X
تبلیغات
رایتل

حالا کی میخواد پاشه بره سر کار؟

دوشنبه 18 اسفند 1393 ساعت 10:19

دیروز دعوا شد. توی محیط کارم... بین من و یکی از همکارهام و همون همکاری که یه بار تعریف کرده بودم خیلی پر ادعاست. پسرک میخواست خود سر کاری رو انجام بده و ما گفتیم باید گزارشش داده بشه و اگه اجازه صادر شد انجامش بدی و ایشون اصرار اصرار که نه نیازی به گزارش نیست. خلاصه اینکه حق با ما بود و کار درستی انجام دادیم اما به شدت اعصاب هر سه نفرمون خرد شد...

هیچوقت اونهایی رو که میگن مجبوریم، دیگه عادت کردیم، این چند سال که گذشت بقیه اش هم میگذره و ... رو درک نکردم. هیچ توی کتم نمیره که یه نفر چجوری میتونه اینهمه فرسایش روحی رو تحمل کنه... چی میگذره؟ چی تموم میشه؟ غیر از اینه که به خودت میای و میبینی نه دل و دماغی برات مونده و نه جوانی و نشاطی؟

از دیروز دارم فکر میکنم کاش کار خودم رو داشتم. یه کار شخصی که نیاز نبود به کسی توضیح بدم، برای کسی دلیل و برهان بیارم، اره بدم و تیشه بگیرم، کسی رو قانع کنم و یا راضی نگه دارم...

همیشه دلم خواسته توی یه آزمایشگاه کار کنم. اون آزمایشگاه برای خودم هم نبود نبود. ولی سرم توی کار خودم باشه و توی دنیای خودم با مواد و ترکیباتی که دارم دلم خوش باشه. گاهی هم دلم میخواد توی یه زمین بزرگ کار کنم. گلخونه باشه یا زمین کشاورزی معمولی فرقی نداره. اما دنیام میشد همون دنیای سبز کوچولوی اطرافم. درآمدم کم بود هم بود، بالاخره نمیشه هم خر و خواست و هم خرما رو. روزهام رو در کنار گیاه های کوچولوم میگذروندم و یه آب باریکه ای هم درآمد داشتم. بدون حرص و جوش، بدون قیل و قال و دعوا و مرافه. آخه مگه یه آدم چقدر عمر داره که بخواد بهترین ساعتهای عمرش رو با استرس و عذاب و مشقت بگذرونه...


del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo