X
تبلیغات
رایتل

هر کی میریزه شاهدونه ...

یکشنبه 5 تیر 1390 ساعت 21:40

اتاقم به یک بالکن راه داره . همیشه وقتی روی میز خرده نون باقی میمونه میریزم روی بالکن مذکور برای پرنده ها و آنها هم عجیب علاقه مند اند . تابستان و زمستان هم نداره ، در هر موقع از سال که ما براشون خرده نون بریزیم اونها استقبال میکنند .خیلی لذت بخشه که بعد از یکی دو ساعت ببینی همه خرده نون ها خورده شده . انگار که اونها هم در غذایی که خوردیم سهیم شدند و این برای من قشنگه .

چند روزی هست که اعضای خانواده کمی مشغله دارند و صبح منزل را زود ترک میکنند ، و این یعنی از صبحانه و به طبع خرده نون های باقی مانده خبری نیست .

تا امروز صبح که یک اتفاق جالب  افتاد . ساعت حدود 7 بود و من در اتاقم درحال آخرین چرخ زدن ها به دور خودم برای خروج از خانه بودم که صدایی شنیدم . کنجکاو شدم که چیست ! برگشتم به سمت در بالکن ، دو تا کبوتر با نوک هاشون به در میزدند ...

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo

دوست داریم تا دوست

شنبه 4 تیر 1390 ساعت 11:58

تشکر نوشت : از کیامهر نازنین بی نهایت ممنون و سپاس گزارم برای محبت بی حدی که دارد . نه تنها به من ، که به همه دوستان بهتر از جان . دلم میخواد هرچه زودتر یک متنی لایق همه شما دوستانی که به واقع دوست هستید ،بنویسم . آن طور که لیاقتتان است . و نام ببرم از همه شمایی که در این قحطی محبت ، مهربان و نازنین هستید. به زودی این سپاس گزاری را انجام خواهم داد .



و اما متن :


از یک دوست رنجیدم ، از یک عزیز . آخر نازنین من تو را دوست خود میدانم، پس چرا اینگونه ؟ نمیدانم خواسته یا نا خواسته آنطور گفتی ، اما تحقیر از تک تک کلماتت میبارید و چه آزار دهنده بود لحن به ظاهر مهربانت . اگر من اشتباه کردم از نظرت ،نا خواسته بود و بعد پی بردم . آخر انتقاد آداب دارد عزیز .چرا انقدر برنده ؟

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo

free discussion

جمعه 3 تیر 1390 ساعت 23:45

عرضم به حضورتون که یکشنبه ها کلاس بحث آزاد دارم و هر جلسه درباره موضوعی صحبت میکنیم . لازم به توضیح نیست که این بحث و گفتگو ها به زبان انگلیسی رخ میدهد و کلا 1 ساعت و 45 دقیقه از ایران خارج میشویم و به بلاد کفر سفر میکنیم . موضوع این هفته free discussion مون این هست : چرا مردم ایران از همه چی ناراضی هستن ولی کاری نمیکنند ؟

خودم یه چیزهایی توی ذهنم دارم ولی از شما هم خواهش میکنم اگر دلیلی ، مطلبی ، توجیهی و یا حتی اعتراضی در رابطه با این موضوع دارید بفرمایید تا دست پرتر ظاهر شوم  جلوی دیگر دوستان .

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo

فقر

جمعه 3 تیر 1390 ساعت 18:15
فقر گرسنگی نیست ، بی خانمانی هم نیست

فقر چیزی را نداشتن است ، ولی آن چیز پول و املاک و جواهرات نیست

طرف حساب فقر روح است

فقر ، خاکی است که روی برگ برگ کتابهای یک کتابفروشی نشسته است

فقر ، عبور و نادیده گرفتن چراغ عابر پیاده ی قرمز رنگیست که سر چهارراه خودنمایی میکند

فقر ، یادگاریهایی است که کتیبه های تخت جمشید و بیستون و هگمتانه را نشانه رفته اند

فقر تاریخ هایی ست که تن درختان را آزرده است

فقر آشغالهایی ست که از پنجره اتومبیل ها پرتاب میشوند

فقر ، همه جا سر میکشد …

فقر ادعایی است از فرهنگ نداشته مان که گوش فلک را کر کرده است 


del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo

مرفهین بی درد نخوانند لطفا !

پنج‌شنبه 2 تیر 1390 ساعت 17:03

همین چند دقیقه پیش لپ تاپ نازنینم جلوی چشمانم پر پر شد .

به ناچار به کامپوترم پناه آوردم ، اما انگار خیلی از هم فاصله گرفته ایم . هر کاری میکنیم نمیتوانیم با هم کنار بیاییم ! اما فعلا تا احیای مجدد لپ تاپ عزیزم مجبوریم همدیگر را تحمل کنیم !!

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo

دوشنبه 30 خرداد 1390 ساعت 18:43

مدتها بود که رفتنش رو فریاد میزد ؛

فلان کار را کنی میروم ، بهمان کار را کنی ترکت میکنم ، اینجا جای ماندن نیست ، دیگر طاقتم تمام شده ، ماه که به سر آید رفته ام . اما هنوزم که هنوزه ، نرفته است ...

آدمی که رفتنش را داد میزند ، نمیخواهد برود . داد میزند که نگذارند برود !


del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo

ما خوشبخت تر بودیم؟

شنبه 28 خرداد 1390 ساعت 15:00

به اطرافم نگاه میکنم . دوروبرم را دختران 16 - 15 ساله ای گرفتند که پر از هیجان دارند درباره امتحان فیزیک و معلم مزخرفشان (به ادعای خودشان !) و تعطیلاتی که شروع شده از امروز برایشان ، حرف میزنند.حالا دیگه صدای هم همه شان به جیغ و داد و گاهی خنده تبدیل شده . چندتایی موبایل به دست همزمان در حال رد و بدل کردن تازه ترین بلوتوث ها (!)بودند والبته سعی داشتند تا از بحث عقب نمانند . ناگهان یکیشان که گمان کرد کشف عظیمی کرده ، با دست اشاره میکنه که بچه هاااا فلانی !! همه با هم برمیگردند به همان طرف که اشاره شده بود و من هم . دخترکی دست دردست پسری هم سن و سال خودش میرفت.به ناگاه موضوع بحثشون عوض شد و همه یاد پسرهایی افتادند که به ظاهر (شاید هم به واقع ) قول دوستی داده بودند . هرکس اسم چند نفر رو میاورد و سعی داشت مقایسه ای داشته باشه و از باقی نظر میخواست !! هر کسی چیزی میگفت و من هم ناخواسته در میان این بحث و تلاطمشان والبته افکار خودم غوطه ور بودم .

رفتم به 10 سال پیش زمانی که من هم مثل آنها این روزها در تب و تاب امتحان و اوج نوجوانی و ... بودم . مرور کردم و سعی کردم به یاد بیارم که قیمت یک خط موبایل اون روزها چند بود ، سرگرمیمان چی بود ،آیا کامپوتر و نت به این میزان پیشرفته در دستانمان بود ، چقدر از مهمانی های آنچنانی خبری بود ، چندتا از دوستانم دوست پسر داشتند ، چند نفرشون دربارش حرف میزد ، اون روزها واژه دوست پسر رو چند نفر بی پروا به زبان میاوردند ، هرچی گشتم فقط دونفر رو به خاطر آوردم و باقی هیچ ... و حالا این دخترکان نه تنها به یکی قانع نیستند ، بلکه میخواهند قدرت انتخابشان را به رخ بکشند و بهترین را برگزینند . یک لحظه گمان نمیکنند که منه 16 - 15 ساله و این پسرکان که نهایتا 18 ساله اند چه میدانیم از عشق ؟ که البته اگر بشود اسمش را عشق گذاشت .

من این نوجوانها رو نمیفهمم و شاید آنها من را .



del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo

سر فصل

جمعه 27 خرداد 1390 ساعت 20:59
دوباره  شروع کردم و رسیدم به سر خط ، فکر می کردم که چی بنویسم برای خودم که تمام وجودمو پر کنه. خیلی وقت بود که حرف نزده بودم، یادم نمی یاد دقیقا کی بود که از سایه حضورت، نفسم ترتیبش به هم خورد، یه نوری همش توی چشمام رد میشد، یه صدا بود که توی گوشام تازگی می کرد، انگار دوباره سراغمو گرفته بود !

 این تو بودی و هزار تا نجوای خاموش توی ثانیه ها، این من بودم و هزار تا دلتنگی و فاصله ها. اما دلم می گفت صبوری کن! صدای تلاطم توی وجودم آتیش می گرفت ازش نمی تونستم فرار کنم ، یه بخشی از من و یا کل وجود من بود که بی تابی می کرد.


رسیدم سر خط ، بازم اون نگاه سر فصل دفترم شد.

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo

به بهانه روز مرد

پنج‌شنبه 26 خرداد 1390 ساعت 15:13

تا دوسال پیش یک فمینیست دو آتیشه به تمام معنا بودم .از اونهایی که فکر میکردم تمام حق و حقوم رو مردها ازمن گرفتند. در فرهنگ لغت ذهنم کلمه مرد فقط یک معنی داشت : ظلم یا بهتر بگم ظالم

اون روزها یک طرفه به قاضی میرفتم و همیشه متهم ردیف اول دادگاه ذهنم مردها بودند ،بی توجه به اینکه آیا به واقع گناهکارند یا نه .و همیشه به خودم با این طرز فکرم آفرین میگفتم و در مقابل هرکسی که به نحوی و یا در جایی بر خلاف نظرم حرف میزد گارد میگرفتم .

تا دوسال پیش که بنا به دلایلی در افکارم تجدید نظر کردم.حالا دیگه از خط کشی های معمولم خبری نبود ،همه برام انسان بودند و شریف، فرای جنسیت.حالا قاضی ذهنم به واقع عادل شده بود و از هیچ پیش فرضی خبری نبود . خودم هم متعجب از این همه تغییر بودم چه برسه به آدمهای اطرافم ...

با این وجود این حرفهام به این معنی نیست که در مقابل آنهایی که به واقع ظالم اند ، آنهایی که به واقع حق و حقوق را از ما دریغ کرده اند ، آنهایی که هنوزم که هنوزه خود را در عصر جاهلیت تصور میکنند و بانوان را برده ، آنهایی که متجاوزند و حتی مدافعان انها ، موضع نگیرم . که اینجا و در برابر انها اگر سکوت کنم به واقع خائن ام.


این پست تقدیم به پدر و برادر نازنینم و بعد به تمام انسانهایی که به واقع انسانند ، فرای جنسیت . و کمی خاص تر تقدیم به تمام مردان به واقع مرد بلاگستان .

با احترام

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo

یکشنبه 22 خرداد 1390 ساعت 12:05

چرا یکی بود یکی نبود ؟

چرا زیر این گنبد کبود هیشکی نبود ؟

اصلا چرا این گنبد از اولش کبود بود ؟

نمیشد ما هم از اول توی قصه ها باشیم ؟؟

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo
<< 1 ... 64 65 66 67 68 >>