برای بار هزارم ... منگ ِ منگ ام ... از سه شنبه غروب تا همین لحظه ، شاید کلا یک ساعت حال و روزم عادی بود . حوصله دارم و ندارم ... حال دارم و ندارم ... از صبح یک کله خواب بودم تا ساعت یک ربع به دو ... این میون بعضی دوستان اس ام اسی جویای احوال بنده بودند ، مایه مباهات است که دوستانی دارم که می خواهند بدانند هنوز زنده ای یا نه . با یک چشم باز و درحالی که دیگری بسته بود با یک دنیا عشق جوابشان را دادم . عشقم دیدنی نبود ، فهمیدنی بود ... میدانم که فهمیده اند ... همانطور که من محبتشان را فهمیدم ...
خسته ام از این همه سرماخوردگی ... خسته ام که میانگین ماهی دو روز سرماخورده ام ... که یکی درمیان مرخصی برای سرماخوردگی میگیرم ... که همه مدام در حال توصیه هستند ...
از شلغم ، فرینی ، پرتقال و متعلقاتش ، دارو ، از رختخواب که بوی کسالت دارد ، از این سر ِسنگین ، سرفه ، دستمال کاغذی ، چشمهایی که با اینهمه خواب هنوز هم له له میزنند که روی هم بروند ... از همه اینها بدم می آید ...
من از این پست هم که تمامش هذیان است ،غر غر است ، ناله است ، بدم می آید... حق دارید شما هم بدتان بیاید ...