X
تبلیغات
رایتل

یادش به خیر

چهارشنبه 28 آبان 1393 ساعت 10:17
ماشین داره خیابان شریعتی رو میره بالا، از پل رومی که رد میشیم خانم مسنی میزند روی شونه خانم مسن دیگری که کنارش نشسته و میگه: شمرون قبلا خودش جدا از تهران بود و نگاهش را میچرخاند طرف من که لابد تائید بگیرد. من که همسن و سال نوه اش هستم سرم را به نشانه تائید تکان میدهم و میگویم بله مامانم هم میگه اون وقتها هروقت میخواستیم بریم دیدن فامیل میگفتیم میخوایم بریم تهران. خانم مسن میگه آره و دوباره میزنه روی پای خانم کناریش و ادامه میده: "بابام یه روز اومد گفت درسهاتون رو خوندین؟ مشقهاتون تموم شده؟ میخوام ببرمتون شمرون جگر بدم بهتون. ما هم که شش تا بودیم تند تند لباس پوشیدیم که آخ جون داریم میریم شمرون جگر بخوریم. وقتی برگشتیم هیچکدوم نتونستیم شام بخوریم." به اینجا که رسید چادرش رو جابجا کرد و سرش رو تکون داد. خانم کناری گفت یادش به خیر. خانم مسن آهی کشید و گفت واقعا یادش به خیر و لبهاش رو کج و معوج کرد تا بغضش رو قورت دهد... با چشمهای اشکی و بغضی که در حال قورت دادن بود گفت: ما بچگی کردیم. فهمیدیم داریم چجوری روزمون رو شب میکنیم. بچه های حالا نه خودشون میفهمن و نه میذارن ما بفهمیم زندگی داره چجوری میگذره...
del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo