X
تبلیغات
رایتل

به سمتش برو

یکشنبه 30 آبان 1395 ساعت 14:41
" یک حس را در نظر بگیر. عشقِ  به زن، غم از دست دادن یک عشق، یا همین چیزی که الان دارم با آن دست و پنجه نرم می کنم، ترس از بیماری لاعلاج و دردش. اگر حس هایت را خفه کنی، و کاملا  احساس شان نکنی... اگر به خودت اجازه ندهی که تا آخر با آنها بروی - تا ته حس هایت - هرگز قادر نخواهی شد به مرحله رهاسازی و انفصال برسی، تو خیلی درگیر احساس ترس شده ای. از درد می ترسی، از غم و غصه می ترسی، از آسیب احتمالی عشق و عاشقی می ترسی... فقط در یک صورت می توانی، حس هایت را تمام و کمال تجربه کنی، این که خودت را وسط شان پرت کنی، این که به خودت اجازه بدهی، داخلشان شیرجه بزنی، طوری که حتی سرت هم زیرشان فرو برود. در این صورت معنی درد را درک میکنی، معنی عشق را، غم را... فقط آن لحظه است که می توانی بگویی آهان، بسیار خوب. من این احساس را تجربه کردم. معنی این حس را درک کردم. حالا باید لحظه ای از این حس جدا شوم."


                           سه شنبه ها با موری / نوشته میچ آلبوم - ترجمه ماندانا قهرمانلو


پیش از خوندن این کتاب و حتی خیلی قبل تر؛  یک روشی برای خودم اختراع کرده بودم با این عنوان "به سمتش برو"... هرچیزی که ازش ترس داشتم، به جای فرار کردن به سمتش حمله میکردم. به خیال خودم، اینجوری توی عمل انجام شده قرار میگرفتم و مجبور بودم انقدر تلاش کنم تا به خط پایان برسم. مثل شنا کردن، مثل زبان یاد گرفتن، مثل رانندگی...

نتیجه این بود که هر کدومش با یک اتفاق من رو از میدون به در کرد... شنا با تنگی نفس... زبان با سومین نمره ی آیلتس مشابه نمره های قبل... رانندگی با تصادف... حالا مدت هاست که انقدر بد بینم که در مواجه با ترس هایم فقط از کنارشان رد میشوم. دیگه رو حیه مبارزه طلبعی ام دست از مبارزه برداشته و نا امیدانه ترس هایم را فایل میکند و کنار مغزم جا میدهد...

موری عزیز... این مسیر قرص نیست که روی بدن همه یک مدل جواب بدهد. برای همه یکسان و یکجور نیست. حداقل برای من که نتایج نا امید کننده بود...


del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo

یار مهربان

شنبه 17 مهر 1395 ساعت 09:40

کتاب های مطالعه شده  این چند وقت اخیر یکم متفاوت بوده. از این وضع راضیم... راستش به آدمهایی که کتاب زیاد خوندن حسودیم میشه. حالا اون خیلی مهم نیست، مهمتر اونهایی هستن که از کتاب هایی که خوندن میتونن استفاده کنن. بهش استناد کنن، مقایسه کنن... اینها به شدت رشک برانگیزن... 

کتاب های یک ماه اخیر:

منسفیلد پارک از جین آستین/ یه رمان که روزهای کشدار رو کوتاه کرد. همین...

جای خالی سلوچ از محمود دولت آبادی/ نصفه رهاش کردم... فضای داستان به شدت تاریکه. دلم میخواد برادر بزرگه رو از داستان بندازم بیرون بلکه همه یه نفس راحت بکشن... 

بانوی سپید از کریستین بوبن/ هنوز تموم نشده... فضا به شدت رمانتیک و پروانه ایه... حالا باید برم جلوتر ببینم به کجا میرسه...

بابا لنگ دراز از آلیس جین وبستر/ یه فایل پی دی اف از یه دوست خیلی خوب... نیاز به گفتن نیست که چقدر لذت بردم از خوندنش.  جودی یه انرژی ای داره که میتونه برای بار هزارم هم جذبت کنه... باید سرچ کنم ببینم بقیه کتاب های وبستر هم همینقدر جذابه یا نه...


del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo

به فصل دانش -پاییز- سلام

چهارشنبه 1 مهر 1394 ساعت 10:30

کتاب خوندن هر مدل و هر جوریش که باشه خوبه.این نظر منه البته، شاید نظر شما این باشه که باید تخصصی کتاب خوند و یا از نویسنده های خاصی فقط خوند و یا حتی فقط عناوین خاصی و یا هر "خاص" دیگه ای... اما تمام این ها چه نظر من و چه نظر شما وقتی ارزش پیدا میکنه که جامه عمل بپوشه. این مهم وقتی جذابتر و ارزشمندتر میشه که مطالب کتاب حال و هوای کاربردی پیدا کنن و بشن یه شمع برای راه...

اول هفته مدیرم بهم گفت که یه نامه بنویس با این مضمون که از ما تقاضا داری باهات موافقت کنیم برای دانشگاه رفتن . با همکارم که مطرح کردم گفت حتما میخوان فردا هیچکدوم از ما شاکی نشیم که ای بابا چرا دل آرام نیست، اون یکی گفت شاید میخوان ساعاتی که نیستی رو کسر کار حساب کنن میگن نامه بنویس که فردا شکایت نکنی ازشون، اون یکی گفت میخوان فردا روز اگه حرفی یا کاری خلاف میل اینها کردی این رو چماق کنن بکوبن توی سرت!

خلاصه هرکس یه چیزی گفت ولی حرف اونی که گفت برای  کسر کارها میخوان مدرک داشته باشن منطقی تر بود. خیلی ذهنم درگیرش شده بود که یهو یاد یه جمله جادویی افتادم.


                    " چرا نگران باشم. شاید هرگز اتفاق نیوفتد."     

                                                                                                                                                                          از کتاب چهار اثر  از فلورانس اسکاول شین


با تکیه بر این جمله سعی کردم ذهنم رو آروم نگهدارم تا برم پیش مدیرم و باهاش صحبت کنم. در لفافه موضوع رو مطرح کردم و اون هم در لفافه جواب داد که نه قرار نیست جنابعالی کسر کار بخوری! خوشحالم که این دوست تونست به کمکم بیاد...


*پاییزتون قشنگ، مهرتون پر مهر



del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo

ظاهر - باطن

چهارشنبه 26 فروردین 1394 ساعت 10:27
زنگها برای که به صدا در می آیند... این اسم انقدر برام سنگین بود که هیچوقت جرات نداشتم از کتابخونه بردارمش و بخونمش. دروغ چرا فیلمی هم که ازش ساخته شده بود رو به همین دلیل نمیرفتم دنبالش و ببینم. مدام فکر میکردم حتما انقدر پیچیده و ثقیله که قادر به درکش نیستم و یا خسته کننده و کسالت آوره...

پارسال که افتاده بودم روی دور کتاب خوندن و انصافا هم رکورد به یادماندنی ای زدم در این امر، شجاعت به خرج دادم و رفتم سراغش. رفتن همانا و قادر به زمین نگذاشتن کتاب همان... انقدر جذاب و پر از کشش بود، انقدر جالب داستان به هم بافته شده و جلو رفته بود که هر از گاهی جلد کتاب رو نگاه میکردم ببینم خودشه یا نه!

گاهی اسم ها یا ظاهر بعضی چیزها برامون وحشتناک و عجیب و غریبه اما وقتی شروع به دونستن ازش میکنی میبینی چقدر قضاوتت اشتباه بوده و چه بد که تا الان خودت رو ازش محروم کرده بودی... 


*ربطی به موضوع از میان کتابها نداره اما چون درباره کتاب بود در همین گروه طبقه بندی شد.

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo

گاهی باید خودخواه بود

پنج‌شنبه 30 بهمن 1393 ساعت 11:52

"ماه منیر از سر سفره هفت سین بلند شد... زیر چشمی نگاهی به آرزو کرد... گفت من رفتم لباس عوض کنم. نصرت، سر بزن سبزی پلو ته نگیره، نعیم، سنبل ها رو بچین بیرون تا آمدن مهمانها نپلاسند...

آیه صندلی را پس زد. گفت تلفن کنم به بابام و رفت طرف در...

آنطرف خط صدای شیرین شبیه صدای همیشگی شیرین نبود.

شیرین:تلفن کرد

آرزو:کی؟ گریه میکنی؟

شیرین:تا سال تحویل شد تلفن کرد...

آرزو از پنجره به بیرون نگاه کرد. برف میبارید. شیرین گفت: عیدت مبارک.بعد زنگ میزنم.

دست آرزو با تلفن پایین آمد. بیرون باران میبارید."


                                                                         عادت می کنیم - زویا پیرزاد


پشت جلد کتاب نوشته "برشی از زندگی سه زن ایرانی..." اما من میگویم چهار زن. چهار زنی که هرکدام به دنبال خواسته های خودشان هستند به غیر از یکیشان...

وقتی آرزو در لا به لای روزمرگی هایش کسی را پیدا میکند که میتواند از هر جهت به او تکیه کند، از طرف مادر، دختر و صمیمی ترین دوستش رانده میشود. هر کدام با دلایل خاصشان آرزو را طرد میکنند. اما در نقطه پایانی داستان، دقیقا آنجایی که آرزو از خود "به خاطر دیگران" میگذرد، مادر را پی مهمان بازی های همیشگی اش، دختر را پی پدر راه دورش، و صمیمی ترین دوستش - کسی که از مردها متنفر بود - را در پی شادی بازگشت نامزدی که مدتها رهایش کرده بود می یابد. و خودش را تنها...


del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo

روزی که رفت، منی که ماند

چهارشنبه 12 آذر 1393 ساعت 22:19

"خاطراتش را دورش میچید و به تفکر می نشست تا مگر ایرادی به رضایت خاطری که داشت پیدا کند. هزاران خاطره و حادثه را به یاد می آورد. یاد آوری آنها هیچ یک خشمی در او برنمی انگیخت. با خود فکر می کرد که اگر می توانست جلوی گذشتن روزی از روزهای زندگی اش را بگیرد، چه روزی را ممکن بود برای این توقف انتخاب کند؟"


                                                                              کارت پستال - روح انگیز شریفیان


برای خودم مرور میکنم روزهایی را که گذرانده ام و تک تک حوادثی را که پشت سر گذاشته ام. اگر میتوانستم جلوی کدام حادثه را میگرفتم؟ کدام روز را متوقف میکردم؟ کدام لحظه...؟ انقدر زیاد است که مردد میمانم بین روزها... بین اتفاقات... همچون آدمی که بین یک چند راهی مانده است.

اگر میتوانستم حتما جلوی جدایی ها را میگرفتم... حتما جلوی روزی که آمد که "نشود" را میگرفتم...

شما هم اگر دلتان خواست بگویید که اگر میتوانستید کدام روز از زندگیتان را متوقف میکردید؟


*این آهنگ...

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo

شنبه 28 تیر 1393 ساعت 11:19

"مقابله مستقیم، همراه با توجه کامل به ((کودکِ)) دیگری، راه سالمی برای رسیدگی به مشکلات است. محل نگذاشتن و به حساب نیاوردن و تحقیر طرف مقابل، نمیتواند گره مشکلات را باز کند."


                                                             ماندن در وضعیت آخر - تامس هریس



چیزی که بین بسیاری از روابط رایجه برخوردهای غیر مستقیمه... مثلا در همین کتاب چند مثال آورده شده برای وضعیت هایی که افراد به صورت غیر مستقیم با هم برخورد میکنند که جملگی محکوم به آزردگی کودک، واکنش والد و کنار نشستن بالغ است.

مثلا اگر شخصی دیر به جلسه کاری برسه و رئیس از نگاه کردن به چشمهایش خودداری کنه، نظراتش را نشنیده بگیره و در آخر بلند و رسا تذکر بده که هرکس بیشتر از سه بار تاخیر داشته باشه، اخراج میشه، وارد رفتار "تبادل متقابل مضاعف" شده و تیر خلاص رو شلیک کرده.

همین شخص میتونه بعد از جلسه از فرد متاخر سوال کنه و علت دیر آمدنش رو جویا بشه و مسقیما و خصوصی به وی تذکر بده که دیر آمدنت هم نظم جلسه رو بهم میزنه و هم غیر متعارفه. تو الان سه بار متوالیه دیر میای، جریان چیه؟

در این نوع برخورد همزمان با نوازش کودکِ (توجه و به حساب آوردن) فرد متاخر، بالغ با بالغ وارد رابطه شده و یک گفتگوی سالم شکل گرفته.



del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo