X
تبلیغات
نماشا
رایتل

خونه مادربزرگه همین الان یهویی!

جمعه 27 شهریور 1394 ساعت 19:58

صبح بابا گفت یه هفته ای میشه خونه مامان سر نزدیم. من داشتم غر میزدم که باز نذارین سر ظهر بریم و تند برگردیم که از جمعه هیچی نفهمیم. بابا هم خیلی راحت گفت میتونی نیای. اولش شل شدم و اومدم بگم که من نمیام اما در کسری از ثانیه با خودم گفتم اگه دور از جون فردا روزی سر مامان بزرگ یه بلایی بیاد خود تو از عذاب وجدان دیوونه میشی که ای آه و ای افسوس کاش تنبلی نکرده بودم. بعد پشیمونی سودی داره؟؟ خلاصه مثل فنر پریدم و گفتم منم میام.

سر راه شیرینی هم گرفتیم که بهش بگم ارشد قبول شدم چون میدونستم کلی ذوق میکنه و همین هم شد. خلاصه نشسته بودیم که عمو بزرگه تماس گرفت و گفت ما داریم میایم اونجا. مادربزرگ هم چشمهاش از خوشحالی برق زد که خب الان اینا همه اینجا جمع میشن. نیم ساعتی گذشت که خانواده عمو - که ماشالله برای خودشون جماعتی محسوب میشن- رسیدن. مامان بزرگ هم از ترفندهای مادرانه اش استفاده کرد و زنگ زد عمو کوچیکه که اونم با خانواده خودش رو برسونه و اونها هم یک ساعت بعد اونجا بودن! عمو وسطی که از صبح رفته بود آموزشگاه طرفهای ظهر رسید خونه و دید یه لشگر آدم توی خونه است. گفت شماها مثل سونامی میمونین یهو آوار میشین رو سر آدم

به قدری به همه این مهمونی یهویی مزه داد که کسی دلش نمیومد بره...


del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo