X
تبلیغات
رایتل

شنبه 18 بهمن 1393 ساعت 00:37
عاقبت شد اون که نباید میشد. توی یه قراره دو نفره، قراری که تو مدام پشت گوش می انداختی تا دیرتر بهش برسی، قراری که میدونستی چی در انتظارته و مدام دل دل میکردی که نشه، میشینی پشت یه میز گرد... روبروت دقیقا اونی نشسته که ازش ترس داشتی. دلت نمیخواست هیچوقت ببینیش. هنوزم نمیخواد...

اطراف رو نگاه میکنی بلکه راهی برای فرار باشه. نیست... تویی و اون... داره برات حرف میزنه، تو مات، تو مبهوت، تو سکوت... و بعد از تموم شدن حرفهاش، تو میشی سراپا تشویش...

من ِ درونیت راضیه از این آشوبی که به وجودت انداخته، از تیشه ای که برداشته و بر ریشه باورهات زده... که از تو و موقعیت حاصله نهایت بهره رو برده... اما تو دلت نمیخواست هیچوقت این چیزها به روت آورده بشه... تو دلت نمیخواست هیچوقت مجبور به ترک ساحل امنت باشی. تو از وضعیتت راضی بودی، فکر میکردی که لازم به اینهمه تغییر نیست. و اون نه...

اومد، زیر و روت کرد، و رفت. حالا تو، نه اونی هستی که بودی و نه چیزی که اون میخواد... شدی یه درخت که از ریشه بیرونش اوردن. نه پاهاش به زمینه و نه دستهاش به آسمون... یک تخته چوب توی اقیانوس افکار شناور...


+تاریخ پست: 19 خرداد 1393...


del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo