ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | 4 | 5 | ||
6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 |
13 | 14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 |
20 | 21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 |
27 | 28 | 29 | 30 | 31 |
خیلی اتفاقی توی صفحه ای که باز کردم عکسش بود... اه لعنتی... به محض اینکه چشمم بهش خورد بستمش. اما چه فایده... فایلِ آرشیو شده دوباره اومده بود بالا... مدام با خودم تکرار کردم، تموم شده... گذشته... هیچی نیست... اما آدم های لج در آرِ مغزم بیل هاشون رو برداشته بودن و در حال زیر و رو کردن خاطره ها بود... زورم بهشون نمیرسید... آخه مگه میشه... مغزِ منه، افکارِ منه، اما کنترلش دست خودم نیست...
سلام ؛)
اینجور وقتاست که دلم میخواد بکوبونم توی مغز اون آدمایی که توی مغزم هستن، آخه از نبش قبر خاطرات چه عایدی قراره داشته باشن؟! :|
درود،
کوله پشتی خاطرات و گذشته ها رو هیچگاه نمیشه زمین و جا گذاشت ...، چون عملاً مرز بین حال جاری و افعال ماضی هر فرد، به باریکی و نزدیکی میان "فکر کردن" و "فکر نکردن" خلاصه میشه ...، اما حقیر یاد گرفته ام که با هیچکدام از رویدادهای گذشته و بخصوص ناخوشایند زندگی ام، وارد جنگ نشوم ...، حتی دروازه ی ذهنم رو برای ورود راحت اونها گشوده ام ...!!! چون پی بردم که هر زمان مقاومتی از سوی یک کدام از طرفین صورت بپذیره، کار سریعاً به لجاجت و تشدید تقابل در رویاروئی کشیده میشه ...، برای اینکه من برای وقایع و سرگذشتم بعنوان بخشی از زندگی ام،حق قائل میشم و بنوعی اونها رو به رسمیت میشناسم...، شما هم لطفاً این امکان و حق رو به خاطرات تون بدین تا آرامش بر اردوگاه هر دو طرف حاکم بشه ...
شاید بیربط باشه که بگم اما همه مون یه جور جعبه سیاه البته با ظرفیت خیلی بیشتر از جعبه سیاه هواپیما داریم از نظر من البته شاید هم اشتباه می کنم اما نظرم اینه
فک کنم دلی جان شما هم برای ملاقات حضوری بعدی باید یه دستور جلسه تهیه کنی
واقعا لعنتیه این افکار مزاحم