من میتوانم جوانه بزنم
پر از شکوفه شوم
اگر فصل برگریزانم را دیدید، فصل بهارم دوباره از راه میرسد.
مرا با شکستن کاری نیست، که ریشه هایم را عمیق در زمین دوانده ام.
باد اگر تمام دارایی هایم را برد و سوز اگر در دل شاخه هایم پیچید؛
غم در من راهی ندارد... حیاتم نه به شاخ و برم، که به ریشه هایم وابسته است.
برگهایم رفتند... شاخه هایم خشکند... اما ریشه هایم چشم انتظار بهار دوباره اند.
بهار که بیاید زندگی باز میگردد...
آنها به یک دیوانه هیچوقت اعتماد نمیکنند. باور کن راست میگویم. در دید آنها کسی که قاه قاه میخندد در حالی که وسط بلاتکلیفی دست و پا میزند، کسی که با فلانی قرار میگذارد و این خیابان و آن خیابان را در به در هدیه برای فلان شخص زیر پا میگذارد درست وقتی که خودش یک علامت سوال تمام و کمال است، قابل اعتماد نیست.
حق دارند. من هم بودم به یک روانی که برای این و آن وقت میگذارد در حالی که خودش معادله ای مجهول است اعتماد نمیکردم...
دستت رو بکش روی برف ها. نرمه، سرده... سرت رو بیار بالا. تا چشم کار میکنه همه جا سفیده، سرده... قدم بردار. شکننده است، سرده... سوز میاد. چشم هات رو ببند. سوزش خشکه، سرده... برگرد. بچرخ. هیچکس نیست. تنهایی... سرده...
یک هفته فقط افتادم... نمیدونم هفته گذشته چجوری گذشت فقط میدونم خیلی بد گذشت...
توی روزهای گذشته امروز تنها روزیه که تونستم بنشینم. حقیقتش هیچی رو چک نکردم و یکسره فقط اومدم اینجا که بگم خوبم...
رفیقم... درد داری... میدانم. میدانم که در صدای همیشه پر انرژیت حالا کوه غم نشسته است. که داری روزهای سختی را میگذرانی. دلم برای دلت بی طاقت است رفیق. نمیتوانم تصور کنم کسی که همیشه شروع کننده لحظه های خوش است، حالا در ماتم فرور فته است. غم داری... عزا داری... دریا دریا گریه داری... میدانم...
اما میدانی، من به دعا اعتقاد دارم. به چند پست اخیرت نگاه کن، که چند صد نفر "روحشون شاد" گفتن. نگاه کن که چند نفر فاتحه خوندن و به آسمانها فرستادن. تو ببین که چقدر آیه قرآن برایشان هدیه فرستاده شد. من مطمئنم و ایمان دارم که منزل جدید پدرت چراغانی شده... یک آدم مگر چه میخواهد؟ غیر از این است که سربلند زندگی کند و آن دنیا هم در نور و شادی غرق باشد؟
میدانم اینها برای تو مرحم نمیشود... میدانم که پدرت را میخواهی. اما روزی که او رفت، رفت که در جشن تولدی که در دنیای دیگر برایش گرفته شده بود شرکت کند. این طرف ما گریه میکردیم و آن طرف دست افشانی از حضور و ورود مردی بزرگ...
جسم پدرت را به خاک سپردی اما مگر روح اسیر تن میشود؟ مگر آن مرد بزرگ این چنین تمام میشود؟ حالا میدانم که چهره پدرت را قاب کرده ای و گوشه قلبت گذاشته ای. میدانم که جای جای خانه را دنبال نگاه و لبخندش میگردی. اما امشب به آسمان نگاه کن. اولین ستاره ای که چشمک زد برایش دست تکان بده. پدرت است که دارد به تو لبخند میزند...
خواستم یک پست دیگه بنویسم. یعنی نوشته ام ولی خب منتشر نشود بهتر است. مثل چند ده پست دیگرم... این را نگفتم که شما بگویید اوه ببین چقدر حرفهای مگو دارد. نه... یک وقت هست که اگر چیزی را بگویی، خیلی چیزها را از دست میدهی. من این روزها از "از دست دادن" میگریزم. ترجیح میدهم اوضاع همان بماند که بود، تا انگشتها به سمتم نشانه روند و لبها گزیده و حرفها پراکنده... حالا اینها مهم نیست...
کسی باید باشه... یک کسی که بشه براش شعر گفت... توی رویاش غرق شد... کسی باید باشه که باهاش رفت تا دشت سبز رویا... کسی که وقتی سرخوشی تا خورشید بالا بره و وقتی دلگیری تا خود شب برات داستان ببافه که آروم بشی...
آسمون دو روزه داره بی امان میباره... شدید و مستمر... بدون لحظه ای مکث...

بعد از خودکشی آن مرد دست فروش در مترو، صفحه ای در مجازستان باز شد به نام "من از دستفروشان مترو شکایتی ندارم". (یا همچین چیزی)
چرا؟ خواستم بدانم واقعا چرا؟ چرا من از دستفروشهای مترو شکایتی ندارم؟ چرا از کسانی که در شلوغی و ازدحام قطارها، صبح زود وقت رفتن به سر کار، عصر وقتی خسته و کوفته از کار یا دانشگاه برمیگردی، تابستان و زمستان، با حجم زیادی از بارشان وارد واگن ها میشوند و از روی سر و کله ات رد میشوند و پاهایت را له میکنند و اگر دیرتر بهشان راه بدهی با غیظ کنارت میزنند و با آن ساک و نایلونهایشان خاکی ات میکنند تا به آن سوی قطار بروند و مدام فریاد بزنند که "خانم ها اخرین مدل رژ لب ال و آخرین ریمل مدل بل رسید. نصف قیمت..." شاکی نباشم؟
من هم مثل خیلی های دیگر از این وضع نابسامان مملکت شاکی ام. من هم مثل خیلی های دیگر از این حکومت و دولت مانزاجارم. من هم مثل خیلی های دیگر از اینکه به طبقه محروم و ضعیف جامعه رسیدگی نمیشود ناراحتم. من هم مثل خیلی های دیگر از اینکه یک انسان از بین رفت آن هم به این وضع فجیع غصه دارم. اما اینها دلیل نمیشود از یک فعل غلط حمایت کنم. من دلم برای کودکان کار پرپر میشود، دلم برای تمام دستفروشهای شهرم غمگین میشود. دلم میخواهد همه شان سرو سامان بگیرند. دلم نمیخواهد برای فقر و نداری از زندگی محروم شوند. اما ایا چون یکی از آنها نتوانسته بود این وضع را طاقت بیاورد و خودش را کشت، پس باید از این عمل دفاع کنم؟ باید کنارشان بایستم و این شغل کاذب را پر و بال دهم؟ حمایت از یک کار غلط، غلط است. هرچه میخواهد باشد...