پای همه گلدسته ها
دوباره اعدام صدا
دوباره مرگ گل سرخ
دوباره ها دوباره ها...
*و این قصه تکراری سالیان سال ادامه دارد...
در این چند روز اصلا رغبت نمیکنم طرفش بروم. نه اینکه بد باشد ها، نه... من کمی در زندگیم به تغییرات جدید گارد دارم. اما این هم دیگر سنگ تمام گذاشته است...
خانه قبلیمان رنگ داشت... در رو به باغ دلگشا باز نمیشد اما از آنهایی بود که نور از لا به لای منافذش بیرون میزد... اما حالا در را که باز میکنم یک خانه شیک میبینم با در و دیوارهای سفید و طوسی... بسیار رسمی و دلگیر... قالب جدید بلاگ اسکای این طور است...
خانه قبلیمان اتحاد داشت... همه با هم توی یک پذیرایی نشسته بودند و همه شان را یکجا داشتم. اما حالا برای یافتنشان باید چشم چشم کنم و قدیمی ها را در ردیف های آخر بیابم و جدیدها را ردیف های اول... دوستهای من را چند پاره کرده است. قدیمی ها را فرستاده صفحه آخر و جدید ها صفحه اول...
قبلا آشپزخانه اش نظم داشت... کاسه میخواستی این طرف بود، چنگال آن طرف... الان همه را ریخته و میگوید سوا کن... که چی نظرات دوستان مرا در هم بر هم میریزی جلوی من؟؟
تازه تر اش اینکه مهمان تازه که برایت می آمد، صدای زنگ را میشنیدی... حالا باید مدام سرک بکشی ببینی آیا کسی آمده یا خیر... نمایشگر نظرات را چرا غیر فعال کردید خب؟
سابق بر این در جواب مهمانهایم لبخند میزدم، چشمک میزدم، خلاصه توانایی یک حرکت ویژه ای را داشتم... اما حالا انگار که صدای من را دارند و تصویر نه...
* همینجا میخواهم یک اعترافی بنمایم و از بلاگ اسکای دلجویی کنم... یک قابلیتی را همین الان کشف کردم که به همه ایراداتی که گرفتم می ارزد. من را ببخش بلاگ اسکای...
ساعت 20:30 است و من تازه رسیدم خانه... تلفن را چک میکنم و پیغام را گوش میدهم. دوست مامان است، کاری را باید انجام میداده و حالا زنگ زده که بگوید انجام شده اما اس ام اس اش سند نمیشود و پندینگ میماند. با خودم میگویم فردا متوجه میشوی چرا سند نشده بود! شماره اش را مینویسم در کنار چند ده شماره ای که یادداشت کرده ام تا به محض رسیدن مامان تحویلش دهم. خانه نیست که... سفارت خانه است، بسکه این تلفن زنگ میخورد...
یک نگاهی به سر و ته خانه می اندازم. چیزی که میدانم این است که باید تمیز مثل روز اولش شود، و چیزی که نمیدانم اینکه چطور و از کجا... همیشه در امر نظافت خانه دستپاچه میشوم. چقدر نبود مامان در اینکه بگوید اول کجا و بعد کجا، به چشم می آید... میروم سراغ آشپزخانه، فکر کنم شروع حرفه ایییی باشد... دیده ام مامان اول آنجا را مرتب میکند! همزمان که ظرف میشویم، گاز تمیز میکنم، برنج خیس میکنم، بادمجان از فریزر در می آورم و حتی تی میکشم!! آن میان ها اپن را تمیز میکنم و پیاز خرد میکنم و اوه واویلا بیایید ببینید چه گره ای خورده ام در خودم... یعنی به خنده دار ترین شکل ممکن دور خودم میچرخیدم. دیدم ساعت شده 10 و من کماکان در همان جبهه مشغول شمشیر زدنم. بی تعارف بگویم سر و ته اش را هم آوردم و رفتم سراغ تمیز کردن سالن... حالا تی نکش کی بکش!! خانم و آقایی که شما باشید کشیدم و کشیدم تا رسیدم جلوی در ورودی... یک آن فردا را تصور کردم که مامان و بابا قرار است چمدانهایشان را که حتما زیرش خیلی کثیف شده بگذارند روی همین قسمت، دقیقا همین قسمت که داشتم تمیز میکردم... از تصویر حاصل لبخند به لبم نشست و دلم غنج رفت، محکم تر تی کشیدم که آن محوطه تمیز تر شود...
بدو بدو رفتم
سراغ دستشویی که آنجا هم شسته شود و تمام... توی آینه زیر چشمهایم را دیدم
که مداد چشمم ریخته و سیاه شده بود و البته از صورت آرایش کرده ام با آن
هیبتی که در حال بشور و بساب بودم خنده ام گرفت. بنده شیک و پیک خونه تمیز
میکنم، مشکلیه؟
سرتون رو درد نیارم، از اونجایی که به شدت روی دستشویی حساسم (حالا جای
بهتر برای حساسیت نبود؟!) شیر آب رو باز کردم و به آت و آشغال های کف
دستشویی (یعنی چه پاراگراف دل انگیزی شد خداییش... بعد دقت کردین من خودم
هی وسط حرف خودم پارازیت میام؟!) گفتم با زبون خوش بیایید بیرون و اگرنه با
آب و کف حسابتون رو میرسم... حساب اونها رو البته!! دیدم نه! منم نامردی
نکردم و با بی رحمی تمام مقادیر فراوانی پودر ریختم و یک عالمه کف درست
کردم و جووووووری تمیزش کردم که حظ کنید.
ساعت 11...اندکی شام خوردیم و شروع کردیم به انتظار کشیدن تا پدر و مادر محترم بعد از 10 روز از سفر بازگردند...
*15 خرداد، "دنیای دل آرام" دو ساله شد... ممنونم که تا به امروز همراهی ام کرده اید...
آمدنت به این دنیا اتفاق خوبی است. برای دنیایی که سیاه و خاکستری شده، فرستاده شدنت یعنی امید... یعنی نوید...
پاهای کوچکت یعنی هنوز میشود همین مسیر غم انگیز زندگی را از نو قدم زد. دستهای ظریفت یعنی هنوز میشود زندگی را از نو لمس کرد. چشمهای زیبایت یعنی میشود زندگی را تازه دید.
زندگی را در کنار پدر و مادر عزیزت نفس بکش که آمدن هر نوزاد یعنی خدا هنوز به انسان امید دارد...
هزاران بار تبریک به بابک و مهربان نازنینم
من ، من ِ دل آرام اینجا بین چند صد نفر آدم کار میکنم . یعنی مجبورم که کار کنم . چون چیز بهتری بلد نیستم . نه آنقدر خلاقم که خالق اثری باشم و نه آنقدر متخصصم که کسی از نبودنم لنگ بماند و نه انقدر پولدار که بگویم گور بابای دنیا و متعلقاتش و بزنم به دل جنگل و دریا و کوه و سفر و گردش و گردش و گردش و میزان نامتنابهی خواب ...
البته اگر در حوزه خودم کار میکردم حتما قطعا بی شک مطمئنم (یعنی فکر میکنید ردیف کردن این همه کلمه نشان از کمبود اعتماد به نفس من دارد؟ درست فکر میکنید.) کسی ، جایی از نبودم لنگ میماند. اصلا باور کنید دست به دامانم میشدند که هی فلانی بیا اینجا کار کن و محال ممکن است بگذاریم بروی جای دیگر غیر از اینجا. اصلا روی هوا من را میزدند . آنوقت من بودم و ناز و ادا که نه با این قیمتها برای من صرف ندارد ...حالا هی آنها بدو هی آهو، نه ببخشید، من بدو...
خوش به حال هر کسی که پول، هنر، استعداد و یا پشتکار داره. این آخری از همه مهمتره به گمونم...
*عنوان اشاره به جمله "از وضعیتت ناراضی هستی، تغییرش بده، تو درخت نیستی..."
کسی که نیست، خاطراتش هم نباید باشد... بردارد و ببرد هر چه داشت... خاطره میخواهم چکار وقتی ندارمش...کاش پس میگرفت هر چه که یادش را در یادم میاورد... نمیگفت "آتششان بزن اما پسشان نده". کاش عطرش در یادم نمیماند که حالا بعد از پنج سال هنوز هم سر بچرخانم به سمت کسی با آن عطر. کاش میشد شهر "اصفهان" را برای همیشه فراموش کرد... خودت که نیستی خیالت را میخواهم چه کنم...
وقتی میروید، یادتان و یادگاریهایتان و هر آنچه او را وصل میکند به روزی که در کنارش بودید هم ببرید... اگر هم او میرود، بدهید تمامش را ببرد... بی شما، بی او، بی هم، تمامش فقط رنج است... درد است... سوز ناتمام این دل است و قطره قطره اشکِ لعنتی...
بابک جان لطف کردند و اینجا ما رو به چالش کشیدن که پنج نفر از بچه هایی که دوست دارید ببینید رو نام ببرید. بعد من خیلی با تمدن نشستم فکر کردم. با خودم گفتم پنج تا؟؟؟ فقط پنج تا؟؟ خیلی راحته که... خانم و آقایی که شما باشید، از اونجایی که بسیاری از دوستان نازنینم رو دیده بودم کمی خوشحال شدم که لیستم مختصره. آقا شما بگو دوتا. کاری نداره که...
هیچی شروع کردم به نوشتن... پنج تای اول رو نوشتم دیدم جان؟؟!! اینکه یک دهم دوستانی است که دلم میخواد ببینمشون... بعد با ترس و لرز رفتم لیست سه تایی بعدیم رو نوشتم... بعد باز دیدم یکی جا موند با خجالت فراوان بعدی رو هم نوشتم. باز دیدم لیستم ادامه داره...
هیچی دیگه روم نشد باقیش رو بنویسم. گفتم الان میگه عجب تو آدم بی قانونی هستی. برای همینه مملکت درست نمیشه دیگه. تا من هستم که جای پنج تا ، 10 تا مینویسم، معلومه جامعه اصلاح نمیشه... خب من اینجا توی یه کامنت نمیتونم قانون رو رعایت کنم، بعد شما میخوای توی جامعه بزرگتر رعایت کنم؟؟ انتظاراتی داری از من ها!!!
این شد که دست به کار شدم اینجا یه لیست درست کنم از دوستان ندیده عزیزم. و بگم خیلی دوست دارم تک تکتون رو ببینم، بدون احتساب اولویت نام زیباتون...
فرشته های عزیزم نرگس 20
جزیره ری را
مامانگار باغبان
نیمه جدی بازیگوش
فاطمه شمیم یار snowman
عاطی کیانا
خاله سوسکه عارفه
طودی رعنا
آذرنوش خانم امینی عزیز
آرشمیرزا خانم زائر بزرگوار
سهراب دنیز
امیرحسن افرند پری که قولهاش رو نمیخوره
حمید باقرلو چپ دست
گل آفتابگردون منصوره کودک فهیم
مریم بانو
سمیرا نهاوندی
رها مامان دیانا
فرناز آیینه ای در من
میثا شازده کوچولو
وانیا
ژولیت
حنانه فلوت زن
*هنوز هم مطمئن نیستم که لیستم کامل باشه. همچین آدم نامطمئنی هستم من...
* با تشکر از بابک، مهربان، تیراژه، پروین خانم، الهه، هاله، محمد، فرزانه، آقای جعفری نژاد و روناک عزیزم، میلاد، آقای پیرزاده، کوروش، هلیا، آقای باقرلو و مریم عزیز، آوا، مامان ناهید، نرگس اسحاقی، مریم شیرزاد و دیگر دوستانی که دیدمشون و نیازی به آوردن اسمشون نیست (چقدر هم نیاوردم !!)
* و اینکه من هرکسی که باهاش در ارتباطم رو دوست دارم ببینم خب...
*مینوشتم کل بلاگستان، آبرومندانه تر بود... 
*دیدین گفتم مطمئن نیستم لیستم کامل باشه. بفرما yasna رو یادم رفته بود...
نزدیکهای صبح، خواب عجیبی دیدم. دهانم باز و یکی از دندانهای پایینی ام کج شده و کمی خون آلود بود...
صبح تعبیرش را از شخصی پرسیدم. گفت کسی از تو دلخور است. راست میگفت...
میشد الان توی قایق یا کشتی، نمیدونم دقیقا، نشسته باشم و یک عالمه دلفین اطرافم بالا و پایین بپرند و مثل همیشه بخندند. میشد تا صبح روی امواج آب باهاشون برقصم...
یا روی یک تخته سنگ کوچولو رو به روی دریا نشسته باشم. صبح باشد. صبح خیلی زود. خیال ظهر شدن هم نداشته باشد... اصلا زمان متوقف شود. امواج آرام باشد و ملایم به پاهایم بخورد. من فقط در سکوت به دریا نگاه کنم...
یا نه... یک کوچه باغ باشد. بزرگ و پر از برگ و آرام... انتهایش به یک رود کوچک و زلال برسد. من باشم و من... و صدای آب و یک نسیم ملایمِ خنک...
نه... خیال به درد الان نمیخوره... فقط میتونه رهات کنه از این دنیای واقعی تا لحظاتی یادت بره که در اطرافت داره چی میگذره...
*03-07 - 03-17 ...