X
تبلیغات
نماشا
رایتل

به اندازه یک شهر گمشده دارم

جمعه 13 آذر 1394 ساعت 16:31

این روزها توی خیابون که راه میرم، اینطرف و اونطرف، تو این مغازه و تو اون پاساژ، حتی تو آسانسور دانشگاه، خیلی از آدمها به نظرم آشنا میان... خیلی اوقات وایمیسم و چشمهام رو تنگ میکنم و میرم تو عمق چهرشون و بعد میبینم نه... نمیشناسمش... فلسفه مغزم شده "همه آدمها آشنان مگر خلافش ثابت بشه"... چند روز پیش داشتم با دوستم از خیابون رد میشدم گفتم ااا سارا این خانمه... همین که کیک خواهرت رو پیشش سفارش دادی. نگاهش کرد و گفت وا، این که اون نیست. اما به نظرم خودش بود. سفید رو و خوش خنده، به همین قد بلندی... یا همون روز دم عابر بانک یه پسره کپی یکی از دانشجوهای موسسه بود. همینجور که داشتم نیم رخش رو نگاه میکردم انگار که متوجه سایه نگاه من شده باشه برگشت و با اخم گفت مشکلی پیش اومده؟ دیدم نه اون نیست... گفتم عذرمیخوام، اشتباه گرفتم... باورتون نمیشه من حتی برادرم رو بارها تو خیابون دیدم... یه بار داشت میومد سمتم، وقتی رسید رفت سوار یه ماشین قرمز شد و رفت... 
اااا این دختره... این چقدر شبیه منه...

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo