ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | 4 | 5 | ||
6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 |
13 | 14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 |
20 | 21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 |
27 | 28 | 29 | 30 | 31 |
مرور میکنم تمام اتفاقهای این چند وقت را... این چند سال را... از اولین احساس عشق تا همین حالا... مرور خوب است. توی افکارم نقاط درخشان را جدا میکنم و همچون الماس های گران قیمت کنار هم میچینم. اما گذشته من فقط الماس های درخشان ندارد که... آن لا به لا خاک هم هست، غبار هست، هرچند که لجن و آشغال نیست اما در هر حال فقط چیزهای گران بها هم نیست... بین خاک ها میگردم. اشتباهاتم را میبینم... در دست میگیرمشان و از این که باز هم تکرارشان کرده ام شرمم میشود... آخر آدم انقدر احمق... پس تجربه دقیقا کی باید به کار بیاید...
می آیم به اکنون... اکنون را هم میزنم... مرور میکنم... پی نشان خاصی میگردم... خوب که دقت میکنم میبینم در موقعیتی مشابه همین امروز، چند سال پیش هم بوده ام. آن سال برآشفتم، عصبی و غمگین شدم. اما حالا چه کردم... ناراحت شدم، خودم را به آرامش دعوت کردم و با گفتگو پیش رفتم. برآشفتن کجا و به آرامش خواندن کجا... عصبی شدن کجا و گفتگو کردن کجا... نه... انگار تجربه گاهی هم به کار بسته میشود...
سلام. چقدر خوبه که تونستی از تجربه هات استفاده کنی. من هم بارها تصمیم گرفتم ولی هربار یه موقعیت جدید پیش اومده و تا حالا موارد مشابه نداشتم و همیشه هم مجبور شدم یک "تجربه جدید" تو لیستم ثبت کنم!
عالی
من هم گاهی تکرار میکنم گاهی درس میگیرم
چه خوب که اینجا هنوز جاریست ....