دنیای دل آرام

در تلگرام: t.me/delaramnevesht

دنیای دل آرام

در تلگرام: t.me/delaramnevesht

این نوای عاشقانه...


باران که میبارد، میشود عاشق شد. حتی اگر کسی نباشد... حتی اگر دلت به اندازه تمام دنیا شاد یا گرفته باشد...

باران، یعنی خدا تکیه داده است و سازش را به دست گرفته... سازش روی عشق کوک شده .. وه که چه عاشقانه میزند...

حرف که میزنم آرام میشوم


کلافه ام و درگیر. از دست خودم ها... آخر دیدید آدم گاهی از خانواده اش شاکی است و گاهی از دوستانش مینالد. اما الان من با خودم درگیرم. الان خودم با خودم قاطی کرده ام... بعد می آیم اینجا اراجیف میگویم. بعد آرام میشوم. غرغر میکنم، حرف میزنم، درد دل میکنم. 

چه خوبه که اینجا همیشه آدمهایی هستند که به حرفهایم گوش میدهند. چقدر خوبه که دوستان ندیده دور و نزدیک دارم. میدانم خیلی وقتها از حرفهایم خنده تان گرفته و گاهی تاسف خورده اید برای این دخترک، گاهی شاید حتی برای احوالم آه کشیده باشید. گاهی وقتها هم یک تشویقی، تائیدی، چیزی کرده باشیدم. نمیدانم... اما چقدر خوب است که هستید. چقدر خوب است که همین لحظه اینجایید و یا حتی میتوانم خیال کنم که اینجایید... من یک پنجره دارم پر از  آدمهایی که برای شنیدن حرفهایم وقت دارند ...

کابوس

حالا همه چیز یک طرف، پروسه ی کاریابی رو بگو...

به وطن بازمیگردیم

بله! به برکت مقاومت بی شائبه ی پارلمان گرجستان، اداره مهاجرت و دسته گل اخیر دو هم وطن غیور در ربودن مقداری دلار از صرافی و جیب چند گرجی در بانک، موج ریجکت کردن ویزاها مثل باقی ایرانی های اطرافمون دامن ما رو هم گرفت و باید خوشحال و خندان به زودی خاک این کشور را ترک کنیم.

پرونده این سفر ما هم بسته شد ولی به قول بابا، باید دید میزبان بعدیمون کدوم کشوره

پدر، هنوز برای من خیلی پدری

در آستانه روز پدر، بوسه بر دست تک تک پدران عزیز و آرزوی شادی برای روح آنها که آسمانی شدند...



هوا تاریک شده و باران قطع... هوا کماکان سرد است. صدای در زدن می آید. بابا ست. در را که باز میکنم حجم هوای سرد به صورتم میخورد. به محض دیدنش می گویم: بابا میای بریم پول چنج کنم؟ نه نمیگوید. انگار که دختر بچه ی پنج ساله اش هوس بستنی کرده باشد، میگوید: بدو بریم... زود میدوم بالا و لباس عوض میکنم و موهایم را میبندم و خودم را بهش میرسانم. خسته است، هوا سرد است، تا میدان گاگارین باید پیاده برویم، اما می آید... در راه برگشت میگوید بیا برویم شیرینی بگیریم( شیرینی که چه عرض کنم، نان شیرمال های کوچک. گفته بودم اینجا شیرینی به سبک ایران وجود ندارد.). باید یک چهار راه برویم پایین تر،نگاهش میکنم. این مرد پنجاه و هفت-هشت ساله چقدر آشناست... مرا یاد روزهایی می اندازد که من و برادرم را میبرد مدرسه... سالهای ابتدایی ماشین نداشتیم. یک مسیر تقریبا 15 دقیقه ای را با هم پیاده میرفتیم. شعر میخوند: ما میریم به مدرسه با الفانتن شوهه... و دستهای بزرگ و همیشه گرمش توی زمستون هوایمان را، فضایمان را، دلمان را گرم میکرد...

میگوید انتخاب کن. از نوشته های زیرشان که چیزی نمیفهمم. از ظاهرشان انتخاب میکنم. حساب میکنیم و برمیگردیم. برای برگشت خیابان کنار چهارراه را پیشنهاد میدهد. با اینکه از آن خیابان خوشم نمی آید اما قبول میکنم. پرت میشوم به مشاجره هایمان... به اختلاف سلایقمان... به دلخوریهایمان... من چقدر با این مرد اختلاف عقیده دارم، من چقدر با این مرد اره دادم و تیشه گرفتم. اما چه خوب هم را دوام آوردیم. اما چه خوب او بزرگی کرد و من سکوت.

میرسیم به کوچه ی تاریکی که چشم چشم را نمیبیند. دلم؟ نمیلرزد. قدم پس نمیکشم. چه با اطمینان به اعتبار این مرد از سیاهی این کوچه گذر میکنم. ذهنم میرود به روز قبل از شروع کلاس اول دبستانم. مرا از زمین بلند کرد و بر روی رختخوابها گذاشت.(آن روزها کنار اتاقهایمان رختخواب میچیدیم). حتی لحظه ای از آن ارتفاع نترسیدم. او آن پایین ایستاده بود و از من درباره علاقه ام به مدرسه سوال میپرسید. همان که او آن پایین ایستاده بود، کافی بود...

کلید می اندازد و در را باز می کند. وارد که میشویم، مامان از من میپرسد: هوا سرد بود؟ میگویم: سرد؟ نه! گرم هم بود...

پدر حواست هست؟ تو هنوز اسطوره ی تمام نشدنی زندگی منی...

 

آش شله قلم کار

اصلا نترسید ها. هیچ چیز خاصی نیست. رتبه دوم در بین بدبخت ترین کشورهای دنیا اصلا چیز هولناکی نیست که شما بخوای براش استرس بگیری. آرررررررررره بیا به چیزهای خوب فکر کنیم دور هم. مثلا بیا با هم بگیم خب حتما اون موسسه ای که آمده و ایران را بعد از ونزوئلا در رتبه دوم قرار داده با ایران خصومت داشته!! اصلا این خارجی ها کلا چشم ندارن ما رو ببینن که. آخه ما کجامون بدبخته؟؟ نه، دقیقا کجا؟؟

آزادی بیان نداریم، که داریم. حالا یه آزادی بعد از بیان نداریم که اون هم گزینه مهمی نیست، شلوغش میکنن. یه سری رو میگیرن میبرن تو زندان و به شدت و حدت و رافت اسلامی یکمی باهاشون خوش و بش میکنن. بعد نیست اینها ادمهای به شدت عاطفی ای هستن. یکی رو بگیرن ببرن اون تو، دیگه دلش رو ندارن که ازش جدا بشن و تا لحظه اخر زندگی طرف در کنارش میمونن و در نهایت میسپارنش دست خدا که همه از خداییم و به سوی او بازمیگردیم!

به حکومتمون اعتماد و ایمان نداریم، که داریم. بابا جان این یارانه که اصلا مسئله قابل توجهی نبود. حالا دولت خودش رو کشت، در واقع تکه و پاره کرد که ای ملت از این 40 تومن بگذر، ملت هم یک صدا گفت: نمیگذرم، نمیگذرم / بعد باز دولت گفت: جنسارو ارزون میکنم / باز ملت گفت: نمیگذرم، نمیگذرم . بعد دوباره دولت تاکید کرد: گرونی ها تموم میشه / ملت کوبنده تر جواب داد : نمیگذرم، نمیگذرم / و اینچنین بود که ملت با بی اعتمادی کامل به حکومت دهن کجی نمود و از 40 تومنش نگذشت، نگذشتنی. تا نشون بده به شددددددددت به نظام اعتماد داره. اصلا یه چیزی!!

احترام به عقاید جانم، احترام به عقاید در ایران بیداد میکنه. ای خانممممممم حالا گشت دوست داشتنی و مهربان ارشاد جهت خوش تیپ تر شدن شما نازنینان وقت مهم و گران بهاش رو براتون میذاره، شد ادم بد؟؟ نه که فکر کنید حسود و بخیل و دیکتاتور هستنها، نههههههههه! اون ها میخوان شما زیباتر و همچین تو دل برو تر باشی. میان خیلیییییییی دوستانه و محترمانه یه انتقادهای سازنده ای درباره لباستون ارائه میدن. تازه در آخر هم دستتون کاملا بازه که به انتقاداتشون گوش جان بسپارید و یا کاری کنن که با دل و جان گوش بسپارید!!

تورم؟! اقتصاد؟! تنظیم بازار؟! گرانی؟! تحریم؟! اینها چی هست؟! نه نداریم عزیزم نداریم. از اونطرف اشاره میکنن کلا به گوششون نخورده این چیزها. بله بروید از کشورهایی که درگیرش هستن معنیش رو بپرسید.

بازم بگم یا درباره رتبه ی کسب شده توجیه شدید؟؟؟؟


+ این اهنگ...


Halal or Non Halal, this is a problem!


در اینجا شما 1 گرم گوشت حلال هم نمیتونی پیدا کنی. مرغ های برزیلی که برند حلال دارند به وفور و البته با قیمتی بیش از مرغ های معمولی به راحتی در دسترس هستند اما درمقابل دریغ از یک گرم گوشت حلال... تا قبل از این گوشتهای حلال رو از یه قصاب ایرانی با قیمتی چند برابر گوشتهای معمولی (حلال = کیلویی 17 لاری ، معمولی = کیلویی 6 لاری) میگرفتیم که خب به برکت ریجکت کردن و تمدید نکردن ویزاها، اون قصاب محترم و خانواده شون بعد از چهارسال اقامت برگشتن به وطن و ما موندیم و باز مسئله گوشت حلال...

چند وقت پیش رفته بودیم کارفور و مثل همیشه توی بخش گوشت داشتیم دنبال مارک حلال میگشتیم که خب البته مثل همیشه هم ناموفق بودیم. با خودم گفتم سنگ مفت و گنشجک هم مفت، بذار از مسئول سالن سوال کنم. و رفتم طرف یکی از خانمهای قرمز پوشی که نزدیک یخچال گوشتها ایستاده بود. ازش پرسیدم که گوشت حلال دارید؟ خانم مذکور با یک حالتی که انگار به کسی توهین کرده باشی، با ناراحتی گفت: حلال! حرام! نه فقط حرام داریم!!! و رفت طرف دیگه ای ایستاد.

من یک لحظه هنگ کردم که خب الان سوالم مشکلش چی بود که این خانم اینجوری جواب داد، ولی به جوابی نرسیدم.

اما خودمونیم، مگه مقابل کلمه حلال، حرام هست؟ و آیا چون ما مسلمونها مدل خاصی از گوشت رو استفاده میکنیم، قابلیت مسخره شدن رو داریم؟ و سوالاتی دیگر از این دست...

 

ادامه مطلب ...

به عمل کار برآید، به سخندانی نیست

از اونجایی که ما کلا ملت غرغرو و شاکی ای هستیم و در طرف دیگه کلا عین خیالمون هم نیست و فقط حرف میزنیم که زده باشیم، باید یکسری آدم از اونطرف دنیا پاشن برن ایران و یک میلیون دلار کمک کنن که دریاچه ارومیه رو نجات بدن. بازم به غریبه ها...

اونوقت ما هی کمپین بذاریم، هی امضا جمع کنیم، هی عکس دریاچه ارومیه رو از دیرباز تا امروز بذاریم و اه و فغان سر بدیم. قدم باید برداریم جانم، قدم...


ببین خدا من اونقدرها توانایی ندارم که همه مسائلم رو با هم حل کنم. حتی دوران مدرسه ام، مسئله ها رو دونه دونه حل میکردم. هرکدوم که تموم میشد میرفتم برای خودم گشت میزدم و دوباره برمیگشتم. یادته که؟

الانم چیزی تغییر نکرده. فقط همون آدم یکم ابعادش بزرگتر شده اما توانایی هاش نه... پس اینجوری همشون رو باهم نریز روی  سرم، لااقل از روش حذفی استفاده کن...