X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

نزدیک های 11 صبح

دوشنبه 6 مهر 1394 ساعت 18:32

توی اتاقم دارم میچرخم که اخرین کارهای بیرون رفتنم رو انجام بدم. تلفن طبقه پایین داره زنگ میخوره و صدای خانمی مدام و با لهجه تکرار میکنه کال فرام زهره... زهره رو می شناسم، دختر بزرگه حاج خانمه همون که هروقت برامون اش نذری میاره چادرش رو با دندونهاش نگه میداره و با همون حالت تند تند حرف میزنه. الان این وقت صبح دور و بر ساعتهای 11 اون بعد از اینکه صبحانه اهل خانواده رو داده و غذاهاشون رو اماده و تک تک رو راهی کرده حالا زنگ زده که حتما حال مادرش رو بپرسه و من دارم میرم سر کار... بعضی ها قطعا خیلی زودتر از این ساعت و  خیلی ها هم بعد از این ساعت میرن سرکار. عجیبه یک ساعت مشخص برای کلی ادم کلی معنی متفاوت داره...
دنبال مانتو میگردم. نه دلم میخواد خیلی دم دستی باشه و نه خیلی دست و پا گیر. جالبه امروز چرا مانتوها یه جوری شدن... این نه... آستینش زیادی کوتاهه ... اینم نه... جلوش زیادی بازه... اوه نه این نه... خیلی تنگه... ای بابا اینم اتو نداره... این... ای ... میتونه کارم رو راه بندازه. میپوشمش، در رو قفل میکنم و به سمت ادامه زندگی راهی میشم...

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo