X
تبلیغات
رایتل

گاهی باید خودخواه بود

پنج‌شنبه 30 بهمن 1393 ساعت 11:52

"ماه منیر از سر سفره هفت سین بلند شد... زیر چشمی نگاهی به آرزو کرد... گفت من رفتم لباس عوض کنم. نصرت، سر بزن سبزی پلو ته نگیره، نعیم، سنبل ها رو بچین بیرون تا آمدن مهمانها نپلاسند...

آیه صندلی را پس زد. گفت تلفن کنم به بابام و رفت طرف در...

آنطرف خط صدای شیرین شبیه صدای همیشگی شیرین نبود.

شیرین:تلفن کرد

آرزو:کی؟ گریه میکنی؟

شیرین:تا سال تحویل شد تلفن کرد...

آرزو از پنجره به بیرون نگاه کرد. برف میبارید. شیرین گفت: عیدت مبارک.بعد زنگ میزنم.

دست آرزو با تلفن پایین آمد. بیرون باران میبارید."


                                                                         عادت می کنیم - زویا پیرزاد


پشت جلد کتاب نوشته "برشی از زندگی سه زن ایرانی..." اما من میگویم چهار زن. چهار زنی که هرکدام به دنبال خواسته های خودشان هستند به غیر از یکیشان...

وقتی آرزو در لا به لای روزمرگی هایش کسی را پیدا میکند که میتواند از هر جهت به او تکیه کند، از طرف مادر، دختر و صمیمی ترین دوستش رانده میشود. هر کدام با دلایل خاصشان آرزو را طرد میکنند. اما در نقطه پایانی داستان، دقیقا آنجایی که آرزو از خود "به خاطر دیگران" میگذرد، مادر را پی مهمان بازی های همیشگی اش، دختر را پی پدر راه دورش، و صمیمی ترین دوستش - کسی که از مردها متنفر بود - را در پی شادی بازگشت نامزدی که مدتها رهایش کرده بود می یابد. و خودش را تنها...


del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo