X
تبلیغات
رایتل

جنون

جمعه 24 شهریور 1391 ساعت 23:15

*بابک و نرگس نازنین من را نیز درغمتان شریک بدانید . برایتان صبر آرزو دارم ...



آسمان پر از لکه ابرهای پاره پاره بود . ماه پشت ابرها  و ستاره ها کم و بیش پیدا و همچون شبهای گذشته سو سو میکردند . شب میرفت که به سحر برسد . ستاره کوچولو ولی منتظر بود تا مثل هرشب ماه اش را ببیند و بعد به خواب برود . آن شب خوابش برد و خبری از ماه نشد که نشد . شب بعد فرا رسید و آسمان صاف و ماه ِ تابان مثل همیشه چراغ ِروشنی بود میان آنهمه ستاره .

ستاره کوچولو آنقدر از دیدار دوباره ماه اش خوشحال بود که سر از پا نمیشناخت . نمیدانست این چه حسی است که درونش پیدا شده که نه میتوانست توضیح اش بدهد و نه برای کسی تعریفش کند . برایش شده بود مثل یک راز مگو .. از آنهایی که نمیتوانی با کسی جز خودت تقسیم اش کنی . از آنهایی که با هرکس که بگویی به نوعی قضاوت میشوی ...

شبها می گذشت و ماه باریک و باریکتر می شد و دوباره بزرگ و بزرگتر و این ستاره بود که با بود و نبود و رفت و آمد ماه غصه دار میشد ... اشک میریخت ... دلگیر میشد و یا شاد و پرنور میشد ...

عاقبت یک شب دل را به دریا زد و رازش را با ماه درمیان گذاشت . ماه لحظاتی نگاهش کرد ، برایش آنهمه آشفتگی ستاره بی معنا بود ... قادر به درک هیچ یک از حالات او نبود ... تنها بوسه ای بر گونه های روشن ستاره زد و گفت : تو خیلی مهربونی ...

ستاره از بیان احساسش پشیمان شد ... حس او چیزی فراتر از مهربانی بود ، چیزی که حتی خودش هم نمیدانست دقیقا چیست اما میدانست یک احساس عادی نیست ... ستاره خودش را قانع کرد که درگیر افراط شده است که باید کم کند این حس عجیب و غریب را ... هر لحظه که میگذشت حس و حالش بدتر می شد ...

آن شب آسمان صاف و پر ستاره بود ، ماه می تابید ، ستاره ای ناگهان پر فروغ شد و پس از لحظاتی سرد و خاموش ...



del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo