ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | 4 | 5 | ||
6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 |
13 | 14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 |
20 | 21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 |
27 | 28 | 29 | 30 | 31 |
وقتی با اولین بارون پاییزی توی خیابون خیس شدم و یخ کردم، فهمیدم که وقت جا به جا کردن لباس های تابستونی و زمستونیه. این یعنی یک روز کامل وقت گذاشتن و شستن و جمع کردن و بیرون آوردن و چیدن... اما خب قضیه به سادگی ای که روی کاغذ به نظر میاد نبود... با هرکدوم از لباس ها چند ثانیه ای معاشرت کردم. پوشیدمشون، نگاهشون کردم، بررسی کردم که قابل استفاده هست یا نه... از این طرف لباس های تابستونی دسته میشد و از اون طرف پالتو و پلیور و ژاکت بود که ردیف میشد. اون وسط ها چشمم خورد به یه مانتو... مانتویی که روزگاری استفاده میکردمش و حالا نه... نزدیک دو سال فقط قبل عید آویزون شد توی کمد و وسط پاییز چیده شد توی چمدون... خاطرات از سر تا پاش میریخت... منو برد پارک هنرمندان... برد پارک لاله... برد وسط بازار تجریش... برد سرخ حصار... جوابی که براش داشتم فقط یه لبخند بود. باید دل میکندم ازش... تا همین حالاش هم زیادی مهمونم بوده. تا کردمش و گذاشتم توی نایلونی که قراره برسه به دست اونهایی که روزگار خیلی باهاشون مهربون نبوده...
اوخ اوخ نگو که تمام پنج شنبه بنده به این امر گذشت. یعنی کار طاقت فرسایی هستااااا.
من که فکر می کنم همه خانم ها آرزو دارن یه اتاق بعلاوه یه کمد بزرررررررررگ داشته باشن که همه لباس ها و کفش و کیف هاشون رو مرتب بچینن و مجبور نباشن هی ییلاق و قشلاق کنن. والاااااااااا
آفرین به بارون پاییزی که تونست انگیزه ی این کار رو برات ایجاد کنه. من که هنوز همت نکردم به این کار ضروری
:(
دلم گرفت به خاطر اون مانتو
خوشحالم که دل کندن از وسایل بذای من خیلی آسونه.