ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | 4 | 5 | ||
6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 |
13 | 14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 |
20 | 21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 |
27 | 28 | 29 | 30 | 31 |
من ، من ِ دل آرام اینجا بین چند صد نفر آدم کار میکنم . یعنی مجبورم که کار کنم . چون چیز بهتری بلد نیستم . نه آنقدر خلاقم که خالق اثری باشم و نه آنقدر متخصصم که کسی از نبودنم لنگ بماند و نه انقدر پولدار که بگویم گور بابای دنیا و متعلقاتش و بزنم به دل جنگل و دریا و کوه و سفر و گردش و گردش و گردش و میزان نامتنابهی خواب ...
البته اگر در حوزه خودم کار میکردم حتما قطعا بی شک مطمئنم (یعنی فکر میکنید ردیف کردن این همه کلمه نشان از کمبود اعتماد به نفس من دارد؟ درست فکر میکنید.) کسی ، جایی از نبودم لنگ میماند. اصلا باور کنید دست به دامانم میشدند که هی فلانی بیا اینجا کار کن و محال ممکن است بگذاریم بروی جای دیگر غیر از اینجا. اصلا روی هوا من را میزدند . آنوقت من بودم و ناز و ادا که نه با این قیمتها برای من صرف ندارد ...حالا هی آنها بدو هی آهو، نه ببخشید، من بدو...
خوش به حال هر کسی که پول، هنر، استعداد و یا پشتکار داره. این آخری از همه مهمتره به گمونم...
*عنوان اشاره به جمله "از وضعیتت ناراضی هستی، تغییرش بده، تو درخت نیستی..."
ولی یه وقتایی هم هست که آدم ترجیح میده درخت باشه
شاید وقتهایی که فکر میکنه ساحل امنش از بین میره...
سخته! گاهی درخت باشی بهتره چون راه دیگه ای نداری. اقلا اگه درخت باشی غصه نمیخوری و با خودت میگی همینی که هست این تقدیر منه!
همین "این تقدیر منه" گاهی آزار دهنده میشه...
اصلا اگه دلی نباشه
می خوام دنیا نباشه
من متعلق به همه شما هستم
هر کدوم از ما یه نقطه امنی داریم که جدا شدن ازون سخته برامون. اما از روزی که جدا شیم مطمئنن اتفاقات خوب میافته. فکر کنم خیلی هامون چسبیدیم به این نقطه امن و گریزی نیست.
دقیقا همینه
از تغییر میترسیم، از تحول...
سلاممم دل آرام جانم
احتمالا بی ربط به پست باشه ...ولی منم فکر میکنم کاری رو که دوست نداری ا،نجام دادنش خیلی سخته..ولی میشه کارایی کرد که همه چی برات بهتر بشه (اینو جایی خوندم)
یعنی همون کار دوست نداشتنی رو میشه خیلی بهتر پیش بُرد..اینجوری ناخواسته ذهنیات و انرژی های بدنت هم به مسیرهای درست تری وارد میشه ...
تازشم...استعداد به نظر من نسبیه..همه دارنش..حالا هر کی تو یه زمینه ای بیشتر یا بهتر بروزش میده..
خوب پول هم مسلما و قطعا خیلی خوبه...ولی به تنهایی کافی نیست...من خیلی وقت ها دلم خواسته خیلی پولدار باشم ولی بعد پشیمون شدم...نمی خوام شعار بدم ها ..چون فک می کنم یا لااقل همونایی که اطراف خودم هستم می بینم بلد نیستن از پولشون بهره ببرن اصلا که همه چی رو هم بدتر می کنن..
فک کنم اول باید بریم یه کلاس آموزشی استفاده از پول یاد بگیریم
درخت نبودن سخت نیست!
ولی آدم باید جرئت هم داشته باشد فک کنم!
اقرار ب درخت بوودن سخته!
(چقدر همه ی این 3 خط بالا ب خودم ربط داشت!ینی ب وضعیتم!)
:گل
ینی الان که من هم هنر دارم هم استعداد هم پشتکار هم پووووول مخصوصا پووووول!!!!! خعلی خوش ب حالمهههه؟؟؟!!!!



البته تعریف از خود نباشه هاااااا
مدیونی اینا رو گفتم ،بلکن یگردی واسم ی شوئری پیدا کنی هاااا
ولی جدای از شوخی بنظر منم بین اون 4 تا پشتکار از همه مهم تره ، چون اگه اون باشه میشه ب بقیه ش رسید اما بی اون نچ!
درخت بودن سخته ، دلیلشم اینه که وقتی قرار بر درخت بودنه باید متفاوت باشی از دیگران باید بیخیال همه حرف و حدیث هاشون بشی باید سخت باشی
درخت بودن مستلزم کلی "باید" هاس
من به اراده ادمیان ایمان دارم ، میدونم که اگه بخای میشه درخت باشی فقط باید یک اراده اهنین داشته باشی و یک جفت گوش کر از شنیدن حرفهای دیگران و یک جفت چشم که جز روبرو هیچ جای دیگه ای رو نمیبینه
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ دلیییییییییییییییییییی میگمااااااااااااااااااا

جدی حرف زدنمم بد نیستااااااااااااااااااا
شیطونه میگه برم سخن رانی چیزی بشممم درآمدشم خوبهههههههههههه
الان قیافه کامنت بالایی من شبیه همین آواتارمه
خوش به حال هر کسی که رفت پی دلش... که همان ها به شدت موفقند و راضی و سالم و خوش...
سلام دوستم
باید اینو کشف کنم که چرا هر پستی که ازتون می خونم ساعتها بهش فک می کنم همینجوری تا وقتی از پای سیستم بلند شم قسمت نظردهی اینجا باز می مونه و در نهایت هیچی
سلام دل آرام جان
درخت نبودن سخت ترین کار دنیاست
ولی گاهی وقتی خیلی وقته داری ادای آدمها را درمیاری و به هر طریقی عمل می کنی به نتیجه دلخواهت نمی رسی،وقتی با همه پشتکارت خسته میشی...ترجیح میدی به درختی تبدیل بشی و یه جا بایستی و فقط نگاه کنی
و متتظر باشی ببینی چی پیش میاد
من احساس می کنم دارم به این درخت شدنه نزدیک میشم...امیدوارم نشم ولی گاهی آدم چاره ای جز درخت بودن نداره...
این پستت منو یاد این داستان از نظرآهاری انداخت
مادرم خواب دید که من درخت تاکم. تنم سبز است و از هر سرانگشتم، خوشه های سرخ انگور آویزان.مادرم شاد شد از این خواب و آن را به آب گفت.
فردای آن روز، خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم اینجا که منم باغچه ای است و عمری ست که من ریشه در خاک دارم. و ناگزیر دستهایم جوانه زد و تنم، ترک خورد و پاهایم عمق را به جستجو رفت.و از آن پس تاکی که همسایه ما بود، رفیقم شد.
و او بود که به من گفت: همه عالم می روند و همه عالم می دوند، پس تو هم رفتن و دویدن بیاموز.
من خندیدم و گفتم: اما چگونه بدویم و چگونه برویم که ما درختیم و پاهایمان در بند! او گفت: هر کس اما به نوعی می دود. آسمان به گونه ای می دود و کوه به گونه ای و درخت به نوعی. تو هم باید از غورگی تا انگوری بدوی.
و ما از صبح تا غروب دویدیم. از غروب تا شب دویدیم و از شب تا سحر. زیر داغی آفتاب دویدیم و زیر خنکی ماه، دویدیم. همه بهار را دویدیم و همه تابستان را.
وقتی دیگران خسته بودند، ما می دویدیم. وقتی دیگران نشسته بودند، ما می دویدیم و وقتی همه در خواب بودند، ما می دویدیم. تب می کردیم و گُر می گرفتیم و می سوختیم و می دویدیم. هیچ کس اما دویدن ما را نمی دید. هیچ کس دویدن حبّه انگوری را برای رسیدن نمی بیند.
و سرانجام رسیدیم. و سرانجام خامی سبز ما به سرخی پختگی رسید. و سرانجام هر غوره، انگوری شد.من از این رسیدن شاد بودم، تاکِ همسایه اما شاد نبود و به من گفت: تو نمی رسی مگر اینکه از این میوه های رسیده ات، بگذری. و به دست نمی آوری مگر آنچه را به دست آورده ای، از دست بدهی. و نصیبی به تو نمی رسد مگر آنکه نصیبت را ببخشی.
و ما از دست دادیم و گذشتیم و بخشیدیم؛ همه داروندار تابستان مان را.
مادرم خواب دید که من تاکم. تنم زرد است و بی برگ و بار؛ با شاخه هایی لخت و عور.
مادرم اندوهگین شد و خوابش را به هیچ کس نگفت. فردای آن روز اما خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم که درختی ام بی برگ و بی میوه. و همان روز بود که پاییز آمد و بالاپوشی برایم آورد و آن را بر دوشم انداخت و به نرمی گفت:
خدا سلام رساند و گفت: مبارکت باد این شولای عریانی؛ که تو اکنون داراترین درختی. و چه زیباست که هیچ کس نمی داند تو آن پادشاهی که برای رسیدن به این همه بی چیزی تا کجاها دویدی.
انسان ها جز توی چند استثنا، خودشون برای خودشون تصمیم میگیرند و زندگیشونو پیش میبرند
گلاسر
من از وقتی 13 ساله شدم، ب این جمله ایمان داشتم
این جمله رو یک ماه پیش تو کتابم خوندم
من ب تقدیر . ب قسمت . ب قضا و قدری ک مسیر زندگیو مشخص کنه اعتقاد ندارم.هرچی ک این زندگی هست منم و انتخابم
چرا من همیشه یادم میره اول کامنتام سلام کنم؟!!!!!
سلامم دوباره عزیزم


نمیدونم این چه خصلتیه من پیدا کردم تو منزل دوستان برا بقیه ی دوستان پیام میذارم
حالا میگم دل آرام جانم
....
کیانا جان سلام
خوبی عزیز؟
یه پیغام هم تو یک پست مونده به آخر ژولیت برات گذاشتم خوندی؟
شرمنده دلی جان
من یک درخت کهنسالم
من کامنت کیامهر رو تکذیب میکنم !
اصل شعر اینه :
میخوام دنیا نباشه
اگه فرهاد نباشه !
من تعجب میکنم از ایشون چرا باید شعر به این مثمائی رو تغییر بدن و چنین شعر بی مثما رو بسراین ! و تعجب میکنم از خوانندگان وبلاگ که چنین توهین بزرگی رو بر میتبان و هیچ گونه اعتراضی بر لبانشان نمیاورند ! و تعجب میکنم از نویسنده ی این وبلاگ که در کمال اعتماد به نفس میگذارن اسطوره هائی همچون آقا فرهاد با خودشون مقایسه شوند !
دلی من عذرخواهم

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام فاطمه جانمممممممم
خوبم عزیزم .تو خوبی؟؟؟؟ سپیده خوبه؟؟؟؟؟
کامنت قضیه قرمه سبزی؟؟؟؟؟
الان میرم میخونمشششش
پشتکار رو خوب اومدی ، گمونت درسته ،منم موافقم ، آره خیلی اراده محکم و تصمیم قاطعی برای انجام این کار میخواد و من شک ندارم هر کی که بخواد میتونه به این مهم برسه ، منظور در تغییر و درخت وایناست.
خواستن ،توانستن است ،اما خوبه که در این وادی به نشانه هایی هم که براش بوجود میاد دقت کنه تا خدای نکرده راه رو اشتباه نره.
ممنونم دلارام نازنینم
کامنتت منو یاد جوابی انداخت که الهه جون (دلکده) برا کامنتم نوشته بود برا یکی از پستهاش که تحت تاثیرم قرار داده بود
"ما آدما نشونه هایی هستیم برای هم...منبع آگاهی هستیم واسه همدیگه...میدونی باغبان گلم...شاید همین پست و همون کامنت رو چند ده نفر خونده باشن...اما دل تو رو لرزونده....چرا؟ چون تو اشتیاق داشتی برای این قضیه...مطمئنم سوالی کرده بودی از خدای خودت که جوابت رو اینجا پیدا کردی...هر آدمی مزد اشتیاق خودش رو دریافت میکنه..."
آفرین به تو و الهه عزیزم :*
من الان دقیقا همین حس وحال رو دارم...
عزیزم...
امیدوارم بهترین تصمیمها رو بگیری